۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

آه! ای خرِ لجبازِ درونم!

می‌گویند روزی مردکلاهبرداری که می‌خواست پول مردم را به جیب بزند اعلام کرد هرکس یک سکه‌ی نقره در جعبه‌ی جادویی من بیاندازد صبح روز بعد صاحب یک سکه‌ی طلا خواهد شد. تنها شرطش این است که به قورباغه نباید فکر کند. همه سکه‌های‌شان را به مرد دادند و خب... هیچ‌کس نتوانست آن شب به قورباغه فکر نکند! صبح روز بعد مرد با اطمینان گفت که همه‌ی سکه‌ها از دست رفته‌اند. می‌گویند محدودیت آدم‌ها را حریص می‌کند. خواسته و ناخواسته... یک چیزی پس ذهنت تو را به سمتِ همان چیزی که نهی شده می‌کشاند. اصلن چرا داستان تعریف کنیم؟ من خودم نمونه‌ و مثال درستی از این ماجرا هستم. چند سال پیش وقتی به خاطر گاستریت دکتر گفت که نباید نوشابه بخورم، من‌که آن روزها علاقه‌ی خاصی به نوشابه نداشتم ناگهان عاشق و شیفته‌ی نوشابه شدم! به شدت هوسش می‌کردم. انگار همه‌ی غذاها بدون نوشابه بی‌مزه شده بودند... حالا دکتر قلبم گفته کافئین نخور... فلفل نخور... من عاشق قهوه و چای پررنگ شده‌ام. ظرف فلفل را می‌آورم سر سفره و هر قاشق غذا را پر از فلفل می‌کنم... امشب وقتی داشتم توی پیاله‌ی ماست هم فلفل می‌ریختم، یک‌هو فکر کردم چرا این روزها یک اشتباه را مدام تکرار می‌کنم؟
چون یکی هست که می‌گوید اشتباه کردی... هرجا که کسی بالای سرم باشد و هی تکرار کند که عوض شو... این‌کار را نکن... من حتمن دارم "یه‌کله" می‌روم جلو... حتی اگر روبرویم دیوار باشد... به خاطر خدا نه، به خاطر خودتان گیر ندهید... اصرار نکنید که درستم کنید... بگذارید بدون فشار، خودم تصمیم بگیرم که درست بروم... خرِ لجباز درونم را بیدار نکنید! خواب باشد بهتر است ها! از ما گفتن! 

پ.ن: یه بارم یکی بود ازم پرسید: احساس خطر می‌کنی؟
خبر نداشت آدمای زخم خورده بیافتن رو دنده‌ی لج تا نابود شدنِ خودشونم می‌رن... احساس خطر که فقط احتیاط میاره و بزدلی...

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

مرا می‌ترسانید دوست عزیز!

همه‌ی ما اشتباه می‌کنیم... من هم یک روزهایی بود که دلم تملک می‌خواست... دلم یک رابطه‌ی معمولی و لوس و عاشقانه می‌خواست... که کمی حسادت هم همراهش باشد... قهر و آشتی داشته باشد و خنده و گریه... اس.ام.اس‌های ساده‌ی: دلم برات تنگ شد... کجایی... دوستت دارم... 

همه‌ی ما اشتباه می‌کنیم... من هم... وقتی گفتم: "من تو رو... همه‌ی تو رو برای خودم می‌خوام..." چند ثانیه سکوت و بعد: "نمی‌تونی منو همین‌جوری دوست داشته باشی؟!" 
البته که من محکم‌تر از این‌حرف‌ها بودم که با یک جمله دنیا خراب شود روی سرم... خراب شده بودها... اما خم نشدم که کسی بفهمد...
 حالا...  کسی هست که وقتی می‌رویم بیرون، می‌گوید برای خونه‌ی خودمون چیزی لازم نداریم؟ خونه‌ی خودمون؟! این‌همه تفاوت و تناقض؟! مرا می‌ترسانید دوست عزیز!

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

بن بستِ خانوادگی!

نفسک باز هوایی شده و اصرار داره که خیلی بدبخته و برادر و خواهر نداره. خیلی جدی نشستیم به حرف زدن که خب عزیزم... جیگملم... من باید ازدواج کنم، وگرنه نمی‌شه بچه دار بشم... بعد رضایت داد که با یکی ازدواج کنم و بعد از بچه دار شدن به سرعت جدا بشم! هرکاری هم کردم قبول کنه یه آدمی که اون دوست داره رو انتخاب کنیم مثلن انریکه! ولی دیگه طلاق نگیریم رضایت نداد. خیلی محکم گفت اگر جدا نشید من بچه کوچولو رو بر می‌دارم می‌ریم یه جای دور با هم زندگی کنیم! واقعیت اینه که کامران هومن رو بیش‌تر دوست داره اما هرچی فکر کردم دیدم این دو تا رو شوخی شوخی هم نمی‌تونم تعارف کنم! بچه‌ها که اومده بودن پیشم براشون تعریف کردم. پهن زمین بودن از رنجنامه‌ی من! یکی از دوستام هم اعلام آمادگی کرد که خب من حاضرم این امر خطیر رو بعهده بگیرم در طبق اخلاص و در راه رضای خدا و اینا...
 گفتم پدر ایشون در ظاهر مظلوم و سربزیر بود این شد نتیجه اش! تو با این تخسی و سرکشی عیان! بچه‌ات می‌خواد چی بشه؟ 
لازم به ذکر است فرزندمون در قبال اهدای یک فیلم هری پاتر فعلن اعلام آتش بس کرده! ولی ما تا اطلاع ثانوی از پذیرفتن دوستان بچه‌دار که باعث وسوسه‌ی بچه‌مون بشن معذوریم!

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

یه ذره علم یاد بگیرید!

دارم تو لپ تاپم دکستر می‌بینم. من و تو هم داره یه برنامه‌ی پزشکی می‌ده. یه آندوسکپی سه بعدی که مسیر غذا و یه سری اطلاعات این‌طوری رو نشون می‌ده. خیلی جدی صدام می‌کنه و می‌گه: جای اینترنت و این فیلما، اینو نگاه کن یه ذره علم یادبگیر!!
انگار جامون عوض شده!

کنار هم دراز کشیدیم. داره با آی‌پادش بازی می‌کنه می‌گه: مامان یه ذره از اون وختا که بچه بودی تعریف کن. بگو چیا نداشتید. می‌گم خب مثلن اون موقع ما موبایل نداشتیم. فقط تلفن خونه بود. وقتی کسی از خونه بیرون می‌رفت دیگه نمی‌شد باهاش تماس گرفت. می‌گه: نمی‌شه که موبایل اصن نداشته باشید... از این موبایل داغونا داشتید دیگه. اپل و اینا نداشتید!

با دوستاش اسم‌فامیل بازی کرده. کاغذشو پیدا می‌کنم. برای حرف "ش" جای اسم ماشین نوشته: شاسی بلند!

۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

لدفن منو بخور!


من آدم ترسویی هستم. خیلی شب‌ها کابوس می‌بینم. کم‌تر شده بود. شاید برای این خاطر که مراعات می‌کنم. فیلم ترسناک نگاه نمی‌کنم. داستان‌های ترسناک را گوش نمی‌دهم... شاید هم تاثیرِ وجود بعضی آدم‌ها توی زندگی آدم باشد که احساس امنیت می‌آورد... دیشب باز کابوس دیدم. تاریکی و مه... هیولایی بی شکل، بی‌هیکل، بی‌صدا... دنبالم می‌کرد... من کمک می‌خواستم... و دویدن... دویدن... و قدمی جلوتر نرفتن... دست آخر... ترسیده و عرق کرده از خواب پریدن... 
دوستان نزدیکم می‌دانند که اغلب این‌جور مواقع وقتی ترس و حشت، بعد از بیداری هم بماند به کسی زنگ می‌زنم... یا اس.ام.اس می‌دهم... وگرنه هربار که چشم‌هایم را ببندم کابوسم واضح و روشن ادامه پیدا‌ می‌کند. دیشب موبایلم را برداشتم... ساعت را خواندم... این یکی ایران نبود... این ساعت برای آن یکی دیر است خواب است... این یکی با دوستانش رفته شمال... "فلانی" هم حیف... بعد یک هو یادم افتاد: حیف؟! یادت رفته که اگر بود هم نمی‌شد این ساعت به او زنگ بزنی؟ بعد این حقیقت مثلِ تزریقِ ناامیدی عمل کرد. تنهایی‌ را زد توی صورتم... مثل کسی که بداند پارانرمال‌اکتیویتی در خانه‌اش جریان دارد و کاری از دستش برنمی‌آید... بدون این‌که جرات کنم از تخت میلی‌متری تکان بخورم... لحاف را روی سرم کشیدم و وحشت‌زده و دل‌شکسته منتظر ماندم هیولا مرا بخورد...

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

وقت تمومه!


*تمام مدت نمایش فیلم، فکر می‌کنم چقدر شبیه زندگی من است... مردی که مدام اعتماد به نفست را می‌گیرد. مدام یادآوری می‌کند که حتی برای لباس پوشیدن، نظرت بی‌ارزش است... در عین حال می‌خواهد این‌طور وانمود کند که قصدش کمک است. نیت‌اش خیر است... نه حسود است، نه بدبین... فقط این تویی که عقل‌ات درست کار نمی‌کند وهمیشه اشتباه می‌کنی...تاثیر هشت سال این‌طوری زندگی کردن، خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست.... یک‌نفر باشد که برایت مهم است و دقیقن همان آدم، مستقیم و غیر مستقیم به تو بفهماند که راه رفتن‌ات اشتباه است... حرف زدن‌ات اشتباه است... هرکاری که می‌کنی اشتباه است...
حالا سال‌ها گذشته... آن یک نفر نیست... تو هم آن آدمِ سرخورده و تحقیرشده نیستی... اما نمی‌توانی منکر شوی که هنوز تاثیر آن سال‌ها، پسِ ذهنت به جا مانده است... و انگار تمام آن تعریف و تحسین‌ها... دوستت دارم‌ها و شیفتگی‌ها برای همیشه پاک کردنش کم بوده است... کم است... و کم خواهد بود...

*تو زندگی یه موقعیت سخت و پیچیده‌ای هست که می‌دونی یه چیزی تموم می‌شه اما مدام ازش فرار می‌کنی...
از جمعه‌ی گذشته... جمعه‌ی دهم... یه شمارش معکوس تو سرم شروع شده بود... 10-9-8-7... از ترسِ رسیدن به تهش، به خودم گفتم از سی شروع می‌کنیم... 30-29-28-27-... حالا هر یه روز که می‌گذره، فکر می‌کنم، واقعن تهش می‌تونم قرص و محکم وایسم؟! وایسم و بگم وقت تمومه؟!



پ.ن: فیلم زندگی خص*وصی آقا و خانوم م*ی*م

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

اسیرِ این صحنه‌آرایی‌ خطرناک...

یه واقعیت تلخی هم هست که می‌گه آدمایی که زیادی ادعای عشق و عاشقی‌شون می‌شه، به محض این‌که فرصت بهتر و آدم بهتری گیر بیارن می‌ذارن می‌رن... (دیدم که می‌گم!)  قدیمی‌ها هم‌چین بیراه هم نمی‌گفتن که تب تند زود عرق می‌کنه...
حالا گیرم بره و از اون‌جا رونده و از این‌جا مونده بشه... دل شما هم خنک بشه... اما تو اصل ماجرا تغییری نمی‌ده... می‌ده؟!

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

هـوس

داستانِ یک آمریکایی آرام داستانِ یک مردِ مسنِ آمریکایی است که عاشقِ "فوئونگ" یک دختر جوان ویتنامی می‌شود. کمی بعد، سر و کله‌ی رقیب پیدا می‌شود. آن هم نه هر رقیبی... مردی جوان و خوش‌قیافه... مردِ مسن، که متاسفانه زن هم دارد، بازی را می‌باز و چند شب بعد، از سرِ استیصال و تنهایی، به فاحشه‌ای رو می‌آورد... عشق‌بازی را شروع می‌کنند و ناگهان...
گرین از قولش می‌نویسد: "ناگهان از هَوس تهی شدم... " حسش خراب می‌شود. دختر دل‌داری‌اش می‌دهد که به خاطر مشروب است و او زیر لب تایید می‌کند و فقط ما و خودش می‌دانیم که به خاطر فوئونگ است... نه مشروب...
نمی‌دانم کسی این حس را تجربه کرده است یا نه... من داشته‌امش... زیاد... همه چیز خوب پیش رفته و ناگهان یک چیزی خورده توی ذوقم... یک چیزی مانع لذت بردنم شده است... گاهی عشق بازی را می‌شود تکرار کرد... می‌شود گفت خب یک فرصت دیگر میدهیم به هم... 
اما آن وقتی که توی یک رابطه یکی بغل‌تان کرد و شما هی تو دل‌تان گفتید ولم کن... ولم کن... آن وقتی که هی گشتید دنبال یک دلیل که راستی... چرا دارم ادامه می‌دهم؟... آن وقتی که هربهانه‌ای را جور کردید تا با هم تنها نمانید... آن وقتی که به خودتان گفتید نه همه چیز خوب است و بعد نقشه چیدید که چطور تا مدتی نبینیدش... فاتحه‌ی رابطه خوانده شده است... شما نه تنها از عشق حتی از هوس هم تهی شده‌اید...  پذیرفتنش درد دارد... اما همین است... باور کنید به خاطر مشروب نیست... پای فوئونگ در میان است!

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

زِرزِرای الکی!*

من می‌گم واسه یکی تب کن که برات بمیره... حالا اگه اصرار دارید مثل قدیمی‌ها واسه یکی بمیرید که تهش براتون تب می‌کنه، میل خودتونه... ولی تروخدا شمایی که واسه اونی می‌میری که برات تب هم نمی‌کنه... جای این همه نک و نال، بمیر تمومش کن دیگه!
" این چه جور جفاییه که دیگه جفا نمی کنی؟"*


*الکی. نامجو

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

وقتی ما زن‌ها حرف می‌زنیم...


وقتی یکی باهاتوت درددل می‌کنه... راه حل نشونش ندید... نصیحتش نکنید... حتی اگر چرت می‌گه بذارید بگه... فقط بذارید بگه... اما اگه براتون مهم نیست، یه ضربه هست که می‌شه زد بهش و کارو تموم کرد... کشتش حتی! اونم اینه که بگید تو چرا این‌قدر از دعوا خوشت میاد... یا مثلن بگید اصلن بهت نمیاد این‌قدر بد بشی... یا بدتر از اون بگید من درک نمی‌کنم چرا؟! 
خب چی چرا؟! داره تعریف می‌کنه... فقط داره تعریف می‌کنه... داره غر می‌زنه... حتی شاید بگه می‌خواد یکی رو بکُشه... نمی‌کُشه که... می‌کُشه؟!

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

تردیدِ ابدی

امروز خواستم بیام و این‌جا بنویسم که این‌همه روز از سرِ کار رفتنم می‌گذره و من هنوز نتونستم با هیچ کس دوست بشم. یه دختره هست که عاشق حرف زدنشم... یکی شون هست که همه ازش حساب میبرن... یکی از آقاها... یکی از خانوما...
ولی درست وقتی که خواستم همینا رو بنویسم متوجه شدم که من نخواستم با کسی دوست بشم. هیچ وقت من باکسی دوست نمی‌شم. همیشه آدمان که با من دوست می‌شن... آدمان که میان جلو... آدمان که می‌خوان و به من نزدیک می‌شن... من هیچ وقت عرضه نداشتم دوست پیدا کنم... هیچ وقت شهامت نزدیک شدن به آدم‌ها رو نداشتم. همیشه مردد بودم. همیشه مردد هستم. گمونم اگر این یه نخود جذابیت ظاهری رو هم نداشتم لابد یه بیچاره‌ی تنها و بی کسی می‌شدم که تو کتابا ازش بنویسن... یه کتاب بود که خیلی دوسش داشتم... بعد یه مقدمه‌ی محشر داشت از زندگی نویسنده‌ی بی‌سواد و عجیبش که روزای آخر عمرش، دوست داشته زودتر بمیره و فقط تو خیابونا راه می‌رفته و می‌گفته: خدا دلت برام بسوزه... 
نمی‌دونم چرا منو یاد خودم می‌ندازه...

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

من خالی از عاطفه و خشم؟!

می‌گوید رفیقیم. دوستیم. تو بگو من چکار باید بکنم. من اما گیجم. حتی نمی‌توانم درک‌اش کنم. رابطه‌ی جدیدی را شروع کرده، در عین حال، رابطه‌ی قدیمی را تمام نکرده است. می‌گوید کم‌رنگش کردم. خودش کم‌کم می‌فهمد! استدلالش هم این است که این‌طوری آن طرف کم‌تر آسیب می‌بیند! 
نمی‌توانم این عدم صداقت را درک کنم. می‌گویم: من همیشه وقتی کسی را نخواسته‌ام گفته‌ام و تمامش کرده‌ام. می‌گوید: سخت است... نمی‌شود... نمی‌توانم... می‌گویم خب برای من هم سخت بوده‌است حتی گاهی شهامت مکالمه‌ی رودرو را نداشته ام و دورادور تمامش کرده‌ام. اما تمامش کردم... 
می‌گوید: این عدم صداقت نیست. دروغی نگفته‌ام. فقط بعضی چیزها را نگفته‌ام! تو به آن طرف رابطه فکر نکردی که چقدر اذیت می‌شود... بی‌رحمی است! آدم کم کم برود بهتر است!
می‌گویم: چرا این‌جوری نگاهش می‌کنی... چرا به خودت نمی‌گویی آن طرفِ رابطه حق دارد صداقت ببیند... حق دارد بداند طرفش دوستش ندارد یا به هر دلیلی رابطه‌ی جدیدی را شروع کرده است... کم‌رنگ ینی چه؟ زنگ نزنی... تماس‌هایش را یکی در میان جواب بدهی... بدخلقی کنی... که کم‌کم رفته باشی؟!
بر موضع‌اش پافشاری می‌کند. من هم اصرار نمی‌کنم...
اما یک چیزی را می‌خواهم این‌جا و برای ابد ثبت کنم: با من از این کارها نکنید. نیازی به این قایم‌موشک‌بازی‌ها نیست. من بی‌رحمی صادقانه را به دلسوزی‌های ریاکارانه ترجیح می‌دهم... این از من!

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

طعمِ تلخِ حقیقت

می‌گویند وقتی می‌خواهی از موضوعی دفاع کنی، فکر نکن همه‌ی حقیقت پیشِ توست... حواس‌ات باشد که شاید بخشی از حقیقت در دست‌های طرف مقابل مانده باشد! وقتی مشکلی پیش می‌آید به خودتان و آن‌طرفِ رابطه فرصت بدهید. عصبانی نشوید. فوری قضاوت نکنید. بگذارید از خودش دفاع کند... توجیه کند... حرف بزند... اجازه بدهید زمان بگذرد. خشم و ناراحتی کم‌رنگ شود و کمی منطق جایش را بگیرد. ولی هرچیزی در زمان خودش موثر است. مثلن بیست و چهار ساعت زمان دادن برای رفع یک سوتفاهم، برای یک توضیحِ ساده، خوب است. کافی‌ست. حالا اگر شد چهل و هشت ساعت دیگر به حرفایش گوش ندهید. دیگر برای‌تان مهم نباشد که چقدر باورپذیر است و چقدر باورپذیر نیست. درست است که زمان خیلی چیزها را حل می‌کند... اما ارزش خیلی کارها را هم از بین می‌برد... مثل این است که فرصت داده باشید یکی به ناراحتی شما گفته باشد بی‌خیال! بعدن حلش می‌کنم!

پ.ن: این ماجرای حقیقت یه آیینه بود افتاد شکست و هرتیکه‌اش دست یکیه از کجا اومده؟ کسی یادش هست؟!

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

من خوبم. من خوابم!


شوهر دخترخاله‌ام تعریف می‌کرد که یه شب دخترخاله‌ام از خستگی رو کاناپه خوابش می‌بره، بچه بیدار می‌شه. صداش می‌کنن که پاشو بچه‌ات داره گریه می‌کنه. بلند می‌شه... کوسن رو از کنارش برمی‌داره تو بغلش تکونش می‌ده و پیش‌پیش می‌کنه و بعدش دوباره چپه می‌شه و می‌خوابه!

حالا شده حکایت من. از وقتی می‌رم سرکار، دوازده نشده تو رختخوابم... اما خواستم اطلاع بدم یازده به بعد بیداریم واقعی نیست. مجازیه! مثلن اگر آن لاین بودم باهام حرف نزنید خوابم! یا اگر بین یازده شب تا 6 صبح پست زدم جدی نگیرید! من خوابم! 

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

وقتِ گلِ نی!

اگر آدمی را تحت فشار گذاشتید... اگر مدام سوال و جوابش کردید... اگر از قهر و تهدید به رفتن حرف زدید... اگر ترس نبودن‌تان را چماق کردید روی سرش و... و یک روزی... خیانت کرد، دروغی گفت یا چیزی را پنهان کرد، تمامش کنید... اما یادتان نرود که ترس دلیل خوبی برای دروغ گفتن است... روش‌تان را عوض کنید...
اگر آدمی را آزاد گذاشتید... بدون سوال... بدون جواب... بدون تهدید... حتی با پذیرفتن کم و کسری‌هایش... نبودن‌هایش... کمبودهایِ یک رابطه‌ی نرمال... و... و یک روزی... خیانت کرد، دروغی گفت یا چیزی را پنهان کرد، تمامش کنید... اما یادتان نرود که همه‌ی آدم‌ها نامرد و ناسپاس نیستند... روش‌تان را عوض نکنید... 
یه روزِ خوب میاد!

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

ماه مهر... ماهِ تو

هر سال برای نوشتن از هم‌چین روزی کم میارم... هرسال فکر می‌کنم کاش مادر بهتری بودم... هرسال بیش‌تر عاشقت می‌شم و هرسال نگرانیم برای آینده‌ات بیش‌تر می‌شه...
گاهی‌وقتا فکر می‌کنم اصلن شبیه مادر و دخترای دیگه نیستیم. تو از سر و کول من بالا می‌ری... از من نمی‌ترسی... اغلب حرفمو گوش نمی‌دی... به خودم می‌گم چجوری شد که هم‌چین بچه‌ای شدی... پس چرا مامانای دیگه این‌قدر خوب به اوضاع مسلطن... 
اما... اینا مال بعضی وقتاس... باقیِ وقتا... به این فکر می‌کنم که چقدر دوستیم... که هرچی... هراتفاقی که برات بیافته و هرکاری که بکنی رو میایی بهم می‌گی و از من نمی‌ترسی... اگر یه روز از مدرسه بیایی و از سر و کول هم بالا نریم غر می‌زنی که امروز اصلن همدیگه رو بوس نکردیم... به این فکر می‌کنم که با همه‌ی لوس بازی‌ها و تنبل بازی‌هات، چقدر مهربونی و حواس‌ات هست که من ناراحت نشم... این‌جوری می‌شه که به خودم می‌گم... بذار من با مامانم... با همه‌ی مامانا فرق کنم... مهم اینه که ما همدیگه رو دوست داریم... مهم اینه که ما با هم دوستیم...
کاش تا تهش دوستت بمونم...
الان و در این لحظه... (نه صبحِ روزِ بیست و ششمِ مهرماه که تو دنیا اومدی) فقط همینو می‌خوام...
"تولدت مبارک نفسم"

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

یک زنِ خوش‌بخت


حالِ بدی دارم. نفسک تازه از راه رسیده است. مرا می‌بیند که دولا دولا راه می‌روم. دردِ بدی دارم. چندماهی است که این درد را تجربه می‌کنم. گفتند شاید کیست داری... ولی سونوگرافی چیزی را نشان نداده است. زانو زده‌ام روی زمین. یک بالش را بغل کرده‌ام و مچاله‌طور، پیشانی‌ام را چسبانده‌ام  به فرش. دورم می‌چرخد. نمی‌خواهم نگرانش کنم اما درد بیش‌تر از این حرف‌هاست. "کجات درد می‌کنه؟ دلت؟ چرا؟ می‌خوای برات آب بیارم؟"  نمی‌شود به بچه بگویم پریود شده‌ام. به جایش  می‌گویم بذار مامان کمی همین‌طوری بخوابه... چشم‌هایم را می‌بندم. صدای پایش را می‌شنوم که می‌رود و می‌آید و یک کارهایی می‌کند. چشم که باز می‌کنم دورم پر از کوسن است. یک لیوان آب توی سینی. گوشی‌هایم را آورده کنارم. کنترل تلوزیون را هم. پتوی کوچک خودش را رویم می‌اندازد. دو تا کتاب، از کتاب‌هایی که روی تخت‌خوابم و کنار بالشم توی اتاق بوده را هم آورده است.  "یک زنِ بدبخت" براتیگان را باز می‌کند. مکث می‌کند: "مامان این شکل نداره ها! دوسش داری؟" سر تکان می‌دهم. کنارم دراز می‌کشد بلند می‌خواند: ی ِ ک... زَ ن ِ ... بُ.. بَد... نه صبر کن الان میام حالتو خوب می‌کنم!
کتاب را پرت می‌کند و می‌دود به اتاقش... وقتی برمی‌گردد، کتابِ "پونی‌های من زرنگند" توی دستش است. بلند بلند شعر می‌خواند و گاهی وسط‌هایش دست می‌کشد به موهای من... 
درد هنوز سرجایش است. اما دارم لذت می‌برم... نمی‌توانم بغلش کنم حتی... اما روی ابرهام... عمرن بفهمید!

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

منِ مغرورِ ابله!

خیلی جدی و خیلی محکم نوشته بودم آدم بی‌خیالِ رفاقتِ چندین و چند ساله بشود بهتر است تا این‌که فلان ماجرا را تحمل کند... عصبانی بودم. می‌دانستم همه چیز برایم تمام شده است. دیگر دوست نخواهیم شد. من آدم کینه‌ای نبودم و نیستم اما می‌دانستم که دیگر اعتماد و صمیمیت ما از بین رفته است. خشم و اندوه تمام روز همراهم بود. به تلفن‌هایش جواب ندادم. گفتم بیرونم... فکر کردم مهم نیست که بداند از چه چیزی ناراحتم... مهم این است که در ذهن من قاضی رای‌اش را صادر کرده است!
رفتم بیرون. به خانه که برگشتم پشت در منتظرم بود. نمی‌خواستم ببینم‌اش... نمی‌خواستم حرف بزنیم... اما از یک شهر دیگر... بکوبی خودت را برسانی... پشت در منتظر مانده باشی...
تمام چند ساعت را فقط گفت ببخشید. اشتباه کردم. هیچ دلیلی نداشت جز این که اشتباه کرده است. هزار بار گفت ببخشید، اشتباه کردم... اشتباه کردم... ببخشید... 
من اما دیگر یادم نبود که چکار کرده است... تمام مدت به این فکر می‌کردم که روبروی من نشسته و با شهامت می‌گوید هیچ دلیلی ندارم... هیچ توجیهی ندارم جز این که اشتباه کردم... ببخش... ببخش... و من هرگز... هرگز... در زندگی‌ام این‌قدر شهامت نداشتم... اشتباه کرده باشم و اعتراف کنم و بدون این که توجیهش کنم و دنبال مقصر بگردم، رفته باشم و صاف توی چشم‌های طرف گفته باشم ببخشید...
بخشیدم و گذشتم... آشتی کردیم... مردد و بی‌اعتماد بغلش کردم. گفتم باز رفیقیم... و یادم رفت که چقدر از دستش ناراحت بوده‌ام. اما یادم نرفت که من بلد نیستم... منِ مغرورِ ابله! ببخشید گفتن بلد نیستم. گفتنِ این حرف چقدر برایم سخت باشد خوب است؟!

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

آدم باید برای دوست داشتن، دلیلِ حسابی داشته باشد

مهمون دارم. تو سر و صدای شوخی و خنده‌ی بچه‌ها، می‌رم که نفسک رو بخوابونم. می‌بوسمش و می‌خوام از کنار تختش بلند شم که می‌گه: مامان باباجون به من گفت من مامانتو خیلی خیلی دوست دارم. فقط چون تو بچه‌امی تو رو چندتا بیش‌تر دوست دارم. چرا تو باباجون رو دوست نداری؟
همون جوابی که هزار بار بهش دادمو می‌دم: منم بابا جون رو دوست دارم عزیزم. اون پدر توئه...
شونه می‌ندازه بالا و با یه حالت کلافه‌ای نفس می‌کشه و می‌گه: نه به خاطر این‌که بابای منه. این‌جوری قبول نیست!
می‌گم خیله خب دوسش دارم چون یه روزی شوهرم بوده... خوبه؟!
می‌گه: آره. دوست داشتن باید دلیلش این‌جوری باشه نه این‌که بگی چون یه نفر بابای یه نفره!


پ.ن: آخ بچه... بچه... من تو رو نداشتم چی‌کار می‌کردم؟!

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

چجوری می‌تونی اینقده بد شی؟!

گراهام گرین یک جایی می‌گوید: "آدم وقتی فاسد می‌شود که فساد پذیر باشد." این‌قدر بد کردن‌هایتان را... بد بودن‌هایتان را... بد شدن‌هایتان را... گردنِ سرنوشت و نامردیِ روزگار و بد بودنِ این و آن نیاندازید...



پ.ن: سکوت

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

مامانا نخندید!




می‌گه جدی باش. مامانا باید جذبه داشته باشن... بعد من یاد اون وقتی می‌افتم که...
که با آبرنگش گند زده به همه‌چی و حق به جانب می‌گه اینا خلاقیته!
که رفته سراغ لوازم آرایش من... همه‌ی رنگ‌های سایه‌ام با هم قاطی شدن... پودر شدن... خودشم شبیه دلقکا شده...
که بهش می‌گم آشغال بستنی که خوردی بنداز تو سطل آشغال می‌گه: "نه خواهش می‌کنم مامان تو بنداز.. به خدا تعارف نمی‌کنم!"
که باید مشق بنویسه و تو اتاقش بلند بلند آواز می‌خونه: "مامانِ من مهربونه... می‌خواد مشقامو برام بنویسه!"
که دارم با تلفن حرف می‌زنم. تند تند با من حرف می‌زنه. بهش تشر می‌زنم که، چندبار بگم وقتی با تلفن حرف می‌زنم نمی‌تونم با تو هم حرف بزنم. جواب می‌ده: خب تو با من حرف نزن. من دارم با تو حرف می‌زنم!
بعد مامانا این‌جور وقتا چجوری جدی‌ان؟!

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

آدم‌های من هم همین‌طور!

این‌که می‌گویند آدم‌ها جذب آدم‌های شبیه خودشان می‌شوند اشتباه است. همیشه و در مورد همه‌ی خصوصیات اخلاقی این‌طور نیست. مثلن یک سری آدم‌های خوب و مهربانی هم هستند که قربان صدقه رفتن را بلد نیستند. بلد نیستند توی چشم‌های‌تان نگاه کنند بگویند قربونت بشم، دوستت دارم و این‌ها.  سخت‌شان است. دوست دارندها! نمی‌توانند. خیلی وقتا سعی هم می‌کنند. اصلن آدم‌های من هم همین‌طور هستند. همیشه در بهترین حالت می‌گویند: من هم! یا من هم همین‌طور! یا تهش: من بیش‌تر! (که این آخری را خودمم نمی‌فهمم ینی چی؟!) آن وقت این آدم‌ها نقطه ضعف‌شان آدم‌هایی هستند که رک و راست می‌گویند و راحت حرف می‌زنند.
بعد، این‌که یکی باشد هربار بعد از بعضی حرف‌ها... بعضی خنده‌ها... بگوید "دورت بگردم" یا مثلن "قربون این‌جوری حرف زدنت بشم" کافی‌ست تا همه‌ی معادلاتشان را بهم بریزد. یک نفس قربان‌صدقه‌ شان نروید. بی‌جنبه‌اند دیگر! ذوق مرگ می‌شوند حتی. نکنید این‌کارها را. نکنید!

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

دردِدل‌های یک دایناسورِ خجسته!

با رفقا توی کافه بودیم. از آن وقت‌های سرخوشی بود که می‌توانستم به هرچیزی بخندم. میز بغلی چند مردجوان بودند و برخلاف ما آرام و بی سرو صدا. چیزی را اشتباه آورده بودند، یا نیاورده بودند. من گفته بودم می‌روم با فروشنده حرف بزنم. ایستاده بودم به حرف زدن که شنیدم "سلام". یکی از مردانِ جوانِ میز بغلی بود. شوخی‌هایش بانمک بود... یا... گفتم که از آن وقت‌های خوش‌ام بود. درست بعد از این‌که کارتش را روی پیشخوان چوبیِ کافه هل داده بود سمتِ من پرسیده بود: راستی اون مردی که کنارت نشسته بود، شوهرته؟! من مانده بودم برای جواب. جای این‌که بگویم معلوم است که نیست... یا نه دوست است... پرسیده بودم واقعن اگر شوهرم بود هم به من شماره می‌دادید؟ او هم مکث کرده بود... انگار مردد شده بود که چه جوابی درست‌تر است. گفته بود: نه... خب... ولی تو خیلی خوب می‌خندی! و من ناگهان احساس یاس کرده بودم. به کل ناامید شده بودم ازش. نمی‌دانم چرا با علم و تکنولوژی پیش‌رفت نمی‌کنم... فکر می‌کنم اقتضای سن و سالم باشد. هنوز به طرز شرم‌آوری به یک چیزهایی مثل خانواده... تعهد... زن... شوهر... یا وفاداری... اعتقاد دارم و این باعث می‌شود که بین باقی آدم‌ها حالم دایناسور‌طور باشد!

پ.ن: ماجرا مربوط به بیش از یک‌ سال پیش است. 

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

مادر که باشی...

برایم مهمان رسیده بود... مشغول بودم... قرار بود هفت و نیم خانه باشد... پنج دقیقه گذشت... ده دقیقه... من وسط حرف‌های مهمان به ساعت نگاه می‌کردم و گفتم: چرا نیامد؟... پانزده دقیقه گذشت... دور خودم می‌چرخیدم و دیگر حرف‌های مهمان را نمی‌شنیدم... بیست دقیقه که شد، یک نگاه به ساعت کردم و بعد مثل دیوانه‌ها پریدم مانتو و روسری‌ام را برداشتم و دویدم توی حیاط... اتاقک نگهبانی... دفتر مدیر ساختمان... استراحت‌گاه نظافتچی ساختمان... همه راه‌افتاده بودند توی کرویدورها و نفسک را صدا می‌کردند... مثل یک آدم ضعیف گریه کردم... جلوی آن‌همه آدم غریبه... نزدیک بود قلبم از دهانم بیرون بزند که گوشی‌ام زنگ خورد... مهمان گفت بچه خانه است... دویدم توی راهروها و یکی‌یکی به آدم‌هایی که سعی داشتند به من کمک کنند گفتم بچه پیدا شده است... وقتی رسیدم به خانه فقط نگاهش کردم... کل ماجرا پنج دقیقه هم طول نکشیده بود! دست چپم تیر می‌کشید... بلافاصله قرص قلبم را خوردم... شب ضربانم نامنظم بود و نگران بودم که ناچار شویم برویم بیمارستان... نمی‌توانستم بخوابم... یک‌جورهایی از رفتار خودم شرم‌گین بودم... مهمان مدام می‌گفت: "صبر کن الان میاد... نرو..." انگار عقلم را از دست داده بودم... انگار نه... کاملن عقلم از کار افتاده بود... هرچیز سیاه و بدی توی ذهنم بالا و پایین می‌شد... تصویر صورت گریانش... یا بدن نیمه جانش... هیچ نقطه‌ی روشنی توی ذهنم نبود...
حالا نزدیکم نشسته است... تمام لگوهایش راکف پذیرایی ریخته و بازی می‌کند. زیر لب آواز می‌خواند و برای عروسک‌هایش تولد گرفته است... و من فکر می‌کنم دفعه‌ی بعد شاید بمیرم برای این بچه... و گمان نمی‌کنم این برای مادرها چیز عجیب و دور از ذهنی باشد...

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

بر این نفسک گر جان فشانم رواست... بخدآ!

*داره برای خودش آواز می‌خونه... یه اصواتی تو مایه‌های موسیقی سنتی‌مون... یه هو وسط تحریراش می‌گه: نازِ نفسم آبجی!

*قراره پدرش بیاد و با هم بریم برای مدرسه‌اش خرید کنیم. جلوی در خیلی تهدید آمیز بهم می‌گه: مامان امروز روزِ شادیه! فقط حرفای خوب و خوشالی می‌گی... از واکسن و اینا هم حرفی نمی‌زنی... خب؟!

* داره عمو پورنگ نگاه می‌کنه. یه آهنگی می‌خونه در وصف خوبی برادر و خواهر و اینا... می‌گه: من که بیچاره‌ام... هیچی ندارم... مامان؟! اصن می‌دونی بچه‌ام هم بیچاره‌اس؟ نه دایی داره، نه خاله! با این کارایی که کردی! واقعن که!

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

وسوسه

کارت را گذاشته بودم روی میز... هی رفتم و آمدم و نگاهش کردم... گمان می‌کنم آیینه‌ی دق باید هم‌چین چیزی باشد... حتی وقتی پشت به میز بودم انگار صدایم می‌کرد: با من تماس بگیر! زنگ بزنم یا نه؟... چند روز گذشته؟! رفته‌ام و آمده‌ام و فکر کرده‌ام... فکرِ آدمِ جدید، رابطه‌ی جدید، دردسرِ جدید...
فکر می‌کنم حیف است که نشد یک‌جور شیک و سینمایی کارت را پاره کنم... جنسش از آن‌هایی بود که پاره نمی‌شد... انداختم‌اش دور... گمان می‌کنم انفعال هم باید هم‌چین چیزی باشد!

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

خ و ا س تَ ن

یه آدمایی هم هستن که تا ابد دوستتن... نه بیش‌تر نه کم‌تر... هیچ‌جوری ذهنیتی که ازشون داشتی خراب نمی‌شه... آدمی که همیشه آروم بوده... همیشه باهات مهربون بوده... فرق نمی‌کنه تو "جفتک " بندازی یا نه... تو تمومش کنی یا نه... همیشه خوبه... فرقی نمی‌کنه که مثلن چند ماه بعد بهش زنگ بزنی و بگی به کمکت، به راهنماییت احتیاج دارم. سرجاشه. با همون خونسردی و محبتش. اون‌قدر که وسوسه بشی به خودت بگی: هی اصلن چرا من نتونستم عاشق این آدم بشم؟ و بدتر از همه اینه که باز به این نتیجه برسی که خواستنِ یه آدم، ربطی به خوبی‌هاش و نقاط مثبتش نداره... خیلی غیرارادی‌تر از این حرفاس...

۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

عروسِ آتش

گاهی تو را تصور می‌کنم که با آتش می‌چرخی... می‌چرخی و فریاد می‌کشی... حتی انگار صدای جیغ‌هایت را می‌شنوم... همیشه لبخند می‌زدی و خوش اخلاق بودی. در عکس‌هایی که از تو دارم هم خندیده‌ای با همان شرم دوست داشتنی‌ات. دلم می‌خواست می‌توانستم از تو بپرسم چرا؟! چقدر اذیتت کرده‌بودند؟! چقدر سیر شده بودی که "آتش" را ترجیح دادی؟...  نیستی و دلم می‌سوزد... برای شادی که نداشتی... برای آن هفده روز که در بیمارستان به زور زنده نگاهت داشتند و توی هی بیشتر زجر کشیدی... گاهی وقتی یادت می افتم که جلوی آیینه ایستاده‌ام... نیمه عریان... می‌خواهم از اسپری و مام استفاده کنم... دستم را بالا که می‌برم... یاد زیر بغل‌های سیاه شده‌ی تو می‌افتم... یاد جزغاله شدنت... ناخودآگاه دست‌هایم را می‌اندازم و به بدنم فشارشان می‌دهم. انگار کن بخواهم به زور خاطره‌ی سیاهی‌ها را پاک کنم...
امشب یادت افتاده‌ام. خیلی شب‌ها به تو فکر می‌کنم. اما امشب یک جور دیگر است. چرایش بماند... کلاس دوم راهنمایی بودیم. دوازده سال‌مان بود. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر بچه بوده‌ایم و برایم عجیب است که همه به ما به چشم زنانی کامل نگاه می‌کردند. تقصیرِ مقنعه‌ها بود و آن مانتوهای گشاد و بلند. که ما را از کودکی‌مان جدا می‌کرد. دست‌هایت همیشه نم دار بود. می‌گفتی ارثی است. وقتی پای تخته می‌رفتی کافی بود انگشت بکشی به تخته، یک ردِ خیس باقی می‌ماند که دوستش داشتم. برمی‌گشتی، با هم به ردِ دستانِ تو می‌خندیدیم. درس‌خوان نبودی. نمره‌هایت افتضاح بود. من که دوست خوبت بودم فقط حدس می‌زدم که وضع مالی خوبی نداری. نمی‌دانستم اوضاع خانواده‌ات این‌قدر بد است. خب... تقصیر من نبود... سال‌های آغازین نوجوانی بود و من و تو غرق رویاهای کودکانه... فرصتی برای کنکاش نبود. لحظه مهم بود...
سال بعد تو به مدرسه نیامدی. فکر کردم که مدرسه‌ات را عوض کرده‌اند. تعجب نکردم. آدرس و شماره‌ای هم از تو نداشتم... یادت هست؟ آن سال‌ها اگر با دوستت بیش‌تر از درس و کلاس صمیمی می‌شدی باید تاوان پس می‌دادی! از طرف اولیای مدرسه و والدین خودت سوال و جواب می‌شدی و تهش هرچه که بود تو محکوم بودی...
اواخر سال بود... همسایه‌تان را دیدم. دوست مشترکی که در مدرسه‌ی دیگری بود... او برایم تعریف کرد... و من شوکه شدم... گریه کردم... پدر و مادرم برای اولین بار در آن سال‌ها درک کردند و اجازه دادند من به خانه‌ی شما بیایم... مادرت گریه می‌کرد و حرفی نمی‌زد... همه‌ی حرف‌ها را همسایه‌تان گفت... یا شاید خاله‌ات بود... یادم نیست...
اسمش "کمیته" بود. هیولا بود برای‌مان! همین‌قدر که این روزها از این‌ها می‌ترسند... ما صد برابر از آن‌ها می‌ترسیدیم... چون به ناسزا که ختم نمی‌شد... مثل ماجرایِ تو... سیزده سالت بود... تو را کنار دریا گرفته بودند... با او که هفده سالش بود قدم می‌زدی... نمی‌دانم چقدر اعتراض کردی... چقدر کتک خوردی... اما می‌دانم که بله گفتن یا نگفتن‌ات مهم نبود... عقد می‌کردند! عروس شده بودی اما بی آبرو... سیاه پوش... پسرک چیزی نداشت... محصل بود. مجبور بودی بروی خانه‌ی آن‌ها... بلافاصله هم بچه‌دار شده بودی... خودت بچه بودی... مگر آن‌موقع‌ها من می‌دانستم که بچه چجوری درست می‌شود که تو بدانی؟!!

پسرکت هفت ماهه بود که خودت را آتش زدی... خانوم همسایه گفت که شوهرت عذابت می‌داده... جایی برای بازگشت هم نداشتی... خانه‌ی کوچک و محقرتان گواه همه چیز بود... با جزییات تعریف کرد و من گریه می‌کردم... شوهرت را نفرین می‌کرد و من به هیولاهایی فکر می‌کردم که در پاترول‌های سفید و سبز می‌گشتند و ما از دیدن‌شان وحشت می‌کردیم... صورت‌هایی که یک اخم بزرگ بود و ریش!
خجالت می‌کشیدم که تنم مورمور می‌شود و لرز کرده‌ام... از زیر بغل های سیاه‌ات گفت که وقتی پزشکان مجبورت می‌کردند راه بروی، نمی‌شده کسی زیر بغلت را بگیرد... که هر روز می‌پرسیدی یعنی خوب می‌شوم؟!
راستی دوست داشتی خوب شوی؟ پشیمان شده بودی؟ دوست دارم جوابت نه باشد... که نفس راحتی بکشم و تو را دیگر نبینم که با آتش می‌چرخی... جیغ می‌کشی... و نگران می‌پرسی خوب می‌شوم؟!!

پ.ن: اون‌وقت ممکنه خدایی باشه و لیدا رو نفرسته بهشت؟!

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

باز خواهیم گشت!

گمون می‌کنم این تابستون کم‌تر از همیشه خونه بودم... کلی سفر رفتم... شهرهای ندیده رو دیدم و مهمونی‌های نرفته رو رفتم... به نظرم بزرگ‌ترین حسن تنهایی اینه که خودتی که برای خودت تصمیم می‌گیری... لازم نیست برای سفر رفتن رضایت کسی رو جلب کنی... حتی لازم نیست مسئولیت دل‌تنگی کسی رو دوش‌ات باشه...  یه چیزایی هست که به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادن‌شون نیستم. یکیش همین آزادیه...

پ.ن: به دلیل پیش‌آمدن سوتفاهم، اصلاح می‌شود: وقتی این‌جا رو آپ کردم در واقع تازه رسیده بودم اصفهان و امروز صبح برگشتم تهران.. در نتیجه الان برگشتم خونه! 

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

و سرانجام، چیزهای مهم!

آدم‌ها برای جور شدن با هم، باید مهم‌ها و غیر مهم‌های‌شان یکی باشد... یا دست کم نزدیک به هم باشد... نمی‌شود چیزی برای تو مهم باشد و برای آن طرف مهم نباشد... جور در نمی‌آید... 
همیشه دلیلی برای تمام شدن یک رابطه وجود دارد. ولی فقط گاهی پیش می‌آید که تو از خودت بپرسی واقعن من مقصر بوده‌ام؟ مثل وقتی که داری چیزی را تعریف می‌کنی... بعد بگویی آن گوشی شارژ نداشت... از آن یکی خطم تماس گرفتم و حرفت را قطع کند که آن یکی خط؟ مگر تو خط دیگری هم داری؟ و تو یادت بیایید که تا حالا از آن خط چیزی نگفته‌ای... خب پیش نیامده... ولی دیگر نمی‌شود آن طرفِ ماجرا را راضی کرد. وقتی زل زده به چشمهایت و با عصبانیت می‌گوید: "خب کی می‌خواستی به من بگی؟ چند ماه باید می‌گذشت که من بدونم؟"  و تو خیلی صادقانه بگویی: فکر می‌کردم مهم نیست... خط اصلیِ من...
"دیگه فایده نداره" این را آن طرفِ ماجرا بگوید و تهش هم بگوید: تقصیر تو نیست... انگار یکی باید به تو بده چی مهمه و چی مهم نیست...

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

من لئوناردو رو کشتم!

رنگش آبی بود. یه فایتره بداخلاق و خروس‌جنگی. واسه همین اسمشو گذاشته بود لئوناردو. از سفر رسیدیم. خواستم بهش غذا بدم، فک کردم آب تنگ خیلی کثیف شده عوضش کنم... آقاهه گفته بود یه هویی آب شیر نریزی تو ظرفش... آب باید چند ساعتی بمونه تا کلرش بره... ولی من حال نداشتم صبر کنم چند ساعت... یه هویی آبشو عوض کردم... یه بیست و چهارساعتی جون کند... کُند شد... کج و کوله شد... رفت پایین... اومد بالا... جرات نداشتم به بچه بگم کارِ منه!  حتی نمی‌دونستم حالا باید چیکار کنم...  امروز صبح مرد! 
من یه قاتلم!

*لئوناردو: یکی از لاک‌پشت‌های نینجا.

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

قدِ همان هشت‌پایی که پیش‌گویی می‌کرد!

پدربزرگم مرد قد بلند و چهارشانه‌ای بود. چشم‌هایش از آن رنگ‌های خاص داشت که نمی‌شد فهمید دقیقن چه رنگی است. کلی بچه داشت! پنج پسر و باقی همگی دختر بودند. دخترها دو رقمی بودند. انگار خواسته بودند هی پسر شود و نشده بود. یک‌بار مادربزرگم گفت: "ربطی به پسردارشدن نداشت کلن بابابزرگت ول کنِ ما نبود!"
برخلاف عقیده‌ی رایج آن دوران، پدربزگم دخترها را می‌فرستاد مدرسه و اصرار داشت پسرها باید بروند سرکار. همین هم باعث شد که پدرم یواشکی کتاب خواهرهایش را بدزدد و آن‌قدر تلاش کند که بدون این‌که سرکلاس درس نشسته باشد، کلاس ششم را امتحان بدهد و قبول شود و یک‌جورهایی نابغه به حساب بیاید.
دخترها یکی‌یکی ازدواج کردند و بچه دار شدند و تازه متوجه شدند که همگی صاحب پسر می‌شوند! حالا نوبت عمه‌هایم بود که مدام بچه‌دار شوند بلکه صاحب دختر شوند و نمی‌شد. تهش خوش شانس ها با پنج- شش پسر صاحب یک دختر می‌شدند. خوب یادم هست وقتی هشت نه ساله بودم، یکی از عمه‌ها توی بیمارستان شهریار ششمین پسرش را دنیا آورده بود. یک دختر داشت و وقتی مرا دید جوری زد زیر گریه که من ترسیده و هاج و واج مانده بودم... مدام زیر لب می‌گفت: دیدی آخرش بهناز بی خواهر موند؟ تو باید بشی خواهر بهناز!
از بین آن همه عمه یکی از همه بدشانس‌تر بود. آخرش هم دختر‌دار نشد. جوری شده بود که پسرهایش فکر می‌کردند بدونِ خواهر یک چیزی کم دارند. احتمالن بعدها که خودشان هم پسردار شدند این عقده هم‌چنان پابرجا ماند. وقتی عمه، آخرین و پنجمین پسرش را باردار بود، همه چشم به‌راه بودند که شاید این یکی دختر باشد. مثل خیلی از شمالی‌ها که کلی مرغ و خروس و گاو و سگ و... دارند، عمه هم گاوی داشت که باردار بود. بعد از دنیا آمدن نوزاد، پسرها را می‌برند بیمارستان ملاقات مادرشان... کوچک‌ترین پسر، جلوی همه خیلی بلند و با عصبانیت به مادرش می‌گوید: "مامان گاومون هم دختر زایید تو قدِ اونم عرضه نداشتی؟!"
حالا همسر یکی از پسرعمه‌ها باردار است. بابلسر که بودیم گفت برویم کمی برای بچه خرید کنیم. گفتیم زود است بگذار جنسیت جنین مشخص شود بعد... اصرار کرد رفتیم. توی فروشگاه می‌چرخیدیم که دیدیم کلی لباس انتخاب کرده و یکی از یکی خوشگل تر و همه هم دخترانه! گفتم خب آمدیم و پسر شد... گفت: "ینی من قدِ اون هشت‌پایی که بازی ها رو پیش‌بینی می‌کرد هم نیستم؟ دختره!"
حالا دل توی دل‌مان نیست ببینیم پسر‌عمه قدِ هشت‌پا هست یا نه!
خیلی بعدن نوشت: بچه ایشون هم خب گفتن نداره که پسر شد!

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

دوستانِ صادق و مهربانِ من!

رو چیزی که مطمئن بودم برنده‌ام، شرط بستم... تمام راه رو کرکری خوندم و اون هی ریز خندیده که باشه تو برنده‌ای دیگه... یه خیابون رو اشتباه کردم. گم شدیم! با خنده‌ی پیروزمندانه هزار بار پشت هم گفت:  قبول کن باختی... قبول کن باختی...  گفتم: منصفانه نیست. من فقط یه خیابون رو اشتباه کردم. شرط روی مقصد بود. تو عمدن نذاشتی دوباره مسیر رو اصلاح کنم. به هر حال دو به یک بودیم. ناچار قبول کردم که باختم... باقی راه، تمام اون جملات خبیثانه‌ای که خودم گفته بودم، تحویلم داد... بعد از این‌که باختمو دادم گفت: خب حالا یه اعترافی بکنم... اون‌جا... پایین میدون که پیچیدم سمت چپ، سمت راست تابلو داشت... تو برنده می‌شدی اما خب ندیدیش!!

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

من یک نابغه‌ی درک نشده‌ام!

برام کلی جولری مولری خریده، منم ذوق زده دارم یکی‌یکی تست‌شون می‌کنم. نوبت گوش‌واره است. با پیچ‌اش تو کش و قوسم که از دستم می‌افته... می‌ره تو یقه‌ی لباسم... تا کمر شلوارم رو پوستم قِل می‌خوره و دست آخر می‌افته پایین. صداش می‌کنم میاد و هرچی می‌گردیم پیداش نمی‌کنیم... هنوز داره رو پارکتا دست می‌کشه که یه فکر نبوغ‌آمیز بهم الهام می‌شه... می‌گردم یه چیز کوچولویی تو همون ابعاد پیدا می‌کنم... در همان مکان و در همان پوزیشن! می‌ا‌یستم و می‌گم خب هرجا این افتاد اونم افتاده... ولش می‌کنم... یه صدای ریز و قِل‌قِل رو پارکت‌ها... می‌گه: خب باهوش! حالا بیا دومی رو پیدا کن! و هردو با هم گم می‌شن و دیگه پیدا نمی‌شن!

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

مبین فیلان!

و سرانجام در مورخ نوزدهم مرداد ماه، سنه‌ی 91 هجری شمسی، بنده از طریق یک مودم اوت‌دُر صاحب اینترنت گردیدم. با تشکر از همه‌ی دست‌اندرکاران... خصوصن شما دوست عزیز!


پ.ن: همین الان و در همین لحظه پس از نوشتن سطور معنوی فوق متوجه شدم تاریخ ذکر شده به طرز عجیبی با تاریخ دی‌وُرسِ بنده مطابقت دارد! این حتمن یه نشونه‌اس... آه خدای من!

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

جانورهایی زیر پوست‌مان!

وسط تماشای کارتون یک‌هو انگار کشف مهمی کرده باشه هیجان‌زده می‌گه: مامان ما زیر پوست‌مون یه سری حیوونِ زنده! داریم که بعضی وقتا می‌پرن بالا و پایین... نیگا کن ( یک جایی نزدیک قوزک پا و روی رگ‌شو نشون می‌ده)... الان دستم این‌جا بود دیدم هی می‌ره بالا پایین!


روی تخت داریم کشتی می‌گیریم و بازی می‌کنیم که خودشو می‌زنه به مردن. بعد انگار چیزی یادش اومده باشه... چشم‌شو باز می‌کنه و می‌پرسه: مامان اگه من بمیرم تو چی‌کار می‌کنی؟ بدون مکث می‌گم: من می‌میرم... . می‌گه‌: خب پس اگه دیدی مردم اول مطمئن شو که مردم خب؟ نمیری‌ها! بعد خودشو به مردن می‌زنه و منم مثلا تعجب می‌کنم و می‌ترسم و با اولین غلغلک، جیغ و خنده‌اش می‌ره هوا و غر می‌زنه: مگه مرده‌ها رو غلغلک می‌دن؟

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

نفسِ مامانش

با عذرخواهی فراوان، قرار بود پست بالا متن همین پستی باشه که دیدید و خالی ثبت شده بود. از اون‌جایی که حتی حافظ عزیز هم می‌دونه اوضای اینترنت من چجوریاس... طبیعتن اصلن عجیب نیست که من پستی رو سند کنم و فرصت چک کردنش رو پیدا نکنم و نت قطع بشه... به هرحال حذفش نکردم که شرمنده‌ی گودرم نشم :)

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

گلو درد دارم!

می‌خوام یه اعترافی بکنم... گاهی وقتا من از حموم که میام لباس نمی‌پوشم... مخصوصن وقتی هوا گرمه... خوشم میاد که با حوله‌ی نیم‌وجبی که پیچیدم دورم ول بگردم تو خونه... موهامو خشک نکنم و ولشون کنم که نم و خیسی‌شونو تا چند ساعت رو شونه‌‎ها و کمرم حس کنم... و بدون استثنا... بی اغراق... هربار بعد از این کار گلودرد می‌گیرم... ولی باز آدم نمی‌شم... الان گلو درد دارم...
بعد بهم می‌گه چرا دکستر رو سرِ سیزن سه ول کردی... می‌گم واسه این‌که خسته شدم از بس غصه‌ی دست‌گیر شدن‌شو خوردم... چرا واسش درس عبرت نمی‌شه؟! یکی نیس بگه نیس واسه خوت درس عبرت می‌شه؟!

*یکی(؟!) برای پست پایین کامنت مرقوم فرموده برام: آدم‌های ناسپاس و بی‌لیاقتی چون شما! و من ناگهان متنبه شدم... با ابراز پشیمانی و ندامت فراوان خواستم تشکر کنم از این دوست عزیز... خدا کنه دیر نشده باشه... ینی ممکنه منم آدم سپاس‌گذار و لایقی بشم؟ آه خدای من... آه...

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

هم بی‌قرارم کن، هم بی‌قرارم باش...*

بیش‌تر از آن‌چه نیاز داشته باشم کسی مرا زیاد بخواهد و به من بگوید دوستت دارم، نیاز دارم کسی را واقعن بخواهم و بگویم دوستت دارم... 
از این‌که آدمِ " من هم همین‌طور"  باشم خسته‌ام... حالا دلم می‌خواهد من بگویم... با ذوق و شوق... یک‌جوری انگار ابتکار عمل دست من باشد... و بشنوم "من هم همین‌طور"


پ.ن: مهرماه امسال می‌شود شش سال و من در این سال‌ها نتوانستم کسی را پیدا کنم که بخواهم‌اش... عاشقانه و زیاد... گاهی فکر می‌کنم یک چیزی در من خراب شده... از بین رفته... و دیگر هرگز مثل قبل نخواهد شد...


۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

متولد ماه اسفند!

گاهی وقت‌ها یک‌حرفی از دهانت در می‌آید که درست همان موقع گفتن‌اش پشیمان شده‌ای! مثلا موقعی که داری فعل جمله را کامل می‌کنی، هم‌زمان توی دلت به خودت بد و بیراه می‌گویی و فکر می‌کنی چطور جمعش کنی... توی یک فروشگاه بزرگ هستم. از این سر تا آن سر هر چند قدم یک فروشنده‌ی مرد ایستاده است. دو مرد جوان هم خریدارند و یکی از اتاق پرو بیرون آمده و دارند با فروشنده راجع‌به شلواری که پوشیده حرف می‌زنند. من؟ من هم وسط‌های مغازه با یکی از فروشنده‌ها که خیلی خوش‌اخلاق و با حوصله‌است حرف می‌زنم. ده دوازده تایی تی‌شرت و پیراهن را ریخته است جلویم... می‌خواهم یکی را از زیر بقیه بکشم بیرون... دستم گیر می‌کند به مارکش و خیلی شیک! از جا کنده می‌شود. من هم خیلی شیک! جیغ کوتاهی می‌کشم و به طرز شرم‌آوری ناخودآگاه می‌گویم: اِوا! خدا مرگم بده! آقا این کـَـند! کل فروشگاه... همه‌ی مردها با یک لبخند عجیب! برمی‌گردند سمت من... آخه لامصب اِوا؟!! بعدشم، خدا مرگم بده؟!! حالا اون کـَندش بخورد توی سر دشمنات... ولی اِوا؟!!
آقای فروشنده هم دست‌پاچه موقعیت مضحک بوجود آمده را تکمیل می‌کند: مرگ چرا؟ خدا نکنه... فدای سرت... می‌خوای باقیشم بکنیم اصلن!

پ.ن: براش تعریف کردم می‌گه: کاش تو مغازه‌ی ما از این سوتی‌ها داده بودی خوراک خنده‌ی یه هفته‌مون جور می‌شد!

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

غلت ننویصیم!‏

برایم متنی که باید ویرایش کنم فرستاده‌است. نوشته: تمام شده است شما نگاه نهایی را بیاندازید. متن را می‌خوانم... دو سه غلط املایی دارد در حد متسفم، باعص... قرار است هرچیزی را قبل از اصلاح متذکر شوم که به قول خودش به یک وحدت رویه برسیم... برایش می‌نویسم متعجبم چطور متوجه این‌ها نشده‌اید. می‌نویسد: عضویت در بعضی شبکه‌های اجتماعی گاهی باعث می‌شود چشمت به غلط‌های املایی عادت کند و آن‌ها را صحیح قلمداد کند. وسوسه می‌شوم بنویسم: عه! گودری بودید؟! ولی از ترس این‌که فالوئر در بیاید سکوت می‌کنیم و نادون‌طور می‌رویم پی کارمان!‏

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

گندش را در آوردی گوگل جان!

یک جایی یک چیزی نوشتم به خیال این‌که اسمم ثبت نمی‌شود... بعد از سر زدن به چند تا سایت و وبلاگِ دیگر متوجه شدم تا وقتی جی میلم باز باشد، حتی سرچ هم می‌کنم اسمم سردرِ سرچ خانه! ثبت می‌شود و همه‌ی عالم و آدم می‌بینند... به شدت ناراحتم و استرس دارم...

پ.ن: ایشالا گربه‌اس!

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

امنیتِ یک تخت‌‌خوابِ آشنا!

من از آن آدم‌های بدی (؟) هستم که دوست دارم روی تخت خودم بخوابم و با عوض شدن بالش و لحافم به سختی خوابم می‌برد. بعد از جدایی فکر می‌کردم، اولین کاری که می‌کنم، عوض کردن تخت‌خوابم باشد. اما تخت‌خوابم ماند و ماند و هرروز بیش‌تر مطمئن شدم که عوضش نمی‌کنم. تخت‌خواب من از آن‌هایی است که دورش پرده دارد. کم‌کم متوجه شدم این حصارِ لطیف توری، یک‌جور احساس امنیت به من می‌دهد. چند بار پرده‌اش را عوض کرده بودم ولی این‌بار کلن طرح و دوخت و پارچه و همه چیزش را عوض کردم. نتیجه را خیلی دوست دارم. اصلن آن تو انگار یک قلمروی جدید شده است! پیش از سفر سرویس خواب را  هم عوض کردم. کلی گشتم تا از یک برندِ خوب، نقشی که دوست داشتم را بخرم. حالا از سفر برگشته‌ام... بعد از چند شب و تخت‌خواب‌های غریبه... این‌جا هستم... توی تخت خودم... با یک طراحی جدید و ملافه‌هایی که بویِ خوب تازگی می‌دهند... تنهایم و غلتیدن توی تختم را با همین تنهایی دوست دارم...

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

بازگشت

*همانا ما از سفر باز گشتیم و به قولی سفر از ما باز نمی‌گردد!

*شوهر دخترعمه‌ام به خانومش می‌گه: نفسو نیگا کن چه هیکلی داره! یه بچه هم زاییده، انگار نه انگار... رژیم هم نمی‌گیره...
بهش گفتم ببخشیدا اون شبایی که من سالاد می‌خورم و خواب چلو کباب می‌بینم شما کجایید؟ اون صبایی که درازنشست می‌رم کجایید؟ می‌گه: عه! فک کردم ارثیه!!

*یه لذتی تو دنیای مجازی هست که اون بیرون نیست... یا اگه هست یه جور دیگه‌اس... اونم این که یه پست بخونی که برای تو نوشته شده... برای تو، نه هیچ کسِ دیگه... بازدید وبلاگت رو چک کنی... یه لینک باشه... صاف تو رو برسونه به اون پست... بعد تو هی بخونیش... هی بخونیش... هی بخونیش...


۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

امیدواریم... امیدوار!

مردها به دو دسته‌ی "بفهم" و "نافهم" تقسیم می‌شوند. دسته‌ی بفهم آن‌هایی هستند که واقعن شما را می‌بینند و می‌فهمند. تغییرات روحی‌تان را می‌فهمند و به طرز خارق‌العاده‌ای! حتی تغییر آرایش و لباس و سایر فاکتورهای ظاهری را هم در شما متوجه می‌شوند. مردهای نافهم هم که خب معلوم است دیگر کلن شما را نمی‌فهمند و نمی‌بینند... ینی چیزی را می‌بینند که خودشان می‌خواهند مثلن وقتی خوشند شما هم خوشید! در مورد ظاهر هم که اصولن متوجه هیچ‌چیز نمی‌شوند. حتی وقتی تاکید می‌کنید که: عزیزم، من تغییر نکردم؟! اغلب جواب‌ها نادرست است و اگر هم درست باشد مطمئن باشید شانسی است!‏
قطعن مرد نافهم را دوست ندارم... اما مردهای "بفهم" هم خوب نیستند. آدم هول می‌شود بسکه حواس‌شان به همه چیز هست: امروز خنده‌هات یه جوریه، بگو از چی ناراحتی! ... عزیزم؟! باز ابروتو خراب کردی؟... فهمیدم از سین خوشت نیومد ولی چرا؟!... امروز خط چشمی که کشیدی بهت نمیاد! ... این‌بار رفتی آرایشگاه بگو این قسمت موهاتو کوتاه‌تر کنه!... من دخترا رو خوب می‌شناسم به دوستت اونی که گفتم رو بگو حتما نظرش عوض می‌شه! ... برات ویتامین خریدم بخوری خانوما حتما باید یه دوره از این ویتامین ها بخورن! ...‏ نرم کننده‌ی موتو عوض کن!‏ و...‏
این‌جوریاس که من فکر می‌کنم مرد باید به اندازه فهم باشد!‏ و خب می‌شود امیدوار بود که هست و یک‌روزی پیدا می‌شود... ینی اصلن آدمیزاد به امید زنده است!‌‏


پ.ن: تعریف می‌کرد با زن داداشش رفتن آرایشگاه زن داداشه موهاشو کوتاه کرده و رنگ کرده بعد خیلی ذوق‌زده رفته به داداشه گفته عزیزم من تغییر نکردم؟ داداشه هم خیلی رمانتیک‌طور گفته خوب شدی... رفتی حموم؟!‌‏!!‏

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

خطرناک می‌شویم!

به طرز عجیب و خطرناکی حالم خوب است. تنهایی رفتم سینما. ماجرایش آن‌قدر جذاب است که خودش یک پست مفصل می‌خواهد. امروز هم با نفسک دوتایی رفتیم گردش و خرید. نمی‌دانم این خرید چه جادویی دارد که در هر شرایطی حال آدم را خوب و خوب‌تر می‌کند! چند روز گذشته و من هنوز خوبم. نه دلم تنگ است و نه غصه دارم. جوری که از خودم ترسیده‌ام. دفعه‌ی قبل مدام به خودم می‌گفتم دردش از دردِ از دست دادنِ بابای نفسک که بیش‌تر نیست. اگر آن را پشت سر گذاشتم، این‌که چیزی نیست... این‌بار به خودم می‌گفتم از اول مهر هم که حساب کنیم، ته آبان دیگر تمام شده بود... پس تمام می‌شود...  حالا مدام دارم فکر می‌کنم چرا چیزی حس نمی‌کنم؟! توی فیلم (Damage) آنا می‌گوید: "آدم‌های شکست خورده، آدم‌های خطرناکی هستن. چون می‌دونن هر اتفاقی بیافته بلاخره تهش دوباره حالشون خوب می‌شه..." 
گمان می‌کنم من هم خطرناک شده‌ام!

پسورد

این‌که لپتاپم مشکل داره... یا اینترنت ندارم موضوع تازه‌ای نیست... تازه‌اش اینه که پروکسی‌هایی که استفاده می‌کردم دیگه جواب نمی‌ده. در نتیجه فیلتر شکن ندارم. در نتیجه فیس بوک و بلاگر ندارم. ینی اگر تنظیمات جی میل رو انجام نداده بودم و از طریق ایمیلم وبلاگم رو آپ نمی‌کردم طبیعتن، این‌جا نمی‌شد پست بذارم... 
این توضیحات واسه این بود که بگم چرا پسوردها رو دیر فرستادم... من برای هرکسی که پسورد رو خواسته بود فرستادمش... و اگر به دست شما نرسیده حتما و قطعا ایمیل یا آدرس وب تون یا هر نشونی که گذاشتید مشکل داشته... 
با تشکر
:)

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

صد و بیست و چند ساعت؟!

یک‌جایی هست توی فیلم 127 ساعت، که قهرمان داستان برای زنده ماندن دستش را قطع می‌کند، بدون هیچ ابزار خاصی... بعد، یک وقت‌هایی هم هست اوضاعت هرچقدر هم بی‌ربط، تو را یاد این ماجرا می‌اندازد. باید انتخاب کنی... یک درد عظیم را برای آرامش بعدش به جان می‌خری... انگار کن چنگ بیاندازی به گوشت و پوست خودت...‏
به خودم می‌گویم... اولش سخت است... چند روز اول سخت است... از پسش بر می‌آیی... کمی بعدتر باز مرددم، با هر صدای زنگ یک صدایی هم می‌گوید: آن گوشی لعنتی را بردار... جوابش را بده... ولی من از پسش بر می‌آیم... قبلن هم توانسته‌ام... فقط کافیست چند روزی طاقت بیاورم... چند روز تحمل کنم... چند روز تحمل کنم... فقط چند روز...‏

ق مثل قول... ق مثل قرار

وقتی قرارباشد توی رابطه‌ای که خوب و بدون مشکل است، وابسته نشوی... راه‌های مختلفی دارد... مثلن خطرناک که شد بِبُری... یا مثلن به نفر سوم متوسل شوی... ولی آن‌طرف رابطه را هیچ‌جوری نمی‌شود کنترل کرد. نمی‌فهمی آن اتفاقی که نباید بیافتد افتاده یا نه... و معمولن وقتی می‌فهمی که دیگر دیر شده‌است... حالا تو هی بگو قرارمان این نبود...‏

۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه

هجرت

هجرت سرابی بود و بس
خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود
این‌جا مرا تنها گذاشت
این‌جا مرا تنها گذاشت


پ.ن: طبیعتن پسورد رو به دوستایی می‌دم که بشناسمشون یا دست کم ردپایی تو پست‌های قبلی ازشون دیده باشم. ‏ تمام.‏

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

روزهای عسلی

دراز کشیده‌ایم روی کاناپه جلوی تلوزیون... پلیس‌های تازه کار را می‌بینیم که خیلی دوستش دارم... برای این‌که جا بشویم کوسن ها را پرت کرده روی زمین... می‌گویم ببین، عاشقِ این دختره اندی شده‌ام... حواسش نیست، دست می‌کشد روی موهایم: " موهاتو دوباره عسلی کن..."
_ دوباره؟ من‌که موهامو عسلی نکرده بودم...
_ پارسال... تیرماه... اولین بار که تو مهمونی "میم" دیدمت... موهات عسلی بود... پانتومیم بازی می‌کردیم... اون لغت سخته چی بود؟ بازی می‌کردی... نشد حدس بزنن... "ح" گفت فقط دلبری می‌تونه این کلمه باشه...
حس می‌کنم حالت تهوع دارم... هزار بار تا نوک زبانم می‌آید که بگویم خب... نمی‌خواهد با این جزییات آن روز را شرح بدهی... ولی نمی‌گویم. 
_ موهامو شرابی کرده بودم... یکی دوهفته بعدش اون رنگی شد...
_ خب بازم شرابیش کن...
نمی‌گویم دیگر برای خوش آمد هیچ بنی بشری موهایم را رنگ نمی‌کنم... می‌گویم: لوک به اندی خیانت می‌کنه...
_ عمرن... دختره می‌خواد... لوک تن نمی‌ده...
هردو ساکتیم... اندی با ذوق می‌رود که شب را با لوک بگذراند... لوک توی هتل است... عملیات تمام شده... همه می‌روند... لوک پیش دختر می‌ماند... بغض کرده‌ام... با آن موسیقی پایانی...
_ دیدی گفتم...
_ شرط ببندیم؟ فقط به دختره نگاه کرد...
_ شرط ببندیم! لوک به اندی خیانت کرد...

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

دلش بخواد "جیگر" بشه!

تیم مورد علاقه‌مون بازی رو برده... خوشحال زنگ می‌زنه... داریم حرف می‌زنیم... براش تعریف می‌کنم که تو فلان مهمونی: "اونم که قد بلند و خوش تیپ و خوشگله... فقط به درد مهمونی رفتن و اینا می‌خوره... کاملا ویترینی..." می‌خنده و می‌گه: "فقط؟! ینی به هیچ دردی نمی‌خوره؟ بذار بهش بگم!" می‌خندم و تصور می‌کنم که وقتی بشنوه چی‌کار می‌کنه... دست می‌ندازه دور شونه‌هام... منو به خودش می‌چسبونه و بلند بلند می‌خنده: "ای شیطون... من فقط به درد ویترین می‌خورم؟! آره؟! بی‌معرفت!" 
گاهی دوست دارم ازش بپرسم تو تا حالا تو زندگیت عصبانی شدی؟ واسه چیزی داد و بیداد کردی؟... مگه می‌شه مردی تو ایران رانندگی کنه و مدام به راننده‌های دیگه بد و بیراه نگه؟! چجوریه که تو همیشه خونسرد و خوبی؟ اصلن تا حالا به کسی بد و بیراه گفتی؟... نه... ممکن نیست... حالا خودش هیچی... دوست دارم ازش بپرسم... تو این زندگی شاهزاده‌طورت... پدر و مادرت به یکی یه دونه‌شون...به عزیز دردونه‌شون... تا حالا گفتن بالای چشت ابروئه؟ تا حالا دعوات کردن؟!... نه... گمون نکنم...
این‌جوریاس که گاهی فکر می‌کنم وقتی یه رابطه زیادی رو خط مستقیم میره جلو... بدون قهر... بدون دعوا... آدم یه هویی دلش می‌خواد خر بشه و جفتک بندازه...

۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

تاکتیک!

"چرا آشتی نمی‌کنید؟ اشتباه می‌کنی ها! بلاخره پدر بچه‌اته! چند سال جدا بودید الان دیگه سرش به سنگ خورده!"
جملات تازه‌ای نیست. اطرافیان خصوصن اگر فامیل باشند، اصلن یک جور رسالت در خودشان حس می‌کنند که شما را راهنمایی و نصیحت کنند  و از بدبختی! نجات‌تان بدهند. فرقی هم نمی‌کند که جوابت چی باشد... احساست را شرح بدهی یا سعی کنی قانع‌شان کنی. اوضاع خراب می‌شود: "خب با اون آشتی نمی‌کنی... با یکی دیگه ازدواج کن... این همه آدم!... فک می‌کنی تا کی جوونی و بر و رویی داری؟" و وقتی بگویی من احساس نیاز نمی‌کنم اوضاع خراب‌تر هم می‌شود: "وا! مگه می‌شه؟ همه‌ی آدما باید ازدواج کنن!! اگه تنهایی خوب بود که خدا زن و مرد خلق نمی‌کرد... خوب فکر کنی خودت هم نیاز داری... نداری؟! داری دیگه!" پس بهتر است وارد بازی شوی. جدی و متفکر: " خب... آره! حق با شماست... الان که خوب فکر می‌کنم... چند شب پیش می‌خواستم در شیشه‌ی خیارشورو باز کنم نشد که نشد... دست آخر مجبور شدم با در بازکن بازش کنم... درش کج شد دیگه نمی‌شد بستِش! دیدم واقعا اگر یه مرد بود دیگه این‌جوری نمی‌شد... یا مثلا چند وقت پیش که خوش‌خواب تختو عوض کردم... خوش‌خواب قدیمی همون‌جوری موند جلو در... زورم نرسید ببرمش بیرون... دست آخر یه پولی دادم این خدماتی ساختمون اومد برش داشت برد...حالا اگه تنها نبودم و یه مرد بود... راحت می‌شد بلندش کنه ببردش پایین... یا عیدا موقع خونه تکونی.. واسه شیشه پاک کردن...." خب طبیعتن تا مخاطب تجزیه تحلیل کند که بحال شما بخندد یا گریه کند، شما وقت دارید آشپزخانه را ترک کرده، به اتاق پناه ببرید!

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

انگار کن...

قبل از این‌که برم سفر اومده بود دیدنم. توصیه‌های قبل از سفر که مراقب باش و قرص‌هات یادت نره و ... .
گفتم اگر یادم بمونه حتما می‌خورم. گوشی‌مو برداشت. یه کارایی کرد و داد دستم...
حالا روزی سه بار صدای یه زنگ بانمک بلند می‌شه و رو صفحه‌ی گوشیم می‌نویسه: "قرصتو بخور بچه جون!"
انگار کن روزی سه بار یکی قربون صدقه‌ات بره...
انگار کن روزی سه بار...

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

اره رو چون فرو کنی... چه در کشی... چه تو کنی...

لحظه‌ها می‌گذره... روزا... هفته‌ها... ماه‌ها... بعد تو هی از خودت می‌پرسی چرا برام عادی نمی‌شه؟ چرا هنوز اذیت می‌شم؟ تو یه مهمونی... بوی ادکلن شوهر دوستت... بوی نوشیدنی توی دستت... بوی سیگار... بغض می‌کنی... می‌گی چرا یادم نمی‌ره؟ چرا برام عادی نمی‌شه؟ دوستات می‌زنن پشتت... بغلت می‌کنن... یا غر می‌زنن که جمع کن خودتو... 
قبل‌تر، از دوستی پرسیده بودم چطور می‌نویسی ازش وقتی همه هردوتون رو می‌شناسن... و این‌که خودشم می‌خونه... می‌بینه هنوز دلتنگی... بهم گفت این‌جا قلمروئه منه... اون‌قدر می‌نویسم که تموم بشه... حتی اگر موقع نوشتن تصور کنم داره با خوندنش پوزخند می‌زنه... 
و من شروع کردم به نوشتن... و مدام فکر می‌کردم پس چرا تموم نمی‌شه...وقتی می‌دیدم آدمی که اصرار داشته عاشقته! برات کامنت بد و بیراه فینگلیش می‌ذاره، یادم می‌افتاد که چقدر به رسم‌الخط آدم‌ها اعتقاد داشت... و باز درد ادامه پیدا می‌کرد... و باز من هی از خودم می‌پرسیدم چرا تموم نمی‌شه؟!
بعد به راه‌های دیگه فکر کردم: مثل مازوخیست‌ها عطرش رو می‌خری... به خودت می‌گی خب درد داره اما عوضش یه روزی می‌شه که دیگه بوی اون نیست،  بوی حموم خونه‌اس...
اون آهنگی رو که بیش‌تر از همه تو ماشینش گوش می‌کردید رو هی می‌ذاری... هی می‌ذاری... و به خودت می‌گی باید تموم شه... باید یادم بره...
بعد یه روزی از روزای هفته... یه جمع دوستانه و تو تازه از سفر اومدی... حرفا... خبرها... فلانی اومده... فلانی رفته... و یه هو متوجه می‌شی که مدتیه بهش فکر نکردی... اصلا صداش تو گوشت نبوده... خاطره‌هاتون یادت نیومده... و خبرای جدید اذیتت نمی‌کنه... و همون موقعی که منتظرش نبودی... درست وقتی که فکرشو نمی‌کردی...می‌بینی همه چی تموم شده... تونستی اره رو بکشی  بیرون...




۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

نشــر چشــمه

این قطعن منصفانه نیست، اما مگر کاری می‌شود کرد؟ ... از وقتی شنیده‌ام همین یک جمله توی ذهنم می‌چرخد...
خیلی نگذشته، همین ماه گذشته بود که گفتند توی نمایشگاه کتاب غرفه ندارند. فروشگاه‌شان شده نمایشگاه! کتاب‌ها را با همان تخفیف می‌فروشند. یک روز قرار گذاشتیم برویم خرید. جای سوزن انداختن نبود. این‌که کلی از آدم‌های آن‌جا را می‌شناختم حس خوبی برایم داشت. رفته بودم بخش کودکانش داشتم بچه باتلاق را برای نفسک می‌خریدم که دختر فروشنده کتاب‌های دیگرِ توی دستم را دید و گفت آن آقایی که آن‌جا کنارِ در ایستاده را می‌بینید؟ نویسنده‌ی همین کتاب است می‌توانید بدهید برایتان امضا کند... . من به آقای نویسنده نگاه کردم که کلی توی راه آمدن حرف زده بودیم و وقتی رسیدیم به کتاب‌فروشی همان‌جا کنار در ایستاده بود تا من خرید کنم و برگردیم... گفتم من با ایشون اومدم... چند ساعت بعدتر وقتی که با همه‌ی بچه‌ها جمع شده بودیم توی خیابان... جلوی فروش‌گاه حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم، خانوم فروشنده همین‌ها را تعریف کرد و این‌بار همه خندیدیم...
آن روز فکر می‌کردم حضور آن جمعیت معنی‌اش حمایت است و این چیز خوبی است... حالا دارم فکر می‌کنم... خب؟ نتیجه؟ و...  ناراحتم و...
هیچ کاری نمی‌شود کرد... و این قطعن منصفانه نیست...

۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

ای جووووونم....

زنگ زده به موبایلم. گوشی رو که برمی‌دارم خیلی خوشال و هیجان‌زده، همراه آهنگ داره می‌خونه:
_ ای جوووونم... عشقم... نفسم... عمرم...
_ ها؟!! خوبی؟ خودتی؟
_ آره خودم... اینا مقدمه‌ی واقعیت تلخیه که می‌خوام بهت بگم...
_ بگو طاقتشو دارم...
_ ای جوووونم... سه روز بهت وقت می‌دم... اگه برنگردی تهران بهت خیانت می‌کنم!
_ من شیفته‌ی این پرهیزگاری و وفاداریتم!
_ ای جوووونم... اصلن چه معنی داره تو بدون من بری سفر؟
_ خوب می‌شی...
_ ای جوووونم...
_ نه گمون نکنم...
_ ای جوووونم...
_  ...
_ ای جوووونم...
_  ...



* این

همین‌جوری

*شمال هستیم. پیش مامان و بابا. روزها ساکت و راکد می‌گذره... مشکل لپ‌تاپم به طرز عجیبی حل نشده و نمی‌تونم از اینترنت کافه‌ی شهرک استفاده کنم. ولی خوبم. یه چیزی تو مایه‌های همه چی آرومه...

*از قرار معلوم یکی از اقوام وبلاگ منو کشف! کرده و خیلی پی‌گیر و خوشحال!! مدام سر می‌زنه... قبلا به خاطر اقوام! وبلاگ‌هایی رو بسته‌ام... نمی‌دونم چه اصراریه آدم‌هایی که بیرون از این‌جا سالی یک‌بار هم نمی‌بینی‌شان و هیچ حس نزدیکی و دوستی ندارید با هم ادای دوستی در بیارن و از اطلاعاتی که این‌جا می‌دی سو استفاده کنن... به درک... فعلا قصد ندارم این‌جا رو هم ببندم! شاید وقتی دیگر...

*تکراریه اما... نفس‌گیرانه‌های من (مثل پست بعدی) واقعی نیستن... گفته بودم... اگه کسی اصرار داره که فکر کنه اتفاق می‌افتن... خب... شایدم اتفاق می‌افتن!!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

همون چهارشنبه‌ای که تو نبودی...

به گمونم، همون وقتی که من خواب‌آلود داشتم سعی می‌کردم حاضر شم و برم امتحان بدم، تو توی فرودگاه امام بودی... تو نبودی وقتی من به همه زنگ زدم که قبول شدم... تو لابد لابلای ابرا، خاموش بودی... تو نبودی وقتی من کلافه از چند ساعت انتظار و علافی داشتم فکر می‌کردم واقعن امتحان بدم یا نه... نبودی که غرغرهای منو بشنوی و بگی یه کم دیگه تحمل کن! یه چیزی این وسط درست نیست... من به یه نمایشگاه دکوراسیون تو یه کشور دیگه و این‌که تو سوغاتی چی برام میاری، فکر نمی‌کنم... به اصرارت واسه این‌که روز آخر رو بریم بیرون و وقت بگذرونیم، فکر نمی‌کنم... به این‌که با همه‌ی مشغله‌ی روزِ آخر، تا کتاب‌فروشی‌ مورد علاقه‌ام میایی و برای دوست‌داشتنی‌های من وقت می‌ذاری فکر نمی‌کنم... من به این فکر می‌کنم که... یه چیزی این وسط درست نیست... تو باید بودی... باید اولین نفری می‌بودی که به من تبریک می‌گفتی... ولی نبودی...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

من یک طفلکی هستم...



*دارم بهتون می‌گم اینترنت نداشتن به مراتب بهتر از لپ‌تاپ نداشتنه. اینو از من بپذیرید. این منم که دارم بهتون می‌گم... منی که اینترنت نداشتم ولی لپ‌تاپ داشتم و سرانجام چند روز پیش ناگهان دیگه روشن نشد... و متوجه شدم این‌که فکر می‌کردم اینترنت نداشتن خیلی بده... از اون بدتر هم هست... وقتی لپ‌تاپ نداری ینی موسیقی نداری... فیلم نداری.... عکس نداری... بازی نداری... هیچی نداری... یه طفلکی می‌شی مثل من!

* در راستای ملی شدن اینترنت و فیلترینگ بلاگر که خیلی داره اذیت می‌کنه، دوستی یادم داد که چطور از جی میلم، وبلاگم رو آپ کنم. منم برای امتحان یکی از پست‌های قدیمی رو سند کردم... و شد... و بعد یه تغییر دیگه و یه پست دیگه... خلاصه در این خیالِ خام بودم که وقتی این پست‌ها رو دیلیت کنم تموم شدن رفتن... ولی تموم نشدن... تو ریدر به قوت خودشون باقی‌ان! و من چون پاکشون کردم دیگه دستم به هیچ جا بند نیست... واسه همین لازمه از خواننده‌های ریدریم عذرخواهی کنم...

* در همون راستای فوق... یه وبلاگ تو بلاگفا درست کردم برای روزای پیری و کوری... اگر یه روزی نشد دیگه بیام این‌جا رجعت می‌کنیم به همون خراب‌شده‌ی عزیز... طبیعتا آدرس همینه با بلاگفای تهش...


* داره توئیت‌هاشو بلندبلند می‌خونه می‌گه اینا رو می‌خونم رفیق‌ات رو بشناسی! منم بلندبلند می‌خندم... می‌گم عاشقشم... می‌گه خُلی... می‌گم نابغه‌اس رفیقم ... راستی چقدر دوری رفیق...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

سنجاقک...


تنها دست‌خطی بود که ازش داشتم...
جعبه ی هاردِ نو را گرفته بود سمتم و آن یکی جعبه را توی دستش بی هدف بالا و پایین می‌کرد. پرسید: این را بندازم دور؟ بدرد که نمی‌خورد فقط انگار چیزی داخلش نوشته‌اید.
تنها دستخطی بود که ازش داشتم... تکنولوژی برای آدم‌ها دست‌خطِ به یادگار مانده نمی‌گذارد که...
نوشته بود: جمهوری ابوریحان کشور دوست ایرانسل 8:30
با عجله و هول‌هولکی نوشته بود. به نوشته که نگاه می‌کردم انگار صدایش می‌پیچید توی گوشم: عزیزم وقتی رسیدیم لطفا تو حرف نزن! و صدای خنده‌های خودم: می‌خوام حرف بزنم...
انگار حتی در همان چند کلمه یک سنجاقک طلایی هم می‌چرخید... می‌چرخید... تهش ساکت نشسته بود روی انگشتم...
باز پرسید: می‌خواهیدش؟
- نه... بندازیدش دور... ممنون.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

والا زمانِ ما...


*یه کم سرماخورده‌اس بهش می‌گم بیا بهت شربت بدم. قاشق رو پر می‌کنم. می‌گه: مامان خیلی بی‌معرفتی... چرا لبریزش می‌کنی؟ این رسمشه؟!
من طبعا شوکه‌ی ادبیات فرزند هفت ساله‌ام... .

*می‌گه: مامان بابا جون طفلکی هیچی تو حمومش نداره! فقط دو تا شامپو و یه سنگ پا داره! اول نمی‌فهمم طفلکیش مال کدوم قسمتشه... شب که می‌رم دوش بگیرم یه نگاه می‌کنم می‌بینم چند جور شامپو،نرم کننده، ژل دوش، ژل مخصوص برای شستشوی صورت، ماسک مو، شامپو بچه، شامپو بدن بچه، صابون بچه...  خب بچه حق داره می‌گه طفلکی!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

محکم می‌گوییم نه!

لپ‌تاپ را گذاشته بودم روی اُپن آشپزخانه... لیوان نوشیدنی را کنار دستم... تند تند برایش می‌نوشتم. از آقای "ضاد" نوشتم. و هرچیز دیگری که در سه-چهار روز اخیر اتفاق افتاده بود... حتی برایش نوشتم که دلم برای تو تنگ شده است و در چند روز گذشته چقدر دلم تو را خواسته است... نمی‌دانم چند ساعت شد... حواسم به گذر زمان نبود... فقط یادم هست که تهش برایم نوشت: "خب جمع بندی کنیم... خیلی محکم، به اون پدسسگ می‌گی نه! باقی شون هم برن به درک! سایرن رو هم فراموش کن!" یادم نیست جمع بندی دیگری هم داشتیم یا نه... یادم هست که نوشتم باز مرز شوخی و جدی‌ات را گم کردم... 
بعدتر را یادم نیست... بعد ازساعت دو را یادم هست که روی مبل نشسته بودم... تلوزیون روشن بود... مثل این سریال‌های تلوزیونی داشت یک بوق ممتد میداد و من نمی‌دانستم چرا روشن است... این کانال را کی تماشا می‌کرده... گشنه‌ام بود ولی ته کاری که توانستم بکنم خاموش کردن تلوزیون و چراغ ها بود و رساندن خودم به تخت...
صبح متوجه شدم چه عکس خوشگلی انتخاب کرده‌ام. خوشحال شدم که عقلم رسیده بود و کامنت‌اش را بسته بودم... هرچند کمی دیر...

پ.ن: حالا باز تو همان تکه سنگِ بی‌عاطفه‌ای... نه دلم تنگ است... نه وسوسه‌ی خواستنت آن‌همه پررنگ... همه چیز به خیر گذشته است...

ضــــــــــــــــآلین!

آقای "ضاد" را من در یک مهمانی... نه... حوالی یک سال پیش آقای "ضاد" ... نه... اصلا چکار دارید پیشینه‌ی این آقای "ضاد" چجوری‌هاست... موضوع این است که پریروز من یک مسیج داشتم از دوستی ناشناس... که بعد فهمیدم آقای "ضاد" است... نوشته بود... نه... آن روز خیلی مهم نیست چی نوشته بود... فقط من شوکه شده بودم که این تماس... نه... اصلن آن روز را ولش کنید... امروز مسیج جدی و سراسر توضیحی داده بود در مورد این‌که... نه...
گند بزنن به این وبلاگ که نمی‌شود بدون سانسور چیزی تویش نوشت!
از صبح دارم بالا و پایین‌اش می‌کنم که برای یکی تعریف‌اش کنم... فلانی؟ نه عکس‌العمل خوبی ندارد!... فلانی؟ وقتی آقای "ضاد" را نمی‌شناسد، متوجه عمق فاجعه هم نخواهد شد!... فلانی؟ کو؟ آن لاین نیست... الان هم به ساعت آن‌جا لابد خواب است... فلانی؟ نه نمی‌شود، شاید برای کسی تعریف کند...
نمی‌خوام باز هم بازی خ... می‌شوم!  را تکرار کنم. فکر می‌کنم مصمم هستم ولی مرددم...
موقع لباس پوشیدن، غذا خوردن، حتی موقعی که با تلفن حرف می‌زنم شوک حاصل از مسیج آقای "ضاد" با من است. حس می‌کنم کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است... چرا من؟! بعد از این‌همه وقت؟!
من باید حرف بزنم... باید تعریف کنم... برای اولین بار... اما به گمانم این اصلن نشانه‌ی خوبِ اجتماعی شدن نیست!

پ.ن: اصلن اسم مردانه‌ای که با ضاد شروع بشود داریم؟ انشالا که داریم!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

جهالتِ بِدردبُخور!

گاهی درست وقتی اتفاق می‌افتد که خیالت هم نیست. بی‌هوا... توی یک کوچه‌ی باریک... که یک‌جایی آن وسط‌هایش یک رستوران معروف دارد... یک مرد میان‌سال بساط فروش کتاب پهن کرده و تو ذوق زده یکی از کتاب‌های موردعلاقه‌ات را پیدا می‌کنی... 
پولش را که می‌دهد به ذوق من و بالا و پایین پریدنم می‌خندد و می‌گوید:
_ خب به منم یاد بده نویسنده‌ها رو بشناسم... کتابای خوب معرفی کن بخونم... که دست کم تو هم‌چین وقتی بفهمم واسه چی این‌قدر خوشحالی...
_ که چی بشه؟! کتاب به چه درد می‌خوره... ولی باید برم تو وبلاگم بنویسم که اینو خریدم...
_ آها! وبلاگ رو هم یادم ندادی بلاخره... چی هست؟
_ یه چیزی تو مایه‌های فیس‌بوکه... مثلا دیدی آدما تو فیس‌بوک استاتوس می‌زنن که هوا سرده... گشنمه... ناراحتم... تو وبلاگ یه جوری خاصی اینا رو کِــش میدن... مثلا می‌نویسن هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است... چیزی برای خوردن نیست... یا روز غریبانه‌ای بر من طلوع کرد...
بلند بلند می‌خندد. از آن خنده‌های مردانه‌ی دوست داشتنی...
_ خب پس وبلاگ تو رو باید خوند...
_ اصلن تا حالا شده من بیام به تو بگم بیا به من راجع به پرده و پارچه و مبلمان و دکوراسیون توضیح بده؟
_ خب این شغلِ منه... ولی اینا تفریح توئه...
تفریحِ من است؟! ساکتم... فکرم مشغول شده و جواب ندارم... به رستوران رسیده‌ایم... راحت می‌شود بحث را عوض کرد... جواب تفریح را پیدا نکرده‌ام... اما هزاربار وسوسه می‌شوم بگویم که تمام جذابیتش به ندانستن‌اش است... اما تهش، این را هم نگه می‌دارم برای خودم...

تخته‌گاز*

و سرانجام روز چهارشنبه مورخ 13 اردی‌بهشت سنه‌ی 91 هجری شمسی، بنده به افتخار رد شدن از اولین آزمون شهر نائل شدم. اگر از چندوچون ماجرا بخواهید باید چنین شرح دهم که: ساعت 6 صبح در تاریکی سحرگاه (دروغ چرا هوا کاملا روشن بود!) از خواب برخاسته و به سمت آموزشگاه رهسپار شدم. در آن‌جا مردان و زنان بسیاری مقابل در تجمع کرده بودند. روی یک کاغذ اسم‌های‌مان را می‌نوشتیم، به من شماره‌ی 29 رسید. ساعت 7 درب آموزشگاه را گشودند و بعد از گرفتن پول و اینا، همراه عده‌ای از جوانان غیور به پارکی در نزدیکی آموزشگاه رهنمون شدیم. از ساعت 7:30 جناب سرهنگ آزمون را شروع کردند. تا وقتی که نوبت من رسید فقط دو فقره خانوم قبولی داشتیم. ولی از تعداد برادران کم نمی‌شد. چون با کمال وقاحت سنگر را حفظ کرده و  برای حفظ روحیه‌ی جمعی، برای هرکس که رد می‌شد مراسم سوت، دست و جیغ و هورا برگذار می‌کردند. و آن‌قدر خوش بودند که اصرار داشتند 4 شنبه‌ی بعد همه‌گی با هم سرساعت خاصی آن‌جا باشیم! جهت آزمون مجدد البته!
القصه نوبت ما رسید. سوار شدیم. جناب سرهنگ به طرز عجیبی ما را به اسم کوچک صدا می‌کرد! به محض نشستنم فرمودند: به‌به! می‌بینم که نامه‌ی اعمالت پاکه! دفعه‌ی اولی هستی؟
ما هم که متاسفانه تقی به توقی نخورده نیش‌مان باز است فرمودیم: بله. دفعه اولی هستم!
گفتند: دفعه اولی روشن کن بریم!
ما هم درحالی‌که کمربند می‌بستیم و صادرات بازی را چک می‌کردیم، گفتیم: دفعه‌ی اولی رو بد گفتیدها! انگار هرچی شنیدیم درسته!
ایشان با خوشالی پرسیدند: چی شنیدی؟
گفتم: شنیدم دفعه‌ی اول همه رو رد می‌کنید مگر این‌که شوماخرطور بره!
خوشحال‌تر گفتند: به‌به! حالا شوماخر یه پارک دوبل با این ماشین بزن ببینم پارکت هم به خوبی خندیدنت هست یا نه...
ما هم حس کردیم بوی تهدید می‌دهد این جمله‌ی آخر... نیش‌مان را بسته و خیلی جدی... واقعا جدی... سعی کردیم پارک دوبل را انجام بدهیم. و خب وقتی شما در سرازیری هستید، برای پارک دوبل باید سربالایی را دنده عقب بروید. انصافا کارشاقی است و این دفاعیه و توجیه ردی نیست... بگذریم... ما پارک کردیم ولی به قول ایشان پرگاز!
فرمودند: بده امضا کنم... برو دفعه‌ی دوم بیا ببینم‌ات!
گفتیم (متاسفانه هم‌چنان با خنده): خب بذارید من دو دیقه بشینم به این کلاچ مِلاچ ماشین شما عادت کنم، بعد شما بگو برو بعد بیا!
با لبخند ملیحی فرمودند (با همین صراحت و سنگ‌دلی): دفعه‌ی اولی برو دفعه‌ی دوم بیا!!
ما هم پیاده شدیم و برادران با مراسم سوت و دست و جیغ و هورا همراهی‌مان کردند... حالا بیم آن داریم که دفعه‌ی بعد هم بفرمایند دفعه دومی برو دفعه سوم بیا... و الی آخر... ولی قرار نیست از رو برویم... پس تا چهار‌شنبه‌ای دیگر و تخته گازی دیگر...


*اسم برنامه‌ی مورد علاقه‌ام که از بی‌بی‌سی پخش می‌شه (تاکید می‌کنم نوع انگلیسی‌شو دوست دارم نه آمریکایی)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

لطفا به من کمک نکنید!

وقتی سعی می‌کنی رابطه‌ای را که خراب شده درست کنی... دوست داری کسی در این درست کردن همراهی‌ات کند... نه آن طرف رابطه... مثلا یک دوست... گاهی طول می‌کشد، تا بفهمی کسی که دارد در این درست کردن همراهی‌ات می‌کند، خودش دارد همه چیز را ریزریز خراب می‌کند... و مثلا بعدتر متوجه می‌شوی که در یک مهمانی یک نفر می‌گوید... هی خبر داری دوست سابقت با فلانی...؟!
این‌جور مواقع آدم دو تا ضربه را با هم می‌خورد... جان به جان آفرین تسلیم کردن رابطه‌ای که داشتی احیا اش می‌کردی! و مُردنِ پرستار کنار دستت! حتی اوایل دلت برای آن دختر بیشتر تنگ می‌شود چون مدت‌ها فکر می‌کردی دوتایی دارید برای زنده کردن یک چیز می‌جنگید... می‌خواهم بگویم خیانت با آدمی که نمی‌شناسی قابل درک‌تر از آدمی بغل گوشت است...
خیلی سالِ پیش وقتی وارد دنیای مجازی شدم، حقیقی کردن آدم‌هایی که این‌جا می‌دیدم برایم جالب بود. یک جور هیجان داشت. در همان دفعات اول به یک جمع دوستانه‌ی خانومانه دعوت شدم... با مادرهایی که بچه‌ی کوچی داشتند مثل من... یا ازدواج کرده بودند - با یک فرق عمده که آن‌ها همسر داشتند! - و خواننده‌های پروپاقرص وبلاگم بودند... نوشته بودم قبلن که نتیجه چه شد... همه را از دست دادم... احتمالا تا قبل از دیدنم... فکر می‌کردند قرار است زنی... مثلا... نمی‌دانم... زنی چاق... یا زشت... یا درمانده و له شده را ببینند... و بعد ...
آن موقع این آدم ها را درک نمی‌کردم... به شدت غم‌گین شده بودم که چطور مرا قضاوت می‌کنند... حالا که خودم یک تجربه‌ی این جوری داشته‌ام فکر می‌کنم... آدم‌ها اگر کمی بدبین و ترسیده باشند به هر چیزی می‌توانند دست بیاندازند برای تنگ‌تر کردن حصار دورشان. و این اصلا ربطی به قیافه و برخورد و چیزهای ظاهری دیگر ندارد...
و...  الان من آدمی بدبین هستم و هر اتفاقی هم که بیافتد یا باید خودم حلش کنم... یا هیچ کس حق ندارد حلش کند! این یک اخطار کاملن جدی است!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

یافت می‌نشود... گشته‌ایم ما!

- چی شده؟ چرا ناراحتی؟
- نیستم... (دوست بدی نیست اما تعریف کردن؟... نع...)
- چرا هستی... بگو ببینم چی شده؟
- هاردم خراب شده... کار نمی‌کنه...
- مارکش چیه؟
-...
- واقعا که! برای چی همچین چیزی رو خریدی؟
- منظورت چیه؟ یکی از معروف ترین برندا تو هارد و فلش و ایناست...
- نه اینا کارشون فلشه... بهترین مارک برای هارد (یک ساعت توضیح و تفسیر)... خب حالا گارانتی داره؟ از کجا خریدیش؟
- آره داره... ینی اگه تموم نشده باشه... بیش‌تر از یه ساله گرفتم‌ش... از بازار رضا...
- نمی‌فهمم چرا شماها با یه آدم متخصص مشورت نمی‌کنید موقع خرید؟ پایتخت بغل گوشته رفتی امام رضا خرید؟
- حالا چه وقت این حرفاس؟
- آره راس می‌گی... الان دیگه گفتنش فایده نداره... خب تو اصلا بلدی چطور از هارد استفاده کنی؟ وقتی از لپ‌تاپ جداش می‌کنی سیف ریمو می‌کنی؟ ( و توضیحات و آموزشات لازم برای درست استفاده کردن از هارد!)

بعد اگر شما مردی رو دیدید که در شرایط مشابه جای سرزنش کردن و راه‌کار ارائه دادن دهنش رو بست و فقط گوش کرد... بچسبید بهش، ولش نکنید! از ما گفتن!!

نخواستن نتوانستن است!


خوابم نمی‌برد... به سقف نگاه می‌کردم. صدای نفس‌هایش انگار توی گوشم انعکاس پیدا می‌کرد و هزار برابر می‌شد. غلت خورد و دستش لابلای ملافه‌ها خزید سمتِ من... چشم‌هایم را بستم... که مثلن خوابم... دستم را گرفت. هرانگشتش رفته بود چسبیده بود به یکی از انگشت‌هایم... یک فشار مختصر و باز صدای منظم تنفسش... بعد یادم افتاد که از آخرین باری که دست یک نفر را توی خواب گرفته‌ام... هزار سالی گذشته است... معذب شده بودم و یادم افتاد که چقدر آن لحظات را دوست داشتم و بعدتر چقدر متنفر بودم... فکر کردم چه می‌داند که خوابم یا بیدار... آرام دستم را کشیدم بیرون... یکی‌یکی انگشت‌هایش را باز کردم و دستش را ول کردم... و چرخیدم رو به دیوار...
صبح زود که خواب‌آلود و تلوتلو خوران بلند شده بودم بدرقه‌اش کنم... درست جلوی در... قبل از رفتن مکث کرده بود و گفته بود: نخواستن‌ات را پای نتوانستن نگذار...
بعدتر عذاب وجدان گرفته بودم که کاش دستش را ول نکرده بودم... حالا دارم فکر می‌کنم که به هر حال... نمی‌شد قایمش کرد... می‌شد؟!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

احتمالاتِ بعیده!

چند سال‌ پیش: با یه دوستی رفته بودم داروخونه خرید، بیرون منتظرم موند. من رفتم و به خاطر داروها کلی با خانومه داروخونه‌چی! بحث کردم و بلاخره اومدم بیرون. هوا تاریک شده بود. منم در ماشین رو باز کردم و همون لحظه متوجه شدم که یه ماشین هی بوق می‌زنه. نمی‌دونستم کدوم یکی از ماشین‌هاست اما بوق زدنش خیلی آزاردهنده بود. با عصبانیت داروها رو پرت کردم رو داشبورد و در رو بستم و خواستم بد و بیراه بگم که دیدم یه آقایی با نیشی تا بناگوش باز و موهای سیخ‌سیخی! به من نگاه می‌کنه و می‌گه: ببخشید خانوم مثل اینکه اشتباه نشستید!حالا منو تصور کنید!
نه جونِ من تصور کنید! دهن باز! هاج و واج! به جلوم نگاه کردم دیدم اون ماشینی که بوق میزنه و اتفاقا داره تو آیینه نگاه می‌کنه، در واقع برای من بوق می‌زنه! نمی‌دونم چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و شرمنده دواها رو بردارم و هی عذرخواهی کنم و پیاده بشم و تازه آقای مو قشنگ هم هی می‌گفت: البته ببخشید که اینو گفتم ها!
پیاده شدم و دوییدم سمت ماشین جلویی. آقای محترم هم عصبانی: شما حواستون کجاست!؟
ـ خب آخه هوا تاریک بود..(خنده).. ماشین ها تیره بود..(ریسه)... عصبانی بودم از داروخونه.. (هرهر) ..دیدید چی شد!.. (هاها).. مگه می‌تونم نخندم و مثل آدم عذرخواهی کنم؟! 
حالا منو تصور نکنید، آقای محترم رو تصور کنید! 
 
چند ماه پیش: یکی از دوستا، زنگ زد که تا یه ساعت دیگه آماده باش بریم مهمونی... من هم غرغر که من نمی‌تونم تو یه ساعت آماده بشم... با کلی استرس حاضر شدم. رفتم جلوی در ورودی... دنبال یه دویست و شیش سفید می‌گشتم... دیدم داره میاد اما یه مزدا راهشو بسته... منم با لباسای پلوخوری و تی‌تیش، ترافیک شده بود جلوی وروی مجتمع... مزدای نقره‌ای هم هی بوق می‌زد... منم، بد و بیراه تو دلم که چرا اینا اعصاب ندارن؟ درست همون موقعی که می‌خواستم برم جلوتر و سوار سفیده بشم، داد زد و صدام کرد... نگو نقره‌اییه خودشه... حالا باز من دارم می‌خندم... اون کارد می‌زنی خونش در نمیاد...آدم از کجا باید بدونه که شما تعویض ماشینتون رو اعلام نکردید و خواستید سورپرایز شه!

چند روز پیش: قرار بود منو تا آموزشگاه برسونه، صبر کنه تا من مدارکم رو بدم و زودی برگردم. سمت راست خیابون پارک کرد تا بیام. آموزشگاه یه خیابون فرعی و خیلی خلوته... وقتی می‌رفتم تو هیچ ماشینی، تا چند متری پارک نکرده بود... رفتم و برگشتم... صاف رفتم اون طرف خیابون در ماشین رو باز کردم بشینم... که دیدم این آقاهه چرا شیکم داره این همه... لباساش که این‌قدر زشت نبود؟ یه هو ماجرا برام روشن شد. فرار کردم! بعد متوجه شدم دور زده رفته اون‌ور خیابون یه کمی جلوتر از درِ آموزشگاه نگه داشته... حالا گیرم من گیج... اما شما بگید... احتمال این‌که تویه خیابون خلوت... وسط روز... تو 5 دقیقه،  دو تا کمِریِ آبی پارک کنن چقدره؟!

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

من کمبود محبت دارم!

پشت تلفن:
_ هیچ معلوم هست کجایی؟ دو روزه زنگ می‌زنم خونه نیستی گوشیتم در دسترس نیست
_ دنبال کارهای بی-مه‌ام بودم...
_ تو که جایی کار نمی‌کنی...
_ آره... این بی‌-مه‌ی نویسندگانه... وزارت ار*شاد...
_ شوخی می‌کنی؟ نویسنده‌ها کمبود محبت دارن... چرا به من نگفتی یه ذره بهت محبت کنم!
_ :|

تو چت:
_ اوضاع چطوره؟
_ نمی‌دونم... همه‌اش دنبال کار بی-مه ام... هنوز درست نشده...
_ بیمه کجا؟
_ بی-مه اهلِ قل-م... دارم سعی می‌کنم بیمه تکمیلی...
_ جدی؟! تا حالا از این دید نگات نکرده بودم... بچرخ عمو ببینه!
_ :|

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

یه خرسی بود...

یه خرسی بود... قدِ دوتا بند انگشت... یه قلب بنفش گرفته بود دستش... نه اینکه فقط اون قلبه تو دستش باشه... کلی خاطره و عشق باهاش بود... بعد یه روز قلبه شل شد... می‌خواست بیافته... فوری یه نخ و سوزن برداشتم و سفت دوختمش... بعدنا... عشقه خط خورد... خاطره‌هاش بد شد... خرسه رفت ته جیب کیفم... یه روز دیدم یه پاش کنده شده... اصلا دلم نسوخت... انداختمش ته یه جعبه‌ای... سه شب پیش خوابشو دیدم... دراز کشیده بود پیشم... دستم رو برده بودم زیر پراهنش... رو بدنش سر می‌خورد... بعد هی می‌گفت بگودلت برام تنگ شده! من فقط نگاش می‌کردم و تو دلم می‌گفتم چه خوب تو هنوز خنکی... بیدار که شدم دستم داغ بود... چسبونده بودمش به دیوار... خوابه زنده‌ی زنده، جلو چشمم بود... فرداش رفتم مدارکم رو پیدا کنم واسه بیمه... جعبه رو خالی کردم... یه خرس افتاد بیرون... دو تا پا نداشت... سرش هم کج شده بود... اما قلبه رو سفت چسبیده بود... 
یه هو خواب دیشبم... گریه کردم... 
گریه کردم... 
گریه کردم...

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

سبکیِ سیری‌ناپذیرِ هستی!

_ من دارم می‌رم...
_ خب... باشه...
_ حالیته هر وقت بخوای منو از خونه‌ات بیرون می‌کنی؟
_ خونه‌ی خودته عیزم!
_ ...* دست کم پاشو موقع خداحافظی منو ببوس که بگم یه چیزیت به آدما رفته!
_ اومممم.... باشه... ولی بذار قبلش در همین راستا، یه چیزی برات تعریف کنم... ما، سال‌ها پیش، یه سگ داشتیم...
_ ...*
_ ئه... عصبانی نشو... صب کن حرفم تموم شه...
_ بگو!
_ یه هفته‌اش نشده بود که آوردیمش... خیلی بانمک بود... ولی همیشه گشنه بود... بردیمش پیش دامپزشک، گفت این بچه دیگه نمی‌تونه را بره! چرا هی می‌دید می‌خوره؟ این حدِ خودشو نمی‌دونه... شما باید براش وعده‌ی مشخص غذایی بذارید... این‌جوری شد که ما هم اسمشو گذاشتیم هونگرن...
_ ینی چی؟
_ از همون هانگری خودمون میاد... ینی گشنه... ینی سیری‌ناپذیر...
_ خُـــــب؟!!!!
_ هیچی دیگه همین!
_ ...*
_ :)).... خب سیرمونی داشته باش عیزم...


...*: دشنام... ناسزا... اصلن از قوه‌ی تخیلتون استفاده کنید!

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

بگذار آن‌چه از دست رفتنی‌ست، از دست برود...

زنگ زده بود به پدرش که بیاد با هم برن بیرون... برن بازی کنن... برن خرید... می‌دونستم نمیاد. عصر روز شنبه؟ و می‌دونستم بعدش سرخورده می‌شینه به گریه کردن... بهش گفتم نمیاد... کار داره... بیا یه کار دیگه بکنیم دوتایی... اما وقتی نزدیک دو هفته از آخرین باری که پدرش رو دیده می‌گذره... راضی کردنش به هر چیزی دیگه‌ای سخته... گذاشتم زنگ بزنه... و همون‌طور که حدس می‌زدم گفت نمی‌تونه بیاد...
بغض کرده بود... می‌خواست گریه کنه... اصرار می‌کرد که خب کارش که تموم شد بیاد... داد زدم ساعت بازیت داره تموم می‌شه... دوستات رفتن... بذار گوشی رو برو بازی... می‌خواستم حواسش پرت شه... شروع کرد به گریه کردن... به خودم می‌گفتم دیگه نمی‌ذارم بهش زنگ بزنه... وقتی همیشه نتیجه همینه... اصرار کردم که خداحافظی کن برو پیش دوستات... 
حوالی نصفه شب بهم اس ام اس داد: "مجبوری این‌قدر سروصدا کنی وقتی بچه داره تصمیم می‌گیره؟ اگه لازمه بری پیش روانشناس بگو. سر بچه داد نزن!" 
تصمیم می‌گیره؟!!! داشت گریه می‌کرد و اون نفهمیده بود... بعد از گذاشتن گوشی هم، شروع کرد به گریه کردن و گفتن این‌که پدرش دوستش نداره... و من مثل ابله‌ها داشتم راضیش می‌کردم که پدرت خیلی دوستت داره... من بهت گفتم الان کار داره... نمی‌تونه بیاد... 
دوست داشتم براش بنویسم وقتی از مدرسه برمی‌گرده خونه و گشنه‌اشه تو کجایی؟ وقتی تو حیاط با بچه‌ها دعواش می‌شه تو کجایی؟ وقتی یاد گرفت پول تو جیبی بخواد تو کجا بودی؟ وقتی شبا کابوس می‌بینه تو کجایی؟ حتی نمی‌دونی غذای مورد علاقه‌اش چیه... دو سه روز یه بار هم زنگ نمی‌زنی حالشو بپرسی... تو یه پدر خوب و نمونه‌ای؟ و به خودت حق می‌دی وقتی نمی‌دونی این‌ور چه اتفاقی افتاده حکم صادر کنی؟
مثل همیشه هیچ‌کدوم از اینا رو نگفتم... جواب ندادم و بغض شد تو گلوم... امروز وقتی از مدرسه برگشت و داشتیم عصرونه می‌خوردیم و تو بغلم نشسته بود، بهم گفت: می‌دونی، بابام کارشو از من بیش‌تر دوست داره. چون همیشه اول کارش براش مهمه... و باز من براش توضیح دادم که اشتباه می‌کنه... پدرش خیلی دوسش داره... و تو دلم فکر می‌کردم اون‌قدر این بچه رو دوست دارم که حاضرم هرکاری بکنم تا احساس بدی نداشته باشه... حتی به قیمت دفاع کردن از مردی که هیچ‌وقت اینا رو نفهمه...
و درست از همون لحظه به خودم گفتم ترسِ از دست دادنِ یه نفر... ترس از تنهایی، نباید باعث بشه آدم یه حماقت رو دوبار تکرار کنه... اونی که قراره بره، به هرحال می‌ره... اونی که موندنی باشه هر اتفاقی هم که بیافته می‌مونه... ممکن نیست دوباره اشتباه کنم... ممکن نیست...

پ.ن: لطفا دیگه برام پیام تبریک نفرستید. اگر اتفاق جدی بیافته، قطعا اولین جایی که بنویسمش همین‌جاست. ولی الان همه‌چی... هیچی!

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

یه عکسی هست...

یه عکسی هست... انگار چند قرنی ازش گذشته... هرکدوم رو یه صندلی نشستیم... لابد صدام کرده چیزی تو گوشم گفته... یادم نمیاد چی؟ من سرم پایینه و دارم می‌خندم... اون داره حرف می‌زنه... و یه عالمه آدم دارن رد می‌شن و دست و پاشون از این‌ور و اون‌ور تو کادره...
یه عکسی هست... انگار چند ماهی ازش گذشته... سه تایی واستادیم... دستش دور کمرمه... اون اما دستشو حلقه کرده دور شونه‌ام... یادمه قبلش تو گوشم چی گفته... دارم می‌خندم... باز یه عالمه دست و پا تو عکسه که مال ما سه تا نیست...
ولی نگاه کردن به هیچ‌کدوم از این عکسا خوشحالم نمی‌کنه... مهم نیست که اون‌موقع چقدر حس خوبی داشتم... با رفتن آدما باید رد پاشون رو هم پاک کرد وگرنه هرچیزی می‌تونه آزاری که دیدی رو یادت بندازه... حتی خنده‌های سرخوشانه‌ی خودت...

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

باید تو رو پیدا کنم... شاید هنوز دیر نیست...

این‌جایش را یادم هست... من نوشیدنی‌ام را گرفته بودم دستم. تازه می‌خواستم بشینم کنار بقیه به حرف زدن. بچه‌ها می‌گویند یک لحظه مکث کردی... آن‌موقع داشتم فکر می‌کردم که لابد اشتباه می‌کنم... دارد شروع می‌شود؟ بعد خواهرم را صدا کردم... بچه‌ها می‌گویند صدایش کردی و از صندلی لیز خوردی پایین... 
مثل وقتی‌ست که یه هو بلند می‌شوی و چشمانت سیاهی می‌رود. برای کسری از ثانیه چیزی را نمی‌بینی... چیزی را نمی‌شنوی... در یک سیاهی مطلقی... فقط فرقش این است که این‌جا کمی این پروسه طولانی‌تر است... یه موسیقی متن دلهره آور هم دارد... صدای ضربان تند و نامنظمی که توی گوشت می‌پیچد... و تو مثل فیلم‎‌ها داری از یک تاریکی بی‌انتهای سقوط می‌کنی... سقوط می‌کنی... سقوط می‌کنی...
بعد کف پذیرایی خوابیده بودم... همه دورم جمع شده بودند... با چشمهای نگران... دوستی که پزشک بود کنارم نشسته بود...نبضم را گرفته بود و من مدام می‌گفتم خوبم... خوبم...
قرص‌ که خوردم اصرار کردم که صبر کنیم شاید تاثیر کند... نشد که نشد... دوستِ پزشک گفت برویم کلینیک بهتر است...  یکی گفت زنگ بزنیم اورژانس بیاید... یکی گفت شاید شوک بدهند از آن‌هایی که تو فیلم‌ها نشان می‌دهند... خیلی بامزه است... ما هم می‌بینیم... می‌خندیم.... گفتم رفقای ما را باش! چندتایی از بچه‌ها ماندند و چندتایی، پرسروصدا گفتند ما هم میاییم. ... تمام طول راه شوخی می‌کردند. گفتم دو تا ماشین آدم؟ خوبم... خوبم...
بعد یکی‌یکی می‌پرسیدند چرا؟ این‌بار چرا؟ و من هی فکر می‌کردم... می‌گفتم باور کنید خوب بودم... هیچ اتفاقی نیافتاده... من به خاطر مهمانی یک روز خوب و آرام داشتم... خرید کردم... دوش گرفتم... آرایشگاه رفتم... و بعد هم مهمانی... همه چیز در آرامش کامل بوده... ولی باز یواشکی می‌پرسیدند... طوری شده؟! راستش را بگو!...حتی دکتر و پرستار. توی کلینیک... بچه ها دورم ایستاده بودند... می‌گفتند عکس بگیریم بگذاری توی فیس بوک...
باقی‌اش مثل همیشه بود... نوار قلب و سرم و برو و بیا... دعواهای پرستار که یک نفر پیشش بماند... بروید بیرون... شلوغ نکنید... گوشی‌ام را یکی جواب می‌داد... آمد گفت اس‌ام‌اس داری... نوشته بود که رسیده‌است... که به ساعت آن‌جا فرصت دارد برود گشتی بزند... و خودش زنگ می‌زند... و من فکر می‌کردم... نمی‌شود یکی پیشنهاد ازدواج بدهد... همه چیز را خراب کند... آدم را این‌طور دچار تردید و ترس بکند و بعد بگوید خب من می‌روم سفر... تو دور از من فکر کن... و تو چشمت ترسیده باشد... شوکه شوی... بگویی اگر بگویم... آره و خودش نباشد چطور؟... اگر بگویم نه و برود چطور؟... آدم‌ها می‌گویند جوابت هرچه باشد باشد... من هستم... اما تهش هیچ‌کس نیست... همه آن جوابی را می‌خواهند که توی ذهنشان "باید" آن‌را بگویی...
نمی‌توانم گفتگوهای ذهنی‌ام را متوقف کنم... مدام دارد جمله‌ها را بالا و پایین می‌کند... یک آزمون و خطای دیگر؟ و تشر می‌زند که خب چه غلطی می‌خواهی بکنی؟ زودباش... تصمیم بگیر... زودباش... دیر شد... دیر شد...
دیر شد...