tag:blogger.com,1999:blog-48311446390855416702021-12-02T05:24:49.091-08:00نفس‌گیرتو را نفس بریده دوست‌تر می‌دارم!Unknownnoreply@blogger.comBlogger376125tag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-7701565647240691012017-08-23T10:08:00.000-07:002017-08-23T10:19:12.060-07:00من ترسو نیستم<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">يك جايي توی سريال </span><span dir="LTR" style="line-height: 115%;">The Fall</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;times new roman&quot; , serif; line-height: 115%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;"> زني كه كارآگاه پليس است (و من دربست شيفته‌اش شدم) به همكارش مي‌گويد: مي‌دوني وقتي از مردا مي‌پرسن در مواجه با زن‌ها از چي مي‌ترسي، چي جواب مي‌دن؟ مي‌گن مي‌ترسيم بهمون بخندن... حالا مي‌دوني وقتي از زنا مي‌پرسن كه در مواجه با مردا از چي مي‌ترسي، چي جواب مي‌دن؟ مي‌گن مي‌ترسيم ما رو بكشن... اين تفاوت بين ماست...</span><span dir="LTR" style="line-height: 115%;"><o:p></o:p></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">نمي‌دانم چقدر مي‌شود به اين ماجرا استناد كرد اما اين را مي‌دانم كه اين همان تفاوتي است كه باعث مي‌شود وقتي مردي كه دوستش دارم، مردي كه مدام به من عشق مي‌دهد يك روزي تصادفا عصباني شود، يك جايي توي ماشين... كنار خيابان كه نگه مي‌دارد و مي‌كوبد روي فرمان... اولين فكري كه مي‌كنم اين است كه نكند دست رويم بلند كند... چطور فرار كنم؟ از ماشين پياده شوم؟ داد نزند، فحش ندهد... دستم را نگيرد... به زور نگهم ندارد... </span><span dir="LTR" style="line-height: 115%;"><o:p></o:p></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">و همه اين‌ها باعث مي‌شود با اين‌كه حق با من است سكوت مي‌كنم... از تنش و درگيري مي‌ترسم و حاضرم كوتاه بيايم اما كسي سرم داد نزند... نمي‌دانم چند درصد از زن‌ها مثل من ترسو هستند اما مطمئنم تعدادمان كم نيست...</span><span dir="LTR" style="line-height: 115%;"><o:p></o:p></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">يك‌بار چند سال پيش وسط يك بگومگويي دستش آمد حوالي صورتم خيلي غيرارادي سرم را عقب كشيدم و خودم را جمع كردم. بيش‌تر عصباني شد و گفت: "احمق جون تو در مورد من چي فكر كردي؟ روي موهات... اينو مي‌خواستم بردارم... يه نخ بود</span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR" style="line-height: 115%;"><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span>…"</span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">و با دلخوري نخ را پرت كرده بود روي زمين... اما من واقعا فكر كرده بودم مي‌خواهد بزند توي گوشم...</span><span lang="AR-SA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;"><o:p></o:p></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">پدرم دست بزن نداشت. شايد روي هم رفته دو سه تا در كوني خورده باشم ازش توي بچگي. همسر سابق هم نداشت اما دو بار دستش رويم بلند شد و هرگز يادم نرفت... <o:p></o:p></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">هميشه فكر مي‌كنم من كه توي زندگيم تا اين حد درگيري فيزيكي كم بوده و آرامش نسبي حاكم بوده چطور اين‌قدر ترسوام؟ پس آن طفلك هايي كه مدام آزار ديده اند زندگي شان چطوري است؟ چرا نمي‌توانم محكم باشم و نترسم؟ چرا واقعا؟ اما هنوز و تا اين لحظه اين از آن سوال هاست كه بي جواب مانده است...</span><span dir="LTR" style="line-height: 115%;"><o:p></o:p></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">اما آدمیزاد می‌تواند مثبت فکر کند تلقین کند مثلا هی بگوید من ترسو نیستم من ترسو نیستم من ترسو...&nbsp;</span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; line-height: 115%;">شاید شد...</span></div><br /><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><br /></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-49667011950147210012017-04-11T00:48:00.002-07:002017-04-11T00:48:39.933-07:00قانون<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="color: #1f497d; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">گفته بودم مادرم ارتشي بود و صبح كله‌سحر زودتر از همه كارمندها از خانه مي‌زد بيرون و نمي‌دانم كي مي‌رسيد خانه كه ما نهار خورده بوديم و آفتاب پهن شده بود توي حياط. به زور كتك و تهديد ما را مي‌خواباند. اولش صلح آميز بود. هميشه برايمان كتاب مي‌خواند. گاهي داستاني از كيهان بچه‌ها ولي خب خوابمان نمي‌برد. به زور مي‌خوابيديم. سال‌ها بعد وقتي بزرگتر شديم و دبيرستان مي‌رفتيم عادت كرده بودم كه بعد از نهار بخوابم وگرنه كسل بودم و سردرد مي‌گرفتم هميشه به مامان غر مي‌زدم كه بدبختم كرده‌اي. وقتي كه همه دوستانم درس مي‌خوانند و تكليف مي‌نويسند، من خوابم!&nbsp;</span><span dir="LTR" style="color: #1f497d;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="color: #1f497d; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">نفسك كه سه چهار سال اول زندگي را رد كرد ديگر نگذاشتم ظهرها بخوابد. اين‌طوري شب را راحت‌تر مي‌خوابيد و بزرگ كه شد به سرنوشت من دچار نمي‌شد.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="color: #1f497d; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">او بازي مي‌كرد، كارتون تماشا مي‌كرد و من كنارش دراز مي‌كشيدم و هوشيار چرتي مي‌زدم. بالشم را مي‌آوردم كنار بساط بازي‌اش و مي‌گفتم بوسِ قبل از خوابِ مرا بده. كلي كلنجار مي‌رفتيم و كشتي مي‌گرفتيم براي چندتا بوس و بعد نيم‌ساعتي چرت مي‌زدم. بعد از چند سال هنوز قانون‌مان سر جايش هست. اگر ظهري خانه باشم و بخواهم استراحت كنم حتما بايد قبل از خواب بيايد كشتي بگيريم حرف بزنيم، بخنديم و بعد من استراحت كنم.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="color: #1f497d; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">شب بخير هم توي خانه ما قانون است. از دستش دلخور هم كه باشم بايد بروم بالاسرش ببوسم‌اش و سرسنگين شب بخير بگويم! آنقدر عادت كرده‌ايم كه ممكن نيست پيشم نباشد و بدون شب بخير بخوابد. من هم يادم برود او حتما زنگ مي‌زند.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="color: #1f497d; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">اين ماجراي قانون‌ نانوشته بين‌مان آنقدر نتيجه‌اش جذاب بود كه حالا توي رابطه‌ام همين‌طورم يك قراري داريم با هم آن هم شب‌بخير و صبح‌بخير گفتن‌مان است. قهر باشيم دلخور باشيم جر و بحث كرده باشيم هم قبل از خواب خبر مي‌دهيم كه: مي‌خوابم و شب بخير... باور كنيد معجزه مي‌كند انگار با همين پيغام كوتاه همه‌چيز آرام‌تر مي‌شود.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="color: #1f497d; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">آدميزاد اصولن از قانون و قرار و مدار فراري است. اما از اين قرارهاي نانوشته داشته باشيد. مي‌گويند به وقتِ قهر و دلخوري تخت‌خواب را ترك نكنيد و روي كاناپه نخوابيد. متاسفانه توي همه رابطه‌ها تخت‌خواب مشترك وجود ندارد كه با ترك نكردن‌اش دوام رابطه را حفظ كنيد و كدورت‌تان ريشه دار نشود...</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-8507981226754949732017-02-06T10:29:00.000-08:002017-02-06T10:29:13.079-08:00ما سایلنت‌ها<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">براي تعطيلات با هم برنامه ريزي مي‌كرديم. مي‌گفت براي هرروزش يك كاري بكنيم، تاتر چطور است؟ ماتريوشكا را دوست داشتي؟ آن رستوران جديدي كه تبليغش را ديدم... هماني كه حوالي ونك بود، آنجا را تست كنيم؟ يك روز هم برويم فلان مركز خريد، فلان برند را ببينيم شايد آن بوتي كه توي سايت ديده بودي آورده باشد... ببين اگر مامان اينا تهران هستند نفسك را بگذاريم پيششان برويم سفر. يك روزه... بزنيم بيرون...</span><span dir="LTR"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">من گوش مي‌كردم ولي به قول خودش رفته بودم تا برج ميلاد! اغلب وسط حرف زدن‌مان فكرم منحرف مي‌شود! دست خودم نيست. همان ماجراي متوقف نشدن موتور ذهن است. مثلا از غذا حرف مي‌زنيم ذهن من پر زده رفته خانه مادربزرگم آن غذايي كه سوخت و آن روز كه عمويم داد و بيداد راه انداخت و عمه‌ام را كتك زد! یا مثلا دارد تعریف میکند که رفته است از ساختمان بازدید کند فلان کارگر اشتباه کرده... من اما دارم حرکت لب هایش را میبینم و فکر میکنم این کت سورمه‌ای چقدر خوش تیپش کرده، نه آن پلیور قهوه ای هم خیلی خوب بود... بعد يكهو صدايم مي‌كند مي‌گويد كجايي؟ تا برج ميلاد رفتي ها... بعضي وقت‌ها هم مي‌گويد همين دو تا كوچه پايين‌تر بودي... حواسم بود!<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">آن روز هم همين بود او از تعطيلات حرف مي‌زد و من فكر مي‌كردم بيخيال! سينما و تاتر به چه درد مي‌خورد؟ خريد؟ نه... اين‌كارها را هميشه مي‌كنيم، بمانيم خانه... بعد همان موقع فكرم مي‌رفت اين‌وري كه من چقدر كسل كننده‌ام...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">فيلم‌هاي عاشقانه را كه مي‌بيني هميشه دختر ماجرا يك چيز خيلي جذاب و منحصر به فرد دارد. اغلب هم در جسارت و شيطنت است. من با اين معيارها اصلا بدرد عاشق شدن نمي‌خورم...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">دلم مي‌خواهد سر شب عشقبازي كنيم... شام را توي خانه بخوريم... فيلم ببينيم... وسطش باز بلوليم توي هم... خسته شديم بخوابيم و صبح برايم صبحانه درست كند و ...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">من از آن‌هام كه هيچ وقت چيز جذابي براي تعريف كردن ندارد. ساعت‌ها توي ماشين بنشيند همين‌كه موسيقي باشد و دستش را بگيرم كافيست...</span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">من از آن طفلکی‌ها هستم که هیچ‌وقت یک لطیفه و یک ماجرای خنده دار را نمی‌توانند درست تعریف کنند... خوب می‌خندند و خوب گوش می‌دهند اما تعریف کردن‌شان افتضاح است!</span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">برای همین عجیب است که چند روز پیش وقتی تندتند داشتم روزم را تعریف میکردم یکهو وسط حرف هایم گفت: گفته بودم؟ من عاشق حرف زدنت هستم! خیلی دوست دارم وقتی یه چیزی رو تعریف میکنی... ببخشید حالا ادامه شو بگو!</span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">من ساکت شده بودم. لال شده بودم و اصلا سرنخ ماجرا از دستم ول شده بود... ته دلم هم غنج رفته بود که چه خوب... چه خوب</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-59043666959910387732016-11-28T12:17:00.001-08:002016-11-28T12:17:44.579-08:00با من حرف بزن!<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><br /><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">نه براي من كه آدم كم حرفي هستم و اصولا تعريف كردن با جزييات سخت ترين كاره برام، كه فكر مي‌كنم براي همه همين‌طور باشه كه حرف زدن و نزدن‌شون به طرف مقابل و رفتارهاش بستگي داره. اگر دوست داريد توي رابطه طرف مقابل سكوت نكنه، با شما رفيق بشه و همه چيز رو به شما بگه، فوت كوزه گري داره:</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="m_5661268514255660452MsoListParagraph" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 36pt 10pt 0cm; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><u></u><span style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">1-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-size: 7pt; font-stretch: normal; line-height: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></span><u></u><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">وسط حرفش نپريد.&nbsp;<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; margin-right: 18pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">يه آدم‌هايي مثل من كه تمركز ندارن واقعا سرنخ ماجرا از دست‌شون در مي‌ره. باشه باشه... خب اعتراف مي‌كنم گاهي هم لج مي‌كنم و ديگه دوست ندارم باقيشو تعريف كنم! وقتي داره با هيجان چيزي رو تعريف مي‌كنه شما اون جمله‌ي پر محبت و قشنگِ&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;, serif; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">"</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">سردت نيست، بدم اينو بپوشي؟</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;, serif; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">"</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">&nbsp;یا مثلا "چاییت سرد شد عوضش کنم!" رو نگو وسطش! خب؟</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="m_5661268514255660452MsoListParagraph" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 36pt 10pt 0cm; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><u></u><span style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">2-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-size: 7pt; font-stretch: normal; line-height: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></span><u></u><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">بهش راهكار ارائه نديد.</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; margin-right: 18pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">مگه اين‌كه زل بزنه بهتون و بگه الان چيكار كنم؟ تو باقي موارد، راه حل‌هاي هوشمندانه‌تون رو مخفي نگه داريد. مثلا وقتي مي‌پرسيد چرا ناراحتي و داره براتون توضيح مي‌ده كه با يكي از همسايه‌ها حرفش شده، بلافاصله نگيد بايد باهاش يه برخورد جدي بكني، برو با مدير ساختمون حرف بزن.... بيخيال</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;, serif; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">!</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">&nbsp;به عقل اونم مي‌رسه... گوش بده تروخدا... فقط گوش بده...</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="m_5661268514255660452MsoListParagraph" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 36pt 10pt 0cm; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><u></u><span style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">3-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-size: 7pt; font-stretch: normal; line-height: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></span><u></u><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">سرزنشش نكنيد.</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; margin-right: 18pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">واقعا توضيح مي‌خواد؟ براتون تعريف مي‌كنه از چي ناراحت يا خشمگينه، جاي اين‌كه گوش بديد و دلداريش بديد مي‌گيد من مي‌دونستم، اشتباه كردي، نبايد اينكارو مي‌كردي و اينا؟ واقعا؟!</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="m_5661268514255660452MsoListParagraph" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 36pt 10pt 0cm; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><u></u><span style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">4-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-size: 7pt; font-stretch: normal; line-height: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></span><u></u><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">بهش القا نكنيد كه كُند تعريف مي‌كنه يا شما وقت نداريد.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; margin-right: 18pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">چطور؟ خب مدام وسط حرفش تند تند خب‌خب و بعد چي شد نگيد و سرتون رو تكون نديد كه حس كنه عجله داريد يا خسته شديد از شنيدن حرفاش... يه كم توضيحش سخته ولي مطمئنم متوجه مي‌شيد كدوم خب‌ها و كدوم سرتكون دادن‌ها رو مي‌گم!</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="m_5661268514255660452MsoListParagraph" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 36pt 10pt 0cm; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><u></u><span style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">5-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-size: 7pt; font-stretch: normal; line-height: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></span><u></u><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">و...</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; margin-right: 18pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">از همه مهم‌تر يادتون باشه وقتي كسي براتون چيزي تعريف مي‌كنه از خوشي و ناخوشيش، گذشته و روزگارش، قرار نيست بعدن توي دعوا و دلخوري و هي وقت و بي وقت يادآوري كنيد و از اين اعتماد سو استفاده كنيد. كافيه تو اولين بگو مگو بهش بگيد من خوب مي‌دونم تو به خاطر فلان موضوع تو گذشته‌ات فلان حرف رو زدي... باشه خيال كن مچش رو گرفتي و روانكاويش كردي ولي مطمئن باش تا ابد يادش مي‌مونه كه ديگه از خودش حرف نزنه...</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-70352471495447867962016-10-17T09:38:00.000-07:002016-11-16T08:08:15.214-08:00مادر که می‌شوی...<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">بيست و ششم مهرماه همان روزي است كه نفسك دنيا آمده است. امسال به رسم هرساله مي‌خواستم از آمدن‌اش بنويسم. اما نه... مي‌خواهم به مناسبت اين روز از خودم بنويسم. مي‌خواهم يك‌جور ديگر به روز دنيا آمدنش نگاه كنم.</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">روزي كه من عوض شدم... دنيا عوض شد.. همه چيز عوض شد...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">ميدانيد... مادر شدن خيلي قشنگ است. نه آن مدلي كه توي عكس ها ميبينيد. مادرهاي هميشه خندان و بچه هاي بانمك تپلي... اتفاقا مادر شدن اغلب خلاف آن عكس هاست. چاق و شلخته ميشوي بسكه نميتواني به خودت برسي... به خانه و زندگي ات برسي... بچه گريه ميكند و تو نميداني چرا و هي خيال ميكني مريض است؟ جاييش درد ميكند؟ و اين افكار غمگين و مضطربت ميكند... شب هاي زيادي بيدار ميماني... حتي وقتي واكسن ميزند و گريه ميكند پا به پايش گريه ميكني... خيلي وقت ها كفرت را در مياورد و گاهي دلت ميخواهد فقط يك ساعت براي خودت باشي...</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">اما كنار همين ها يك خنده اش با آن دهان بي دندان برايت قد كل دنيا مي ارزد.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">كم كم كه بزرگ ميشود همديگه را ميشناسيد و يكجورهايي به تعامل ميرسيد و بعد وقتي ميرسد كه ديگر توي دنيا كسي قد شما بچه تان را نميشناسد...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">و تغيير ميكني... مي‌گويند مادر كه مي‌شوي يك هورمون‌هايي يك چيزهايي توي وجود آدميزاد دستخوش تغيير مي‌شود، تغييراتش آن‌قدر واضح است كه براي فهميدن‌اش به مقالات و دست‌آوردهاي علمي نياز نيست.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">مثلا... مادر كه شدم شجاع شدم. نمي‌شود بچه داشته باشي و نگرانش باشي و قرار باشد مراقبش باشي و از پسِ يك سوسك برنيايي...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">مادر كه شدم قوي شدم. نمي‌شود بچه داشته باشي و سنگين هم شده باشد اما توي مهماني خوابش ببرد و دلت بياييد كه بيدارش كني و تا خانه بغلش نكني...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">مادر كه شدم صبور شدم. نمي‌شود مادر باشي و با نوزادي كه كاري جز گريه بلد نيست صبور نباشي... آن‌قدر صبور كه گريه كودك غريبه هم توي راه تو را به چشمان مستاصل مادرش وصل مي‌كند، نه غرغر سايرين...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">مادر كه شدم نگران تر شدم. يك روزي يك‌جايي خوانده بودم، مادر كه مي‌شوي مثل اين</span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><span dir="LTR"></span>‎</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">است كه اجازه دهي قلبت يك‌جايي بيرون از بدنت بتپد... انگار دنيا و همه چيزش همين‌قدر ناامن مي‌شود...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">اما از همه اين‌ها مهم‌تر اين‌است كه مادر كه مي‌شوي دلت نازك مي‌شود. يك خبر بد در مورد بچه‌اي كه نمي‌شناسي تا مدت‌ها دلت را مي‌خراشد. همه بچه‌هاي دنيا تو را ياد كودكي مي‌اندازند كه جان‌ات به جان‌اش وصل است... همه بچه ها برايت بوسيدني و عزيزكردني مي‌شوند، گيرم يك بچه باشد كه از همه دنيا برايت عزيزتر و خاص‌تر باشد...&nbsp;<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: arial, sans-serif; font-size: 12.8px; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">براي همين گاهي فکر می‌کنم نمي‌شود داستان سيندرلا و نامادري را باور كرد...</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-61754847486023970222016-09-21T23:58:00.000-07:002016-09-22T00:06:27.367-07:00فاحشه<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">به كلمه «فاحشه» فكر مي‌كنم. توي ذهنم زني سبكسر است. فارغ از هر قيد و بندي. دريده‌خو است به زبان خودمان سليطه.&nbsp; تا حدي زيباست. به هيچ اخلاقياتي پايبند نيست و مي‌تواند هر مردي را بدزد! حتي ته دلم فكر مي‌كنم بايد شاد و رها باشد...</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">راستي اين‌طوري است؟ آمده‌ام بانكوك. عاشق سفرم و اين‌كه هرازگاهي مي‌توانم بروم سفر واقعا روحم را تا مدتي طولاني ارضا مي‌كند. چند روزي گذشته و از ذوق و شوق سفر دور شده‌ام. ديدني‌ها را ديده‌ام، معابد و كاخ‌ها و باغ‌ها... خريدني‌ها را خريده‌ام، خوردني‌هاي عجيب و آن ميوه‌هاي خوشگل را تست كرده‌ام... و حالا فرصت دارم دلي‌دلي كنان از كوچه پس‌كوچه‌ها به تماشاي اين غريبستان بگذرم. مي‌خواهم ماساژ را امتحان كنم. مغازه‌هاي ماساژ همه جا هستند. هر ده قدم دست كم يك مغازه ماساژ است. دخترها تي‌شرت و شلوارك دارند بدون استثنا. هر مغازه رنگ تي‌شرتي كه مي‌پوشند فرق دارد. يك مغازه صورتي است يك مغازه ليمويي</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;times new roman&quot; , serif; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">،</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">&nbsp;يكي سبز و يكي قرمز. وقتي كه مشتري ندارند جلوي مغازه روي چهارپايه‌هاي كوچك مي‌نشينند به گپ و گفت. لاك مي‌زنند و مي‌خندند. آرايش خاص ندارند اما نسبت به آدم‌هاي اين‌‍‌جا كه اصلا آرايش نمي‌كنند آرايش‌شان را نمي‌شود نديد.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">گرم و مودب‌اند و در سكوت كارشان را انجام مي‌دهند. بلوز صورتي‌ها را انتخاب مي‌كنم. انگار مديرشان آن زن مسنِ موقرمز و خوشگل است. چند كلمه فارسي هم بلد است. تخفيف مي‌دهد و مي‌گويد به خاطر چشم‌هايم كه بزرگ و قشنگ است! مي‌خنديم. يكي از دخترها را مي‌فرستد پيش من. آرامش عجيب دارند. بار اولم است اطمينان نمي‌كنم همه تنم را بدهم دستش. از پا شروع مي‌كند. مي‌گويد ريلكس! من غلغلكي هستم. مي‌خندم او هم مي‌خندد. يك مرد قد بلند و خوش‌تيپ كه اصلا شبيه تايلندي‌ها نيست از يك ماشين آخرين مدل پياده مي‌شود. جلوي در همان‌طور كه رسم است كفشش را در مياورد و بعد وارد مغازه مي‌شود. آن بيل‌بيلك بالاي در صداي بانمكي مي‌دهد. كه با صداي تكان‌هاي سوييچ مرد قاطي شده است. كليدها را در دستش مي‌چرخاند و سراغ دختري را مي‌گيرد كه مي‌گويند امشب كار نمي‌كند. مردد است برگردد يا نه كه زن موقرمز دختر ديگري را نشان‌اش مي‌دهد. با همان ترديد مي‌پذيرد. با هم مي‌روند به سمت راهرو، پارتيشن نمي‌گذارد چيز بيش‌تري ببينم. باورم نمي‌شود. يك‌جورهايي انگار اين اتفاقات بايد مال فيلم‌ها باشد. كمي بعد يك مردِ جوان هندي وارد مي‌شود. انگليسي حرف نمي‌زند. اصلا حرف نمي‌زند! شرمگين است. دنبال كسي نيست. فقط وارد مي‌شود. يكي از دخترها هم دنبالش مي‌آيد. جوان را راهنمايي مي‌كند و با هم توي راهرو غيب مي‌شوند. ماساژ پايم دردناك شده است. هي پايم را عقب مي‌كشم و دختر اصرار مي‌كند: ريلكس! اشاره مي‌كند كه سرت را تكيه بده و چشمهايت را ببند.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">گوش مي‌دهم. دخترها بيرون روي صندلي‌هاي حصيري نشسته‌اند. سرخوش حرف مي‌زنند. چشم‌هايم را كه باز مي‌كنم. يك هيولا جلوي در ايستاده است. يك مرد خيلي قد بلند و كريه‌المنظر كه شبيه داعشي هاست. به خاطر مدل ريشش كه سبيل‌ها را تراشيده ولي ريش دارد. ابروهاي گره كرده‌اش باعث مي‌شود كه فكر كنم خشن هم هست. كفش هايش را در ميآورد. دخترها لبخند مي‌زنند. ضربه‌اي به بازوي يكي‌شان مي‌كوبد و با خشم مي‌گويد:&nbsp;</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">you come&nbsp;</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;&nbsp;با سرعت از جلوي ما رد مي‌شود. دختر پشت سرش مي‌دود خنده روي لبش خشك شده. حتي مي‌توانم ترس و ناراحتي را توي صورتش ببينم... و از زمان تا همين الان اين تصوير از ذهنم پاك نشده است...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">حالا...&nbsp; به كلمه «فاحشه» كه فكر مي‌كنم، توي ذهنم زني خندان و سبكسر نيست كه آن دخترك ترسيده است كه بي لبخند پشت سر يك هيولا مي‌دود...</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-38067289800521488612016-08-14T11:33:00.002-07:002016-08-14T11:36:39.101-07:00هوا را از من بگیر نفسم را نه...<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">پيش‌تر <a href="http://nafassgir.blogspot.fr/2012/02/blog-post_14.html" target="_blank">اين‌جا</a> برايتان تعريف كرده بودم خانواده پدري من خيلي شوخ و خوشگذران هستند. ممكن نيست دورهم جمع شوند و جمع‌شان رقص و آواز و جك و خنده نداشته باشد. حالا تصور كنيد دليل دورهم جمع شدن‌شان هم عروسي باشد. روزهاي گذشته وسط جشن و خوشي، عروسي اين پسر عمه و بله برون آن دختر عمه و عقد كنان آن يكي پسرعمه دخترك را با مامان و بابا فرستاده بودم خانه عمه بماند، مي‌دانستم به هربهانه‌اي بساط عيش‌شان جور است و با هم‌سن و سال‌هايش كيف مي‌كند. عمه‌ها هم با حوصله و عاشق دختر بچه <a href="http://nafassgir.blogspot.fr/2012/08/blog-post_22.html" target="_blank">(پيش‌تر اين‌را هم نوشته بودم كه خاندان پدري بوي ميكرند!)</a> عصر پنج شنبه زنگ زدم حال‌شان را بپرسم. گفتند سه تا ماشين شده‌اند و رفته‌اند كن سولقان چرخي بزنند...</span><span dir="LTR"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">جزييات باقي ماجرا را تعريف نكنم كه چطور خواستند خبر را به من آرام‌تر بدهند كه من نترسم و بدتر شد... تازه عروس و داماد نشسته بودند توي يك ماشين و دخترها كه ذوق داشتن سه تايي با آنها همراه شده بودند. دخترك از تصادف چيزي به ياد نداشت. اما پدرم مي‌گفت كاميون سرعت نداشته كه چندين متر ماشين‌شان را هل داده و رويش نرفته يا پرتش نكرده است. مي‌گفت ماشين نصف شده است. آمبولانس‌ها كه آمده بودند يكي از بچه‌ها و تازه عروس را برده بودند. خونريزي دهان دخترك را با كيسه يخ كنترل كرده بودند و زخم پايش را همان‌جا پانسمان كرده بودند.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">وقتي من رسيدم عمه قرباني داده بود و همه مي‌گفتند خدا رحم كرده است كه ماشين پرايد نبوده، خدا رحم كرده است كه كاميون سرعت نداشته، خدا رحم كرده است كه...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">شب بعد دخترك كه توي مهماني اين طرف و آن طرف مي‌رفت، نگاهش مي‌كردم و توي دلم مي‌گفتم خدا به من و فقط به من رحم كرده است بچه جان... آخ بچه جان...</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-31099287089618396562016-08-12T00:44:00.002-07:002016-08-12T00:44:58.904-07:00سلام! حال همه ما خوب است<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; line-height: 21.4667px;">منصفانه که نگاه کنیم، همه رابطه‌ها روز خوب داشته‌اند. همه آدم‌ها يك وقتي مهري، محبتي، خصوصیتی داشته‌اند كه جذب‌شان شده‌ايم. اما گاهي همه‌چيز خوب پيش نمي‌رود. رابطه قطع مي‌شود آدم‌ها را از زندگي‌مان حذف مي‌كنيم و تفاوت رابطه‌ها و آدم‌ها اين‌جا معلوم مي‌شود. بعضي‌ها جوري مي‌روند كه روز خوش‌شان را هم فراموش مي‌كني. دلت مي‌خواهد هيچ چيزي تو را ياد آن‌ها نياندازد. با دست خودت خاطرات‌شان را در عميق‌ترين قسمت ذهن‌ات دفن مي‌كني. بعضي‌ها هم رفتن‌شان زمان مي‌خواهد. زمان كه بگذرد بدي‌هاي‌شان كم‌رنگ مي‌شود و خوبي‌هاي‌شان پررنگ مي‌ماند. نه اين‌كه بخواهي برگردي اما آن لحظه‌ي خوشي آن خاطره‌ي شيرين جوري در دلت جا خوش كرده كه هزار سال هم بگذرد نمي‌تواني با يادآوري‌اش لبخند نزني.</span><span dir="LTR" style="line-height: 21.4667px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; line-height: 21.4667px;">اين‌روزها به گذشته‌ام كه نگاه مي‌كنم خوشم. زمان جوري از رابطه‌ها و آدم‌ها مرا عبور داده كه همه‌شان را مي‌توانم با يك خصيصه لبخندآور با يك لحظه شيرين به ياد بياورم. (دروغ چرا اين وسط شايد يكي دو نفر هم باشند كه تا ابد توی بدها بمانند و هنوز حافظه‌ام پس‌شان بزند مثل همسر سابق) اما خوب كه فكر مي‌كنم آدم‌هاي زندگي‌ام را دوست داشته‌ام. هركدام در دوره‌اي از زندگي‌ام به من شادي داده‌اند. الان از دردها آن‌قدري گذشته كه از ته دلم همه را بخشيده باشم و خوبی‌شان را نگه داشته باشم.<u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; line-height: 21.4667px;">شايد خاصيت عشق این است. مي‌گويند وقتي عاشقي همه چيز قشنگ است آسمان آبي‌تر است، خورشید درخشان‌تر است، آب گواراتر است... اما به گمانم مهم‌تر از همه اين‌ها اين است كه وقتي عاشقي، غصه‌هايت را فراموش مي‌كني... دردها را پشت سر مي‌گذاری... آدم ها را مي‌بخشي...&nbsp;</span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="line-height: 21.4667px;">شاید هم نامش رضایت‌مندی باشد. از خودت از زندگی‌ات که راضی باشی مهم نیست چه کسی و کجا در حق‌ات نامردی کرده، تنهایت گذاشته، دروغ گفته، اشکت را در آورده... مهم این است که الان آرامی... خوشی...&nbsp;</span></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="line-height: 21.4667px;">این روزها یا من آدمِ قانعی شده‌ام یا این رضایت‌مندی قرار است ادامه پیدا کند.&nbsp;</span></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="line-height: 21.4667px;">عجالتا ملالی نیست جز ازدیاد چروک‌های دور چشمم و سردردهای گاه و بیگاه و دلتنگی برای خواهر و خواهرزاده...&nbsp;</span></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="line-height: 21.4667px;"><b>از نو برایت می‌نویسم...</b></span></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="line-height: 21.4667px;"><b>ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند...</b></span></span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-66945332624785740292016-06-07T07:41:00.001-07:002016-06-07T09:00:59.692-07:00می‌خواستم به همان اندازه‌ای که دوست داشتم، دوست داشته شوم*<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">نشسته بودم و سعي مي‌كردم كه بندهايش را از پشت بهم برسانم و ببندمش كه گفت: مي‌دونم بايد كمكت كنم، اصلا اين كار منه، اما دلم مي‌خواد خودت ببندي و من تماشات كنم...</span><span dir="LTR"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">پشت سرم دراز كشيده بود و خدا را شكر مي‌كردم كه نمي‌تواند صورتم را ببيند. تمام مدت موتور ذهنم متوقف نشده بود. نمي‌توانستم خودم را بكشم بيرون. ذهنم مدام مقايسه مي‌كرد. بايد حدس مي‌زدم ديگر هيچ‌وقت مثل قبل ذهنم رها و آزاد نخواهد شد. هيچ‌وقت؟ هيچ‌وقت واژه غريبي‌ست، نبايد بكار ببرمش. براي من كه بارها اين هيچ وقت شكسته و مي‌دانم تضميني به باقي ماندن چيزي تا ابد نيست...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">پيش‌تر با ميم كه تمام كرديم هم، ذهنم مدام مقايسه مي‌كرد. در تمام آن يك سال و نيم دوست داشتني كه به كابوس ختم شده بود، جوري به من عشق داده بود كه ممكن نبود كسي بعد از ميم بتواند آن‌طور همراه و همدل شود. لوس شده بودم. حمايت و توجه مدامش را كسي بلد نبود. هيچ‌كس نمي‌توانست جايش را پر كند و اين بدترين قسمتش بود. يعني خيال مي‌كردم بدترين قسمتش است. اين روزها بدتر از آن هم نصيبم شده است. ذهنم فقط بدي‌هاي نون را به خاطر دارد. مقايسه‌ام كاملا منفي و از سر خشم است. اگر كسي بگويد دوستت دارم توي دلم پوزخند مي‌زنم خاطره تلخ خيانت و دروغ هنوز برايم پررنگ است. قربان صدقه يا حتي جانم گفتن‌ها عصبي‌ام مي‌كند. ديوانه حسابم نمي‌كردند هربار بعد از هر ابراز محبتي به هركسي مي‌توانستم بتوپم و بگويم دروغ نگو! انگار در مقابل تحسين هركسي كور و كر بشوي و فقط يادت باشد كه آن يك‌نفر ترا گذاشته و رفته! ازقرار توقع بيجايي بود كه من فقط می خواستم به همان اندازه‌ای که دوست داشتم، دوست داشته شوم...<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">دوست ندارم نقش قرباني را بازي كنم، براي همين اغلب راجع به غم و غصه‌هايم حرف نمي‌زنم. دلم نمي‌خواهد كسي دلش برايم بسوزد. اما حالا مدتي‌ست افتاده‌ام توي چرخه‌ي عزاداري مداوم، براي خودم و دلم و احساساتم عزاداري مي‌كنم و تسكينش را پيدا نمي‌كنم.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">گفته بودم زمان مي‌خواهم كه فكر كنم وقتي بعد از چند ماه برگشته بود كه ببيند حالا مي‌خواهم به خودمان فرصت بدهم يا نه گفته بودم اين چند ماه كجا بودي؟ تعجب كرده بود كه گفتي زمان مي</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;times new roman&quot; , serif;">‌</span><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">خواهم. من هم طلبكار گفته بودم بايد گاهگاهي به من زنگ مي‌زدي بايد حالم را مي‌پرسيدي. بايد اصرار مي‌كردي با هم برويم بيرون. بايد رفيقم مي‌شدي. عصباني شده بود كه ديوار كشيده‌اي دور خودت و نمي‌گذاري آدم نزديك بشود... رفاقت؟! اين را داد زده بود و گفته بود. من اما خودم را نباخته بودم گفته بودم از خنگ‌بازي‌هاي مردانه‌ات دفاع نكن!&nbsp;<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">هنوز فكر مي‌كنم آدم‌ها بايد درِ رفاقت را پيدا كنند، قِلق آدم را ياد بگيرند و بعد ادعاي دوست داشتن‌شان بشود. چجوري مي‌شود تو كه نمي‌داني من روزهايم را چطور مي‌گذرانم كجا مي‌روم، به چه فكر مي‌كنم، هوس چه چيزي توي سرم وول مي‌خورد... بعد بگويي مدام به تو فكر مي‌كنم و دوستت دارم؟ گمانم بيش‌تر اين ماجرا يكجور اخلاق مردانه است كه وقتي مي‌گويي تنهايم بگذار فكر مي‌كنند واقعا بايد ول‌تان كنند به امان خدا... آدمي كه عزاداري مي‌كند شايد دوست نداشته باشد يكي كنارش باشد كه مدام حرف بزند، اما خوب مي‌داند وسط آن خودزني يكي بايد باشد كه گاهي جعبه دستمال كاغذي را، آن ليوان آب خنك را بگيرد سمتش...</span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: calibri, sans-serif; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;;">*از کتاب برای این لحظه متشکرم</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-3581102818882525362016-05-23T19:47:00.002-07:002016-05-23T19:54:03.585-07:00وقشته... وقتشه...<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="color: #222222; direction: rtl; font-family: 'Helvetica Neue', Helvetica, Arial, sans-serif; font-size: 14px; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.399999618530273px;">ميدونيد، نه نميدونيد! يه روزايي نمازم قضا نمي‌شد. يه روزايي بودكه من بدون ساعت بدون اين‌كه كسي صدام كنه هرروز صبح قبل از سپيده واسه نماز بيدار مي‌شدم. يه روزايي بود كه مدام تلاش مي‌كردم اوني كه اون بالاست منو دوست داشته باشه. من غيبت نمي‌كردم. دروغ نمي‌گفتم. همه رو دوست داشتم چون فكر مي‌كردم اون منو مي‌بينه. بعد از جداييم مطمئن شدم كسي اون بالا منو دوست نداره نمازمو بيخيال شدم اما به يه چيزايي پايبند موندم. هركي هم ازم مي‌پرسيد مي‌گفتم من به اخلاقيات پايبندم! دروغ بده. دزدي بده. نفرين كردن بده. آدم بايد خوبي كنه و همه اون خوبيا بهش برمي‌گرده...</span><span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 18.399999618530273px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="color: #222222; direction: rtl; font-family: 'Helvetica Neue', Helvetica, Arial, sans-serif; font-size: 14px; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.399999618530273px;">الان و در اين لحظه مطمئنم اينا همه‌اش چرته. هيچ‌چيز خوبي وجود نداره. نه اون دنيا مفهومي داره نه اين دنيا. چرا من نبايد از موقعيتم سواستفاده كنم؟ چرا بايد اين‌قدر به خودم سخت بگيرم؟ شما يه دليل براي من بيار... يه دليل، كه الان خوبي كردن احمق بودن نيست... تا حالا آدم بدا رو ديديد بدبخت بشن؟ نه اينا مزخرفه كه بدي و خوبى ما برميگرده به خودمون... اون دوستي كه علي‌رغم بدي‌هاش پشت سرش ازش دفاع مي‌كنم هيچ وقت نمي‌فهمه. اون همسايه‌اي كه با صداي بلند مهمونيش اذيت مي‌شم و به خودم مي‌گم بذار خوش باشن و مزاحمشون نمي‌شم هيچ‌وقت نمي‌فهمه. اون زني كه من شوهرش رو پس مي‌زنم كه برگرده سر زندگيش هيچ‌وقت نمي‌فهمه. اون رفيقي كه علي‌رغم همه كوتاهي‌هاش تو رفاقت، باز براش كم نمي‌ذارم هيچ‌وقت نمي‌فهمه. فاكتوري كه مي‌شه يه صفر بهش اضافه كرد و نكرد رو هيچ‌كس نمي‌فهمه. اون همكاري كه گندش رو لاپوشوني كني توبيخ نشه هيچ‌وقت نمي‌فهمه. مردي كه ماجراي خيانتش رو براي بچه‌اش تعريف نكردي و بدش رو نگفتي هيچ‌وقت نمي‌فهمه... هيچ‌كس معني خوبي كردن رو نمي‌فهمه. فقط اين ماييم كه اذيت مي‌شيم. ما از حق خودمون تو كائنات مي‌گذريم. چون هيچ خوبي به ما برنمي‌گرده. وقتشه هركي فكر مي‌كنه خوبه بد بشه. آره الان وقتشه...</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-66266937811493256762016-04-05T06:20:00.002-07:002016-04-05T06:24:39.854-07:00ماجرایش مفصل است<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; margin: 0cm 0cm 0.0001pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: black; font-family: &quot;b nazanin&quot;;">ماجرايش مفصل است. عاشقانه شروع نشد كه عاقلانه و با توصيه اطرافيان و با توجه به موقعيت‌هاي مشابه و هزار دليل عقلاني ديگر بود. روزي كه تصميم گرفتم به خودم فرصت يك رابطه جدي را بدهم برايم همه چيز در هاله‌اي از مه بود و ناشناخته بود و غيرقابل پيش‌بيني، اما ته دلم يك قلقلك جذابي بود. به ابراز احساساتي كه مي‌شنيدم و محبتي كه مي‌ديدم و ...</span><span dir="LTR" style="color: black;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; margin: 0cm 0cm 0.0001pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: black; font-family: &quot;b nazanin&quot;;">ماجرايش مفصل است. نشد. دلبسته نشدم و پا پس كشيدم و ترجيح دادم جدي‌تر نشود ماجرا. تا همين چند روز پيش... به بهانه تبريك سال نو حرف زديم. تعريف كرد كه به پيشنهاد كاري يك شركت ديگر پاسخ مثبت داده است. پرسيدم چرا؟ گفت شما بهتر جوابش را مي‌دانيد. من جوابش را نمي‌دانستم. مي‌توانستم حدس بزنم. اما اين جواب برايم عجيب و غيرقابل درك بود. ما در دو شركت متفاوت بوديم. هردو در يك ساختمان بزرگ با ده- بيست شركت ريز و درشت مستقر بوديم. حتي امكان ديدار تصادفي‌مان كم‌تر از يكي دو درصد بود. با اين شرايط چرا بايد آدم موقعيت كاري خوب‌اش را رها كند و برود؟ دلم نسوخت. پاي عشق و احساسات‌اش هم نگذاشتم. تنها جمله‌اي كه مدام در ذهنم بالا و پايين مي‌شد اين بود: به تو هم مي‌گويند مَرد؟!<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; margin: 0cm 0cm 0.0001pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: black; font-family: &quot;b nazanin&quot;;">اين چجور ضعفي است؟ مگر مي‌شود هر دوستي كه به بن بست رسيد آدم كارش را عوض كند؟ شهرش را عوض كند؟ هيچ‌وقت از آدم هاي ضعيف خوشم نمي‌آمد. خودم هم روزي ضعيف و قرباني و ابله ماجرا بوده‌ام و از خودِ آن وقت‌هايم هم خوشم نمي‌آمده است. ديدن مردي كه به هر غصه‌اي گريه مي‌كند، (حتي مردي كه براي سفر رفتن من و دور شدن از من گريه مي‌كرد) مردي كه با هر قهري زندگي‌اش را دگرگون مي‌كند و يا مردي كه براي فراموش كردن حتما بايد دور شود برايم جز حس عصبانيت و اندكي ترحم چيزي نداشته است.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; margin: 0cm 0cm 0.0001pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: black; font-family: &quot;b nazanin&quot;;">بعد خيلي تصادفي يك‌جايي مطلبي خواندم به اين مضمون كه: آدم‌هايي كه عاشق نيستند بعد از تمام شدن رابطه خونسرد و مهربان هستند. آرام هستند و حرف‌هاي خوب مي‌زنند.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; margin: 0cm 0cm 0.0001pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: black; font-family: &quot;b nazanin&quot;;">حالا مدام فكر مي‌كنم يعني عاشق‌ها بايد رفتارشان بدون عقل و منطق باشد؟ ح را دوست نداشتم و آرام بودم ولی ميم را خيلي دوست داشتم. از دست دادنش هم اذيتم كرد. اما تمام كه شد. ديوانگي نكردم. كردم؟ كندم و پشت سرم را هم نگاه نكردم. زياد غصه خوردم اما آرام بودم... نبودم؟!</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-23704732575042581742016-04-03T11:09:00.001-07:002016-04-03T11:09:38.330-07:00قطار سواری<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="background-color: white; color: #454545; direction: rtl; font-family: UICTFontTextStyleBody; font-size: 17px;"><div style="direction: rtl; text-align: justify;">توي همين تعطيلات عيد، براي اولين بار نفسك سوار قطار شد. جوری ذوق می‌کرد كه بيا و ببين. هر لحظه يك چيزي كشف مي‌كرد. حتی پریز برق و کلید چراغ برایش جالب بود. من نگاهش می‌کردم و غبطه می‌خوردم که چطور در لحظه زندگی می‌کند. تجمل برایش مفهومی ندارد و از هرچیز&nbsp;ساده‌ای لذت می‌برد. برای سفر به کشورهای دوست و همسایه خطوط خارجي را&nbsp;انتخاب می‌کردم (از ترس هواپیماهای خودمان!) با آن مهمانداران بولوندِ مكش مرگ ما و آن‌همه سرويس و عزت و احترام، ايشان وقعي ننهاده و توجهش جلب نمی‌شد... اما باید بودید و می‌دیدید که با اين قطار شلخته هپلي چطور حال مي‌كرد و مدام از اين تخت به آن تخت مي‌پرید و اين نردبان كج و كوله چطور مايه‌ي انبساط خاطرش شده بود... آن‌قدری که تهش گفت: همه جا با قطار بریم. فقط کاش دستشوییش بهتر بود آدم خیال می‌کنه الان میوفته تو اون سوراخه بعدم میافته رو ریلا!</div><div style="text-align: justify;"><br /></div></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-45545689443875526392016-02-21T08:18:00.000-08:002016-02-21T08:26:14.684-08:00من هنوز همونم... تو هنوز همونی...<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">گاهی وقت‌ها درست همان وقتی که شک مثل خوره افتاده به جان‌ات... وقتی که اصرارهایش متزلزل‌ات&nbsp;کرده... همان وقتی که وسوسه بودن‌اش بغل کردن‌اش چنگ انداخته به دل‌ات... همان وقتی که شب‌ها از این پهلو به آن پهلو می‌شوی و مدام از خودت می‌پرسی اشتباه کردم؟ درست وسطِ کارزارِ دل و عقل... حرف&nbsp;دل‌ات&nbsp;را گوش کن. راه بیافت برو دنبال&nbsp;دل‌ات... یک فرصت دیگر به رابطه‌ات بده... </div><div style="text-align: justify;">نه برای این‌که معجزه شده است...&nbsp;نه&nbsp;برای این‌که شاید اشتباه کرده‌ای... برای این‌که مطمئن شوی این آدم هنوز آدمِ اشتباهی زندگی توست... برای این‌که شک تمام شود و بفهمی این دلتنگی فقط جدال هورمون‌هاست، پای عشق در میان نیست... برای این‌که برگردی، بروی دنبال زندگی‌ات و دیگر پشت سرت را هم نگاه نکنی...</div><div style="text-align: justify;"><br /></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-76434711544725613892016-02-16T09:52:00.002-08:002016-02-16T09:52:52.026-08:00ولنتاین<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">ولنتاین بود. یک رستوران کُردی جذاب دعوت شده بودیم. با کلی دوست عزیز. یک شبِ آرامِ قشنگ. آرام که نه، پر از موسیقی کُردی و حرکات موزون. البته نسبت به آن‌هایی که واقعا کُرد بودند حرکات ما موزون که نبود هیچ، به شلنگ تخته شبیه‌تر بود و هیچ شباهتی به رقصِ قشنگ و دوست داشتنی آن‌ها نداشت. جز گرفتن دست‌هامان...</div><div style="text-align: justify;">&nbsp;چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود که برگشته بودیم خانه. نفسک خوابالود و خیلی یکهویی پرسیده بود:</div><div style="text-align: justify;">_ مامان تو کی عاشق باباجون شدی؟ چند سالت بود؟&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">_ هفده سال.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">_ خیلی دیره که! &nbsp;منم باید هفده سالم بشه بعد عاشق بشم؟</div><div style="text-align: justify;">_ نه مادرجون من اشتباه کردم. آدم باید بیست و پنج سالش که شد عاشق بشه 5 سال بعدم ازدواج کنه...&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">_ تو این سریاله دختره چهارده سالشه عاشق شده... تروخدا! همون هفده بشه...</div><div style="text-align: justify;"><br /></div><div style="text-align: justify;">خب نشد نخندم. مادر هم مادرهای قدیم... اندکی جذبه داشته باش زنِ حسابی! خنده داره؟!</div><div style="text-align: justify;"><br /></div><br /></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-9290554474965148392016-02-02T10:36:00.002-08:002016-02-02T10:52:13.903-08:00لبه‌ی تیغ<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">از صبح تبدار و بی‌حال بوده‌ام. بغضی و خسته. گلودرد امانم را بریده بود، گفتند برو استراحت کن. اما نمی‌شد کار را ول کنم. تا پایان ساعت اداری ماندم. سرراه خانه توی صف نانوایی معطل شدم. بعد رفتم سوپرمارکت خرید کردم. نفسک جشنواره غذا داشت. توی فکرم گلودرد و چی بپزم با هم درگیری داشتند. مدام به خودم می‌گفتم دوبار که آب نمک قرقره کنی خوب می‌شوی. اما نمی‌شد. لرز کرده بودم. ژاکتم را پوشیده بودم و زیپش را تا خرخره کشیده بودم بالا. بلاخره جشنواره غذا کارش تمام شد و بیماری پرید وسط. انگار یکهو تمام شدم. روی مبل دراز کشیدم. پاهایم را توی شکمم جمع کردم و... یاد تو افتادم. در همه این سال‌ها... همیشه توی همه گلودردها یاد تو می‌افتم. تو و آن ژاکت نارنجی. آن شب که مریض بودم و از من عکس می‌گرفتی و قربان صدقه‌ی قیافه‌ی بی رنگ و رویم می‌رفتی. الف پرسیده بود چطور آدمی است؟ - این آدمِ جدید هم من را یاد تو می‌اندازد- گفتم: مهربان و حمایت‌گر، فقط &nbsp;هنوز دوستش ندارم! دعوایم کرد که: یعنی چی؟ ماها عادت کردیم که کسی رو بخواییم که ما رو نمی‌خواد!</div><div style="text-align: justify;">&nbsp;نشد برایش توضیح بدم که این اصلا درست نیست. در مورد من یکی اصلا درست نیست. من نمی‌توانم آدمی را دوست داشته باشم که بی محبت و سرد باشد. آدمیزاد دوست دارد عشق بدهد و بگیرد. چطور می‌شود توی بازی تلافی و من بهت اهمیت نمی‌دم، عاشق شد؟ مطمئنم این کشمکش اسمش عشق نیست. اما اطمینان از این‌که چه چیز را نمی‌خواهم باعث نمی‌شود اطمینان پیدا کنم که چه چیز را می‌خواهم. به طرز عجیبی مانده‌ام بین زمین و هوا. وقتی راه می‌روم، وقتی می‌نشینم، وقتی بلند می‌شوم جوری قربان صدقه‌ام می‌رود که آدم فکر می‌کند واقعا موجود جذابی است. چطور ممکن است این کارها را دوست نداشته باشم؟ نه موضوع این نیست. شده یک‌نفر ساعت‌ها برایتان حرف بزند و خسته نشوید یک‌نفر یک رب حرف بزند حوصله تان سر برود؟ خب این فرق بین آدم‌هاست. ربطی به محبت‌شان به ما ندارد. آن‌قدر محبت‌اش زیاد و روست که امروز میم هم می‌گفت: از بس این آدم دوروبرت به عشق می‌پلکه خورده توی ذوقت...</div><div style="text-align: justify;">اما من خوب فکر کرده‌ام و مطمئنم این نیست... یک دنیا عشق هم که یک‌نفر به آدم بدهد باید صبر کند تا آدم هضمش کند. نمی‌شود به خاطر دوست داشتن توقع داشت که یکهو آدم بپرد سال دوم رابطه! چجوری؟ مثلا من همان دایناسوری هستم که نوشته بودم پیش‌ترها... نمی‌شود من بگویم ناخوشم و توی چشم من زل بزند و بگوید پریودی؟ این جور صمیمیت‌ها مرا وادار به عقب نشینی می‌کند. نمی‌شود آدم را هُل بدهند توی صمیمیت. نزدیک شدن، رفیق شدن زمان می‌خواهد. اصلا من به هرکسی که توی یک هفته می‌تواند بگوید دوستت دارم شک دارم. این از من!</div><div><br /></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-66712002486458628242015-11-20T11:26:00.000-08:002015-11-21T10:17:06.578-08:00لبخندو بگیر از من یا بغض منو تَن کن...*<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">شب بود. توي خواب و بيداري بودم اما خوب يادم هست، توي تاريك روشن اتاق خواب گفته بود: من هيچ وقت تو را ترك نمي‌كنم. تا آخرش هستم. مگر اين‌كه تو مرا نخواهي. مگر اين‌كه تو كم بياوري. من هم فكر كرده بودم خب از اين حرف‌هاي رختخوابي است. از اين حرف‌ها كه به قول آن خدابيامرز سرمنشا اش هورمون است. مي‌گفت چيزي كه ما اسم‌اش را گذاشتيم عشق، درواقع عطش جسم است و حاصل ترشح هورمون‌هاست. بعدتر من شب‌هاي زيادي به خاطرش گريه كرده بودم و ديگر نمي‌شد ازش بپرسم كه راستی ترشح هورمون باعث اشك ريزي و دلتنگي هم مي‌شود؟!</span><span dir="LTR" style="font-family: &quot;tahoma&quot; , sans-serif; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">گفته بود من تا آخرش هستم. اما ترديد را نمي‌شود پنهان كرد. من اسم‌اش را گذاشته بودم بلاتكليفي مزمن. خوب بشو نبود. گاهي عود مي‌كرد. مي‌گفت دوستت دارم و از من مي‌پرسيد دوستم داري؟ اما بازتاب صداي‌اش برايم شبيه اين بود كه بپرسد جدن من اين زن را دوست دارم؟! مي‌دانيد، شك مسري است. مثل خميازه كشيدن. خوابت نمي‌آيد اما كافيست يكي وسط جمع يك خميازه‌ي جاندار بكشد. همه خميازه‌شان مي‌آيد. شك هم سرايت مي‌كند. مي‌گفت من براي تو كَمَم. تو خيلي خوبي. حيفي! مي‌گفتم تو هم خوبي و همين كافي است. اما چند روز بعد دوباره مي‌گفت: اين نهايت خودخواهي است كه من تو را براي خودم بخواهم. خيلي دوستت دارم، برو دنبال زندگي‌ات! بعد كه مي‌خواستم بروم دنبال زندگي‌ام مي‌گفت: منظورم دقيقا اين نبود. نمي‌توانم تو را نبينم! جنگ هورموني سختي در گرفته بود انگار. هربار سخت‌تر مي‌شد. مثل جان‌كندن شده بود. بعد من 127 ساعت را ديدم. يك صخره‌نوردِ ماهر بود. يك روز پايش لغزيد. سقوط كرد. جوري دستش زير تخته سنگ گير كرد كه ديگر رها نشد. روزها و ساعت‌ها منتظر كمك ماند. بعد از 127 ساعت، دست آخر، آن تصميم بزرگ را گرفت. با چاقوي كوچك و كندي كه داشت دستش را قطع كرد... .<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8667px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">گفته بود من تا آخرش هستم مگر اين‌كه تو نخواهي. مگر اين‌كه تو كم بياوري. من مي‌خواستم اما كم آورده بودم. آن وسط گير كرده بودم. دلم گير كرده بود لابلاي حرف زدن‌اش، خنديدن‌اش، قربان صدقه رفتن‌اش... اما حواسم بود كه چقدر همه‌چيز نامطمئن و روي هواست. انگار كن شكاف همان صخره‌هاي سرد كه دم به دم تنگ‌تر مي‌شد...&nbsp;همه‌مان یک روزی یک‌جایی مجبور می‌شویم انتخاب کنیم. تا ابد لابلای صخره ها بمانیم یا خودمان چنگ بیاندازیم و دست‌مان را قطع کنیم... قسمت بد ماجرا این است که هردوش درد دارد... آدمیزاد اگر کمی پیش‌‌ویی بلد بود می‌شد همان اول کاری اصلن قید صخره نوردی را زد! می‌دانید ماجرای همان اره است. اره را چون فرو کنی چه درکشی چه تو کنی!&nbsp;</span><br /><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><br /></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;"><br /></span><span lang="FA" style="font-family: &quot;b nazanin&quot;; font-size: 12pt; line-height: 18.4px;">پ.ن: ترانه روز*به نعمت*الهی</span></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-75391986902502663642015-11-06T04:23:00.000-08:002015-11-06T04:28:09.383-08:00خوب، بد، زشت<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">یک چیزهایی توی رابطه هشدار است. وقتی متوجه خیانت یا عدم صداقت پارتنرتان می‌شوید، برگرداندنِ نوکِ پیکان به سمت شما ناجوانمردانه‌ترین کاریست که می‌شود کرد. وقتی اولین بار مچ همسرسابق را گرفتم. گفتم... داشتم گریه می‌کردم، عکس‌ها توی دستم بود و هق‌هق گریه می‌کردم... زنگ زدم... گفتم: اینا چیه؟ اولین جمله‌ای که گفت این بود: چرا رفتی سراغ کمدم؟! بعدتر وقتی عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت برنگردی خودم را می‌کشم هنوز سردی و شوک جمله اول توی سرم تیر می‌کشید... من به جمله اول توجه نکردم و همان شد که بعدتر گوشی، لپ تاپ، حتی ساعت‌های بیرون از خانه بودن شد زندگی شخصی و حریم خصوصی که به من مربوط نبود. کرورکرور نشانه را من ندیده گرفتم. شما نگیرید. وقتی به کسی بگویید چرا دروغ گفتی اولین عکس العملش باید توجه به شکستنِ شما باشد. راضی کردن شما و دلجویی...&nbsp;</div><div><div style="text-align: justify;">اگر واقعا شما کنکاشی کرده باشید سرزنشِ شما مرحله بعد است. نمی‌شود شما در را باز کنید و مچ‌شان را توی رختخواب بگیرید و اولین چیزی که می‌شنوید این باشد که: چرا الان برگشتی خونه؟!</div><div style="text-align: justify;">&nbsp; </div><div><div style="text-align: justify;">از طرفی شاید همه حقیقت چیزی نباشد که دیده‌اید که شنیده‌اید. فرصت توضیح، فرصت توجیه بدهید. اما آدم‌ها همیشه جنبه بخشیدن و فرصت دادن را ندارند. خیلی‌ها فقط هوشیارتر می‌شوند خیلی‌ها هم به محضِ قانع کردن شما می‌خوا‌هند نقش قربانی را بازی کنند و برگردند به آن ماجرای نوک پیکان. <b>آدم‌ها باید به طرف مقابل‌شان حق بدهند در موقعیت‌های سوتفاهم برانگیز دچار سوتفاهم شوند. ناراحت شوند و سوال کنند. </b>اگر بعد از برطرف کردن سوتفاهم شنیدید که: اما من نمی‌توانم شک تو را ببخشم. شما هم نبخشید. یادتان باشد این همان بازی ناجوانمردانه است. قرار است از فردا شما بشوید آدمِ شکاک و بدبین و او بشود آدم خوبه‌ی ماجرا...&nbsp;</div></div><div><div style="text-align: justify;">تهش نظر من را بخواهید، بنا را بگذارید روی این‌که آدم‌ها خوبند مگر این‌که خلافش ثابت شود. نه برای دلِ بقیه، این‌طوری آدم خیلی راحت‌تر زندگی می‌کند. این یکی را تضمین می‌کنم...فقط خودتان را به خریت نزنید. نشانه‌ها همیشه پررنگ‌تر از آن هستند که ما نبینیم... &nbsp;من عمیقا به ماجرای ماه پشت ابر نمی‌ماند اعتقاد دارم، پس اعتماد کنید و بگذارید روزگار کارش را بکند. من این یکی را هم تضمین می‌کنم... گارانتی نفس‌گیر...&nbsp;</div></div></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-73507381390456823382015-10-18T11:39:00.000-07:002015-10-18T11:39:53.915-07:00بخندی..................<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">يازده سال پيش يك هم‌چين روزي تو را براي اولين بار بغل كردم. نمي‌دانم آن روزها تصورم از داشتن يك دختربچه چه بود. هرچه بود زندگي با تو، بزرگ كردنِ تو، بدونِ كمك خيلي سخت بود. خيلي سخت‌تر از آن‌چه تصورش را بكني. هنوز هم خوب يادم هست كه براي بازي با تو چطور وقت و انرژي داشتم. وقتي راه افتادي برايم حكم معجزه بود كه يك موجود كوچولوي قشنگ اين‌طور كنار من راه برود و تُك زباني حرف بزند. همه چيزِ تو براي من جذاب و شيرين بوده و هست. همين الان هم وقتي به صورتت نگاه مي‌كنم فكر مي‌كنم تو قشنگ‌ترين و ملوس‌ترين دختر دنيايي... پيش‌تر يك‌بار به من گفتي: "چرا موقع ازدواج با بابا حواستو جمع نكردي؟ آخه اين‌همه بدقول و بداخلاقه، چرا باهاش عروسي كردي؟" حالا فكر مي‌كنم اگر آن ماجراها را نداشتيم. اگر پدرت كس ديگري بود... خوشی من و تو و روزگار طلايي‌مان ادامه پيدا مي‌كرد. تو يك مادرِ غمگين و بي‌حوصله پيدا نمي‌كردي و خوشحال‌تر مي‌شدي. اما زندگي همين است و متاسفانه اغلب آن‌جوري كه ما مي‌خواهيم پيش نمي‌رود. مثل همیشه، مثل هر روز و هر لحظه‌ام چيزي جز سلامتي و خوشحالي تو نمي‌خواهم... از خدا كه پنهان نيست دخترم، از تو چه پنهان... اين روزها اعتقادم را به همه چيز از دست داده‌ام كورسوي اميدي كه روشن مانده است اميدواري به تو و آينده توست... شايد دنيا سهم من را هم به تو بدهد... جاي هردوي‌مان خوب باشي، عاشقي كني و بخندي...</div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-3340351626505938982015-09-23T10:05:00.000-07:002015-10-18T11:28:17.396-07:00هیولاها... <div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on">چند سال پیش، همین شب ها بود. گوسفند خریده بودند برای آمدن حاجی شان. پرواز کنسل می‌شود و حجاج برنامه‌شان تغییر می‌کند و در نهایت جای این‌که امشب برسد خبرمی‌دهند که سه شب دیگر خواهد رسید. گوسفند را توی پارکینگ بسته بودند که چند شب بعد ذبح کنند. به ساعت نکشیده گوسفند صدایش بلند می‌شود. برایش آب می‌برند. میوه، کاهو. اما حیوان آرام نمی‌شود. یک ساعت. دو ساعت. آن‌قدر از ته دل و با صدای بلند بع بع می‌کرده که متوجه می‌شوند یک جای کار ایراد دارد. یکی‌یکی سر می‌زدند و هرکس نظری می‌داده... دست آخر یک شیرپاک خورده‌ای دور و بر را نگاه می‌کند و متوجه می‌شود از صبح که گوسفند را خریده‌اند و آورده‌اندش پِهنی آن دور و بر نیست... چرا؟<br />مقعد گوسفند بدبخت را دوخته بودند... باورتان می‌شود؟ مثل یک گونی که درش را ببندند! آن همه درد و بدبختی برای حیوان زبان بسته که چند کیلو سنگین تر شود... همین! دلم می‌خواست آن آدمی که این‌کار را کرده ببینم... ببینم چه شکلی است...<br />مثل احمق‌ها توی ذهنم یک آدمِ هیولاطور ساخته بودم. با صورتی زشت و کریه و المنظر...<br />زد و امسال... همین امروز یک گروهی از همین گروه‌های تلگرامی اَدم کردند. همکارم گفت یک گروه خیلی مثبت و فعال است. دو سه تا مسیج بود که روانشناسی بود و چیزهای مفیدی بود. یک هو دو تا ویدئو آمد. طبعن صبر کردم لود شود. ناگهان مردی بود که زنی را کتک می‌زد. مرد هیکل خوبی داشت از همین سیکس پکی‌ها. جوان. قد بلند و چشم و ابرو مشکی. اصلا شبیه هیولاها نبود. زن مدام گریه می‌کرد و التماس که تروخدا این‌کار را نکن... مرد کتک‌اش می‌زد که خودت لباس‌ات را در بیاور تا عصبانی تر نشدم. آن هیولایی هم که فیلم می‌گرفت، می‌گفت: تو اول شروع کن، بعد نوبت ما بشود... زن که کاپشن‌اش را در آورد من فیلم را قطع کردم. فحش و بد و بیراهی برای فرستنده نوشتم و گروه را ترک کردم. در همان دقایق دیدم که چند نفر دیگر هم بد و بیراه گفته بودند...<br />حالا از همان موقع مدام فیلم توی سرم تکرار می‌شود. که بعدش چه شده. زن را کشته اند؟ چقدر درد کشیده؟ پس چرا دندان‌های نیش بلند نداشت؟ چرا زشت نبود؟ چرا شبیه هیولاها نبود که آدم بفهمد؟ دور و برِمان چه می‌گذرد؟ چه می‌گذرد؟</div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-21577367106743985562015-09-19T12:26:00.000-07:002015-09-19T12:34:19.188-07:00نفرین<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">نفسک را فرستاده بودم سفر. وقتی دیدم‌اش با هیجان یک آلبوم کوچک را داده بود دستم. ده دوازده تا عکس داشت از سال‌ها پیش، اوایل ازدواج‌مان. خیره شده بودم به عکس‌های توی آلبوم. از صورتِ غم‌زده و لاغر و زشتم خنده‌ام گرفته بود... ناگهان آن وسط... عکسِ دوست دخترِ همسر سابق رخ نموده بود... این این‌جا چکار می‌کند؟&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">یادم افتاده بود، آن روز که پیدایش کردم چقدر سخت گذشته بود... گریه کرده بودم... قهر کرده بودم... آمده بود دنبالم... اولین خیانتش بود... انگار زمین و زمان خراب شده بود روی سرم... اشکم بند نمی‌آمد... چند روز گریه می‌کردم. نه غذا می‌خوردم... نه می‌خوابیدم... همه چیز برایم تمام شده بود... اما خبر نداشتم تازه اولش است...&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">به صورت دخترک توی عکس نگاه کرده بودم. غصه‌ام نشده بود. انگار خیلی دور بود. به خودم افتخار کرده بودم که دیگر اذیت نمی‌شوم. آلبوم را بسته بودم و نفسک سرش را خم کرده بود توی صورتم: داری گریه می‌کنی؟ ناراحت شدی؟ عکسای بابامو نمی‌خواستی ببینی؟</div><div style="text-align: justify;">خندیده بودم و برای اینکه خیالش راحت شود با خنده گفته بودم: من گریه‌هامو کردم خانوم خانوما... بذارش تو چمدون. اینو هم &nbsp;با خودمون می‌بریم تهرون...</div><div style="text-align: justify;">چند روز بعد... اولین روز هفته، خسته از شرکت رسیده بودم، زنگ زده بود که بیا پایین ببینم‌ات. قرارمان این نبود. هول شده بودم و بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم که واقعا باید بروم؟ تردید به جانم افتاده بود که باید برم یا بگویم نه. دست آخر حاضر شده بودم و رفته بودم پایین. گفته بود برویم جاده چالوس؟ برویم بام؟ بریم یه وری! فکر کرده بودم چقدر دلم می‌خواهد گم شوم و بروم و برنگردم به غمگین ترین روزهای خانه‌ام. به آن شلوغی که به زودی تنهایی و سکوت جایش را می‌گرفت... اما به جایش گفته بودم نه باید زود برگردم. نمی‌دانم چه شده بود که شوخی شوخی رسیده بودیم به این که از ناراحتی و دلخوری نفرین‌اش کرده‌ام... گفتم من تابحال کسی را نفرین نکردم. حتی پدرِ نفسک را... او هم سر تکان داده بود که جدی؟ ناراحت نبودی؟</div><div style="text-align: justify;">بعد من برگشته بودم عقب، خودم خواسته بودم تعریف کنم...&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">نفرین‌اش نکرده بودم هیچ وقت. اصلا دلم نمی‌آمد. بسکه دوست‌اش داشتم و بعدتر هم بسکه نفسک را دوست داشتم. زبانم به نفرین پدرش نمی‌چرخید. نه وقتی رفته بودم پزشکی قانونی جلوی دکترها لباسم را در آورده بودم و کبودی‌ها را نشان داده بودم... نه وقتی توی کلانتری نیشخند سربازها و نگاه‌های هیزشان را تحمل کرده بودم... یا وقتی توی دادگاه منتظر ایستاده بودم... نفرین‌اش نکرده بودم... اما آن روز گفته بود دیگر اجاره را نمیدهم. خودت خانه پیدا کن و من هول هولی خانه ای را پیدا کرده بودم و وسایل را برده بودم و مانده بود انباری. هیچ‌کس نبود. راننده وانت دست به کمر ایستاده بود که من کمکی نمی‌کنم ها! کمرم درد می‌کند. من هم گفته بودم لازم نیست. همه را آورده بودم یکی‌یکی و گذاشته بودم توی ماشین. فقط یک ساک پر از کتابِ بزرگ را نتوانسته بودم. چند بار تقلا کرده بودم و نشده بود. تکان نمی‌خورد و من ناگهان زده بودم زیر گریه... گوشه انباری گریه کرده بودم و یک نفرت بزرگ و سیاه توی دلم چنگ انداخته بود...</div><div style="text-align: justify;">درست وقتی که فکر می‌کردم آدم شده‌ام، به خودم مسلطم و فراموش کرده‌ام... وسط تعریف کردنِ این ماجرا گریه‌ام گرفت. توی بزرگراه. ته &nbsp;همین همت. نتوانستم جمله‌ام را تمام کنم. بغض کردم و اشکم سرازیر شد. زد بغل، ماشین را نگه داشت و زل زد به من که نمی‌خواد تعریف کنی... گریه نکن... و من احساس شرم کردم بابت این ضعف و تمام مدت به خودم بد و بیراه گفتم که چرا فراموش نمی‌کنی طفلکی؟! چرا فراموش نمی‌کنی...</div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-20490472918206917302015-09-08T12:45:00.000-07:002015-09-08T12:53:29.376-07:00یا خالی و یا لبریز...<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;"><div style="background-color: white; color: #404040; font-family: Roboto, arial, sans-serif; line-height: 18.2000007629395px; text-align: start;">هواشناسی هشدار داده بود که حواس‌تان باشد روز دو شنبه قرار است طوفان بیاید. نوشته بود از درخت‌ها فاصله بگیرید. درها را ببندید. ما نشسته بودیم زیر درخت‌ها... باد خنک بود و دمدمای غروب بود. قبل‌تر، صبح زود... نفسک را فرستاده بودم برود شمال. که آخرین سفرش باشد با دخترخاله‌اش. که کسی چه می‌داند دیگر کی با هم بروند شمال...&nbsp;</div><div style="background-color: white; color: #404040; font-family: Roboto, arial, sans-serif; line-height: 18.2000007629395px; text-align: start;">چند ماه قبل بابا گفته بود نمی‌گذارم تو هم بروی. همه‌شان بروند، تو می‌مانی پیشِ خودمان. خندیده بودم و گفته بودم حالا کی خواست برود. بعدتر هم تکذیب کرده بود که زندگی خودتان است بروید خوش باشید. تا دیشب... دیشب &nbsp;که کارگرها آخرین تکه‌های یک زندگی را بار می‌زدند و خانه را خالی می‌کردند. گفتم حالا شاید سال بعد همین موقع نوبت خانه ما باشد. یک‌جوری سر بلند کرد و نگاه کرد که لبخند روی لب‌هامان ماسید.</div><div style="background-color: white; color: #404040; font-family: Roboto, arial, sans-serif; line-height: 18.2000007629395px; text-align: start;">یک روز لابد نفسک هم همین‌طور مرا می‌گذارد و می‌رود. باید برود. کاش من هم طاقت بیاورم... نفسک را فرستاده بودم شمال و تنها بودم اما نگفته بودم. دلم می‌خواست ببینم ماجرا به کجا ختم می‌شود. هوا خوب خنک شده بود. گفته بودند دوشنبه طوفان می‌شود. ولی نشده بود. بادی وزیده بود و... همین. ما نشسته بودیم زیر درخت‌ها... باد لابلای برگ‌هایشان می‌چرخید و صدای لذت بخشی داشت... نشسته بود روبرویم و پرسیده بود خب؟ من در همان چند ثانیه تصورکرده بودم که می‌گویم بله؟ به آدمی که توی دو هفته‌ی گذشته حتی یک‌بار نخواسته صدای مرا بشنود؟ بعد فکر کرده بودم که بعدتر که دلبسته شدی این می‌شود دلیل گریه های هرشب‌ات... به کم قانع نشو...</div><div style="background-color: white; color: #404040; font-family: Roboto, arial, sans-serif; line-height: 18.2000007629395px; text-align: start;">&nbsp;گفته بود آن‌قدر برایم عزیزی که هیچ‌وقت، روی این هیچ‌وقت هی تاکید کرده بود، نمی‌خواهم من باعث ناراحتی‌ات باشم. و من فکر کرده بودم آدمِ توهمِ رابطه نیستم. نمی‌توام خیال کنم توی یک رابطه هستم اصلا رابطه راه دور یعنی چه؟ یک‌نفر یا هست، یا نیست. بلد نیستم نصفه چیزی را بخواهم. اذیت می‌شوم و تهش می‌زنم زیر همه چیز... او پرسیده بود خب؟ و من توی سرم می‌چرخیدم. بی هدف از این دالان به آن دالان. از قسمتِ عاقلانه به قسمتِ عاشقانه... توی آن هزارتوی پیچیده زنی را دیدم که خسته است و می‌ترسد نزدیک بشود به مردی که نمی‌داند کِی هست و کِی نیست... من فلسفه‌ای دارم یا خالی و یا لبریز... باد پر شالم را جا بجا می‌کرد. دست برده بودم درستش کنم که پرسیده بود خب؟&nbsp;</div><div style="background-color: white; color: #404040; font-family: Roboto, arial, sans-serif; line-height: 18.2000007629395px; text-align: start;">من به پنجره اتاقِ خوابم نگاه کرده بودم و تنهایی‌ام بزرگ و بزرگ‌ترشده بود روی دلم. توی چشم‌اش نگاه نکرده بودم سرم را انداخته بودم پایین و گفته بودم نه... &nbsp;</div><div style="background-color: white; color: #404040; font-family: Roboto, arial, sans-serif; line-height: 18.2000007629395px; text-align: start;">و زن باز هم توی هزارتوی‌اش تنها مانده بود...</div><div><br /></div></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-34072025268047681552015-08-30T07:46:00.002-07:002015-08-30T07:56:55.066-07:00مریم...<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8666667938232px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span dir="LTR" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-image: initial; background-origin: initial; background-position: initial; background-repeat: initial; background-size: initial; color: black; font-family: Arial, sans-serif; font-size: 12pt; line-height: 18.3999996185303px;">Boardwalk Empire</span><span dir="RTL"></span><span lang="AR-SA" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-image: initial; background-origin: initial; background-position: initial; background-repeat: initial; background-size: initial; color: black; font-family: 'B Nazanin'; font-size: 12pt; line-height: 18.3999996185303px;"><span dir="RTL"></span>&nbsp;را مي‌بينم. به سيزن دو رسيده‌ام كه دخترك فلج اطفال مي‌گيرد. با آن چشمان درشت و صورت خوشگلش، بايد با پابندهاي زشتِ فلزي راه برود...</span><span dir="LTR" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-image: initial; background-origin: initial; background-position: initial; background-repeat: initial; background-size: initial; color: black; font-family: Arial, sans-serif; font-size: 12pt; line-height: 18.3999996185303px;"><u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8666667938232px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span dir="RTL"></span><span lang="AR-SA" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-image: initial; background-origin: initial; background-position: initial; background-repeat: initial; background-size: initial; color: black; font-family: 'B Nazanin'; font-size: 12pt; line-height: 18.3999996185303px;"><span dir="RTL"></span>&nbsp;دخترك قدم برمي‌دارد و ناگهان مي‌شود مريم. اولين بار كه مريم را ديدم اول دبستان بودم. خانه‌مان توي خيابان كارون بود و مدرسه، توي چهارراه گُلي. از همان روز اول همه اين راه را تنها مي‌رفتم. (مسيري كه الان نصف آن را هم جرات نمي‌كنم دخترك را تنها بفرستم) همان روز اول با فاطمه دوست شده بودم كه خانه‌شان دو تا كوچه با ما فاصله داشت. تا چارراگُلي، شلنگ تخته اندازان و سرخوش مي‌رفتيم. بعد یک روز توي حياط مدرسه مريم را ديدم. او هم كلاس اول بود. اما هم‌كلاس نبوديم. نمي‌دانم چطور زل زده بودم به آن آهن‌ها كه فاطمه گفته بود: گناه داره نگاه نكن. فلجه! خوشگل بود. چشم‌هاي درشت مشكي‌اش خوب يادم مانده. تعجب كرده بودم كه اصلا بچه‌ي خجالتي و آرامي نبود.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8666667938232px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="AR-SA" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-image: initial; background-origin: initial; background-position: initial; background-repeat: initial; background-size: initial; color: black; font-family: 'B Nazanin'; font-size: 12pt; line-height: 18.3999996185303px;">چند روز بعد توي راه فهميديم او هم با ما هم مسير است. يك روز كه پشت سرش راه مي‌رفتيم و زل زده بوديم به آن آهن‌هاي سنگين و لنگ‌لنگان رفتن‌اش، فاطمه گفت بود: مامانم مي‌گه هيچ وقت خوب نمي‌شه. تا ابد هم تنها مي‌مونه. يني نمي‌تونه عروس بشه! نمي‌دانم من نرمال بودم كه توي هفت سالگي عروسي برايم مسخره و بي‌اهميت بود يا فاطمه نرمال بود. (راستي چرا من هيچ وقت عشقِ پوشيدنِ لباس عروس نداشتم؟) گفته بودم خب كه چي؟ تو دوست داري عروس بشي؟ فاطمه هم انگار خجالت كشيده بود، گفته بود: خب فقط اين كه نيست، بيچاره حتي نمي‌تونه بازي كنه. اصرار كرده بودم كه: ولي من خودم ديدمش اون روز وسطي باز مي‌كرد. تازه يه بُل هم گرفت. فاطمه هم كوتاه نيامده بود: ولي قايم موشك نمي‌تونه بازي كنه چون هميشه پاش صدا مي‌ده! نمي‌دانم چه بحثي بود كه اصرار داشتم ثابت كنم مريم بدبخت نيست. عين حرف‌هاي‌مان يادم نيست. انگار عذاب وجدان داشتم. دوست داشتم خيال كنم همه چيزش روبراه است. اما حواسم به صداي پاي‌اش جلب شده بود. گاهي توي شلوغي زنگ تفريح مي‌رفتم نزديك‌اش مي‌ايستادم كه ببينم موقع راه رفتن آن آهن‌ها چقدر صدا مي‌دهند. بعد به خودم مي‌گفتم آن‌قدري هم زياد نيست! به دقيقه نكشيده فكر مي‌كردم تو جيغ و داد بچه‌ها كه نمي‌شه فهميد! و غصه‌ام مي‌شد و سعي مي‌كردم نديده بگيرم‌اش. اما نمي‌شد.<u></u><u></u></span></div><div class="MsoNormal" dir="RTL" style="background-color: white; color: #222222; direction: rtl; font-family: Calibri, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 16.8666667938232px; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span lang="AR-SA" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-image: initial; background-origin: initial; background-position: initial; background-repeat: initial; background-size: initial; color: black; font-family: 'B Nazanin'; font-size: 12pt; line-height: 18.3999996185303px;">&nbsp;بعد از آن روز انگار يك قرار ناگفته داشتيم با فاطمه. اگر مريم جلوتر بود قدم‌هاي‌مان را سست مي‌كرديم كه نرسيم بهش. اگر عقب مانده بود تند و تيز مي‌رفتيم كه به ما نرسد. هيچ‌وقت با مريم دوست نشدم. و ديگر هيچ‌وقت در مورد مريم حرف نزديم. اما هميشه به صداي آن آهن‌ها فكر مي‌كردم. حتي گاهي شب‌ها خيال مي‌كردم صداي كشيده شدن پاهايش با آن آهن‌ها را مي‌شنوم. تا سال بعد كه مدرسه مرا عوض كردند و وقتي كلاس چهارم برگشتم، ديگر مريم آن‌جا نبود... و من شرم‌زده متوجه شدم كه چقدر خوشحالم كه نيست...</span><span lang="FA" style="font-family: 'B Nazanin'; font-size: 12pt; line-height: 18.3999996185303px;"><u></u><u></u></span></div><div><span lang="AR-SA" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-image: initial; background-origin: initial; background-position: initial; background-repeat: initial; background-size: initial; color: black; font-family: 'B Nazanin'; font-size: 12pt; line-height: 18.3999996185303px;"><br /></span></div></div>Unknownnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-80459762988641777692015-08-16T11:25:00.000-07:002015-08-16T11:27:16.354-07:00در حدِ سلام و علیک!<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">مادربزرگم هميشه دستش را مي‌زد به كمرش و راه مي‌رفت. اغلب هم يك نصيحتي توي آستين‌اش داشت. مثلا مي‌گفت: آدميزاد بايد واسه همه چي حد و حدود داشته باشه. نداشته باشي تهش خودت بدهكار مي‌شي.</div><div><div style="text-align: justify;">سال‌هاست بین دوستان، ما یک‌سری حد و حدود داریم. مثلا بچه‌ها می‌گویند در حدِ لب! یا در حدِ سلام و علیک! نه نه. اشتباه نکنید. اصلا ماجرا آن‌طور که فکر می‌کنید نیست. برای فهمیدن این حدود باید داستان پیدایش‌شان را تعریف کنم:</div><div style="text-align: justify;">روزی روزگاری، يك‌ شبی، وسط يك مهماني، آقاي محترمي تعريف مي‌كرد كه نامزدِ دختري كه دوستش بوده، به او بد و بيراه گفته است. اصرار داشت كه در اين مثلث عشقي مظلوم واقع شده، خيلي حق به جانب گفت: من و اون دخترخانم هيچ ارتباط خاصي نداشتيم. دوستي‌مون "در حد لب" بود!</div><div style="text-align: justify;">و ما از آن شب به بعد متوجه حدِ لب شدیم كه گويا حدِ معصومانه‌اي بود!</div><div style="text-align: justify;">بعدتر دوست ديگري تعريف كرد: سال‌ها دختري رو دوست داشتم اما خانواده نمي‌پذيرفتن. دست آخر خانواده رو ترك كردم و اومدم تهران و با عشقم زندگي جديدي رو شروع كرديم. هفت سال گذشته بود. هنوز خانواده مخالف بودن، يه روز پدرم سرزده اومد خونه مون. با روي خوش ازش استقبال كرديم. صبح روز بعد وقتي خانومم رفت سركار پدرم منو كشيد كنار و با اخم و دلخوري پرسيد: خيله خب. پس اين دختر رو مي‌خواي! حالا رابطه تون در چه حديه؟!&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">منم كه فكم چسبيده بود زمين، خودم و جمع و جور كردم و خيلي خونسرد توي چشماش نيگاه كردم و گفتم: "در حد سلام و عليك!"</div><div style="text-align: justify;">زين پس ما با مفهوم ديگري از حد آشنا شدیم: حدِ سلام و عليك.</div></div><div style="text-align: justify;">خدا مادربزرگ را بیامرزد... اگر بود مگر می‌شد این حد و حدود را تشریح کرد؟ انصافا کار سختی می‌شد...</div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-56408844250335257412015-07-23T13:23:00.000-07:002015-07-24T04:07:22.806-07:00کدام نخی که به انگشتان تو آویخته، دلم را هنوز می جنباند؟<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">روی کاناپه ولو شده‌ایم. ناگهان سر بلند می‌کند زل می‌زند توی چشمانم و می‌گوید: اگر اوضاع این‌طوری نبود، دوست داشتم بچه‌دار بشیم. فک کن شبیه تو می‌شد خوب بود، خوشگل مشگلی، مادر خوبی هستی... آره؟ دوست داشتی؟</div><div style="text-align: justify;">نمی‌دانم کجا خوانده بودم که وقتی مادر می‌شوی مثل این است که اجازه بدهی قلبت یک جایی بیرون بدن‌ات بتپد! تا قبل از نفسک عاشق این بودم که بچه داشته باشم... زیاد. دلم خوانواده پرجمعیت می‌خواست. خوب یادم هست بعد از دنیا آمدن نفسک وقتی که هنوز بقیه کمکم می‌کردند که بلند شوم و راه بروم توی آن وضعیتِ دردناک به همسر برادرم گفتم: من نگرانم که برای دومی چطور تحمل کنم! ماتش برده بود، گفت: تو چقدر پررویی دختر! <br />اما بچه‌داری سخت است. مخصوصا اگر تنها باشی. من از آن مادرهایی شدم که تا همین شش- هفت سالگی بچه، غذا دهنش می‌گذاشتم. همه غر می‌زدند که نکن. از آن مادرهای وسواسی شدم که مدام حواسم بود کارهایش را خودم انجام بدهم. از آن مادرهایی شدم که همیشه نگرانش بودم و هستم. گاهی خواهرم به طعنه می‌گوید: داری مثل مامان میشیا!<br />مادرم همیشه نگران است. آن وقت‌ها کافی بود 5 دقیقه دیر کنیم سرکوچه به انتظار ایستاده بود. پدرم که دیر می‌کرد فقط به تصادف و بیمارستان فکر می‌کرد. بابا همیشه عصبانی می‌شد و می‌گفت هروقت بیست و چهار ساعت گذشت و خبری ازم نشد شروع کن به کلانتری و بیمارستان‌ها زنگ زدن! تهش که ناراحتی مامان را می‌دید به شوخی می‌گفت: چرا فکر نمی‌کنی یه جایی دارم خوش می‌گذرونم؟! مامان حالابدتر هم شده، برای هرچیزی بدترین حالت و منفی‌ترین شکلش را در نظر می‌گیرد. متاسفانه من در سایر موارد خوشبین‌ام. می‌گویم متاسفانه چون اغلب باعث دردسرم است. اما بچه‌ها خط قرمز من هستند. همه‌ی بچه‌ها. سال‌ها پیش توی نمایشگاه کتاب، توی غرفه کودکان، مادری را دیدم که یک سیلی آبدار حوالی بچه‌اش کرد، چون کودک روی کتابی که می‌خواست پافشاری می‌کرد. هنوز آن شوک را فراموش نکرده‌ام و هنوز خودم را نبخشیده‌ام که چرا نرفتم توی چشم‌اش زل بزنم که اگر قرار بود خودت انتخاب کنی چرا بچه را آوردی؟<br />قبل‌تر کابوسم تاریکی بود و سوسک! حالا کابوسم بچه‌اس که تنها مانده... یا گم‌اش کردم...&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">دوباره می‌پرسد: دوست داشتی؟</div><div style="text-align: justify;">من به موهای زیتونی تو فکر می‌کنم. که توی تاریکی سالن سینما هم برق می‌زند و همیشه وسوسه بهم ریختن‌شان لبخند به لب آدم می‌آورد... موهای پسرکی که توی خواب دیده بودم به غیر از نفسک خواهم داشت، مشکی بود. حیف، اصلن شبیه تو نبود. چرا فکر کردن به تو را نمی‌توانم متوقف کنم؟ همه‌ی تلاشم برای دور شدن از تو بی نتیجه مانده... این‌که هنوز تو بهترین دوست منی تسکینم نمی‌دهد...<span style="background-color: white; color: #404040; font-family: Roboto, arial, sans-serif; line-height: 16.5454540252686px; text-align: start;"><b>کدام نخی که به انگشتان تو آویخته، دلم را هنوز می جنباند؟</b></span><span style="background-color: white; color: #404040; font-family: Roboto, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 16.5454540252686px; text-align: start;">&nbsp;</span>هنوز منتظر جواب است. به موهای مشکی‌اش نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم و سعی می‌کنم صادق و خوشحال به نظر برسم، فقط می‌گویم: آره...&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br /></div></div>Unknownnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-4831144639085541670.post-74593154113122633832015-06-04T02:40:00.003-07:002015-06-04T02:41:07.314-07:00کاش مرا دوست داشتی<div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"><div style="text-align: justify;">دکتر گفته بود دندان‌هایت را روی هم فشار می‌دهی! من مردد گفته بودم که نه! فکر نمی‌کنم. اما او پافشاری کرده بود که این دردهای گیجگاهی اغلب نتیجه فشردن دندان‌هاست. آمده بودم خانه و ریز شده بودم توی کارهایم. عجیب بود. همیشه دندان هایم را بهم فشار می‌دادم. وقتی عصبانی می‌شدم، وقت گریه کردن، وقتی که میوه پوست می‌کندم، وقتی ظرف می‌شستم... من مدام دندان هایم را روی هم فشار می‌دادم و نفهمیده بودم... یادم آمد که دندانپزشکم هم قبلا تذکر داده بود اما من اهمیت نداده بودم...&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">آن شب توی رستوران، او حرف می‌زد و من گوش می‌کردم. همه چیز معمولی بود. که ساکت شد و پرسید. چته؟ گفتم هیچی فقط دارم گوش می‌دم. گفت وقتی با گوش‌ات بازی می‌کنی ینی یک چیزی هست! من گارد گرفتم که تصادفا دستم به گوشم بود. ولی بعدتر متوجه شدم وقتی هول می‌شوم گوشم را لمس می‌کنم. وقتی ناراحتم با لاله گوشم ور می‌روم...</div><div style="text-align: justify;">من خودم را نمی‌شناختم. من نمی‌دانستم دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم. من نمی‌دانستم وقتی مضطرب و اندوهگینم گوشم را لمس می‌کنم.</div><div style="text-align: justify;">آن شب هم نمی‌دانستم. تو توی ترافیک مانده بودی. ما منتظرت ایستاده بودیم. دوستان این پا و آن پا می‌کردند که دیر شد. الف داد زد: به این دوست پسرت زنگ بزن بگو برنامه داره شروع می‌شه، کجاست. دیر شد!</div><div style="text-align: justify;">من جای این‌که جمله‌اش را اصلاح کنم، فقط لبخند زدم و سربرگرداندم که به تو زنگ بزنم اما تو را دیدم که از ته سرسرا با عجله قدم‌های بلند برمی‌داری و به سمت ما می‌آیی. آن لبخند قشنگ و دوست داشتنی‌ روی لب‌هایت بود. یک حس غم‌انگیز از دلم گذشت که باعث شد فکرکنم خودم را نمی‌شناسم. می‌دانی چرا؟ برای یک لحظه دلم خواست که حرف الف درست می‌بود و رابطه‌ی ما خاص‌تر بود... دلم خواست تو مرا دوست داشتی...&nbsp;</div></div>Unknownnoreply@blogger.com