۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه

من و آلبرت و جیش!

نه اين‌كه الان بلد نباشم يا فراموش كرده باشم، نه! من كلن از همان موقع كه يادم مي آيد جك گفتن بلد نبودم. يا ته ماجرا يادم می‌رفت يا جوری تعريف مي‌كردم كه با لطيفه‌ای كه مي‌شد قهقهه زد، يك لبخند كمرنگ بزنند... عوضش انگار تيكه انداختن و سربسر گذاشتن خوب بلد بودم. توی سینما نشسته‌ایم. در انتظار شروع شدن فیلم، من حرف می‌زنم و بچه‌ها می‌خندند، آنقدر که یکی‌شان می‌گوید بسه! الان بیرون‌مان می‌کنند. یادم می‌افتد دوم دبيرستان بودم.براي درس مكانيك كلاس خصوصي مي‌رفتم. نام استادمان آقاي آرش بود. من عاشق فيزيك مكانيك بودم. و البته عاشق آلبرت انشتين. آن روزها حتي براي انشا هم يادم هست سفر در زمان و رفتن پيش آلبرت را انتخاب كرده بودم. مطالعه خارج از درسم زندگي‌نامه‌ی او و كتاب تصويری مورد علاقه‌ام نسبيت انشتين به زبان ساده بود. كه خيلي خيلي دوستش داشتم و تفريحم كلنجار رفتن با نقاشي‌های كتاب و درك فرضيه‌اش بود... آن سال‌ها دوست صميمي‌ام شادي بود. كلاس را هم دوتايي مي‌رفتيم. اصلن اگر او نبود كه من كلاس نمي‌رفتم. چون پدر و مادرم به كلاس خصوصي اعتقاد نداشتند و مي‌گفتند بچه بايد خودش درس بخواند! من و شادي با هم مي‌رفتيم و با هم می‌آمديم. ساعت رفتن به كلاس، اغلب ديرمان شده بود و بايد با عجله خودمان را مي‌رسانديم. اما برگشتن‌ها، سلانه سلانه راه مي‌افتاديم و تمام راه را پياده گز مي‌كرديم. توي راه آن‌قدر شادي را مي‌خنداندم كه مدام تذكر مي‌داد بسه. من زياد بخندم جيشم مي‌ريزه! ولي هيچ‌وقت جدن اتفاقي نمي‌افتاد. براي همين هميشه تا خانه‌شان مي‌خنديديم و من به مزخرفاتم ادامه مي‌دادم. يك روز توي كلاس آقاي آرش پرسيد شيرواني خانه‌ها را با چه زاويه‌اي بسازند كه باران سريع‌تر به زمين بريزد و حدِ نمي‌دانم چي‌چي هم بهم نخورد. آن‌موقع‌ها اگر مساله‌اي را حل نمي‌كردم آقاي آرش تعجب مي‌كرد كه چرا؟ اين است كه موضوع حيثيتي شده بود. نشستم حساب كردم كه 45 درجه زاويه‌اش خوب است نه تند است نه باز. جواب را گفتم و آقاي آرش هم كلي كيف كرد و وقتي كه خواست راه‌حل و فرمولم را نشانش بدهم طبعن چيزي نداشتم جز همان استدلال آبگوشتي‌ام. قيافه‌اش موقع شنيدن و آن گفتن‌اش که: بشين سرجات و ديگه حرف نزن، باعث شد موقع برگشتن به خانه يك سوژه ناب داشته باشيم و هي شاخ و برگ بدهم‌اش و بخنديم. چند بار شادي تذكر داد كه كافي است. از بس خنديده لپش درد گرفته و جيشش گرفته، اما من هربار يك ديد تازه به ماجرا پيدا مي‌كردم و مي‌خنديديم. درست پشت در خانه‌شان گفت من خيلي بي‌شعورم و به محض وارد حياط شدن پريد توي دستشويي كه گوشه حياط بود. اول فكر كردم هنوز مي‌خندد. ولي كمي بعد متوجه شدم گريه است! مادرش سراسيمه آمد كه چه شده، او هم از توي دستشويي با گريه مي‌گفت كه تقصير اين دختره‌ي بيشعور است كه خودش را خيس كرده است. خيلي جدي گريه مي‌كرد. و من شوكه بودم كه جدن؟! يني واقعن اين اتفاق افتاده است؟! جلوي مادرش خيلي ناراحت‌طور سرم را انداختم پايين كه: ببخشيد من واقعن نمي‌دونستم. فكر كردم شوخي مي‌كنه كه مي‌ريزه...
مادرش هم دلداري‌ام داد كه: عيبي نداره. شادي از بچگي اين‌طوري حساس بوده... 
شادي با حوله‌اي كه مادرش داده بود از دستشويي آمد بيرون و هنوز گريه مي‌كرد كه من خداحافظي كردم و راه افتادم به سمت خانه... حيف آن موقع‌ها موبايل نبود كه آدم بتواند ادا در بياورد كه چيز جذابي آن طرف خط شنيده است... من تمام راه با همه تلاش و خودداري‌ام، جوري خنديدم كه حتي توي تاكسي يك‌بار راننده برگشت عقب تا مطمئن شود كه من ديوانه بي‌آزاري هستم و خطري تهديدش نمي‌كند. اگر موضوع جيش شادي نبود بدم نمي‍امد براي همه تعريف كنم و آن‌ها هم بخندند... ولي دفنش كردم تا الان كه دليل نبش قبرش هم جكي بود كه كلي مرتبط بود با ماجرا، در مورد خنديدن دخترها و مرحله آخرش همين جيش بود... گفتم كه جك تعريف كردن بلد نيستم! نگفتم؟!

۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه

هميشه خدا يك پاي بساط لنگ است!

نمي‌دانم من از آن بچه‌هاي تپلي و تو دل‌برو نبودم يا آن موقع به خاطر خيل عظيم بچه هاي همسن و سال در فاميل وسطِ جمعيت گم شده بودم. انگار اسرافيل دميده بود كه وقت بچه دار شدن است! همه بچه داشتند. آن هم سه چهار تا. مثل الان نبود كه در كل فاميل يك بچه نوپا نباشد تا آدم بچلاندش و بخوردش و كيف كند... به هر حال هيچ وقت قربان صدقه‌اي، تعريف و تجميدي از خودم را به خاطر ندارم. تمام ديالوگ من و بزرگترها چه بابا و مامان چه خاله و عمه و دايي محدود مي‌شد به: نكن! بشين! برو! نرو!
هميشه احساس زشت بودن داشتم. از خودم خوشم نمي آمد. اصلن جلوي آيينه وقت صرف نمي‌كردم. موهايم هميشه بسته بود و لباس‌هايم به انتخاب بابا و مامان. تا سوم راهنمايي. آن روزها تازه به سني رسيده بودم كه شماره دادن‌ها و تعقيب و گريزهاي دمِ مدرسه شروع شده بود. يك شب براي مهماني حاضر مي‌شدم. موهايم را عمه‌ام درست كرده بود. يادم هست يك بلوز سفيد را امتحان مي‌كردم و جلوي آيينه رژه مي‌رفتم كه متوجه شدم خوشگلم! از خودم خوشم آمد. نه! انگار اهميت ماجرا نيامده دستت... فكر كن من تا قبل از آن شب عكس خاصي نداشتم اين كشف چقدر اهميت داشت كه هر عكسي از قديم‌ها دارم به پس از اين كشف برمي‌گردد. 
القصه... ما كم كمَك با خودمان آشتي مي‌كرديم و در آستانه‌ي دوست داشتن خودمان بوديم كه يك روز مادرمان نه گذاشت و نه برداشت بغلمان كرد و گفت: نفس خيلي خوشگل است تا وقتي كه نخندد. چون دندان‌هاي بزرگي دارد. گفت و گو ندارد. بغ كردم. پرت شدم پايين انگار! يك خرده بعدتر عموي كوچكم هم همين را بين حرف هايش گفت و اضافه كرد اصلن چه معني دارد دختر بخندد. بعد از آن حواسم جمع شده بود كه نخندم. يا وقتي مي‌خندم دستم را جلوي دهانم بگيرم. سال‌ها خودم را جمع و جور مي‌كردم كه آهسته بخندم يا نخندم حتي!
بعدتر كه از همسرم جدا شدم. توي آن دوران افسردگي و روزهاي بي خنده يك نفر آمد توي زندگي‌ام كه حالا نيست و نامردي است اگر نگويم همه‌اش به خاطر اوست كه من مي‌خندم. بلند مي‌خندم و توي عكس‌هايم هميشه نيشم تا بناگوش باز است! بسكه گفت عاشق خنديدن‌ات هستم و عكس گرفت و نشانم داد كه با خنده قيافه‌ام چقدر بهتر است. يادم هست يك شب تب شديدي داشتم. توي خواب و بيداري، با آن تب و بي‌حالي آمده بود نشسته بود بالاي سرم كه سوپم را بخورم. يك ژاكت نارنجي تنم بود كه آستين هايش تا كف دستم آمده بود و زيپش را تاخرخره كشيده بودم بالا. كفرم در آمده بود كه از قيافه زار و بيچاره‌ام عكس مي‌گرفت اصرار كرد: بخند. خنده‌ام نمي‌گرفت بسكه گلويم درد مي‌كرد و نا نداشتم. مي‌خواست قلقلكم بدهد غر مي‌زد كه با اين زرهي كه تنت كردي حتي نمي‌شود قلقلك‌ات داد. خنديدم و عكس گرفت و سفت بغلم كرد و نشانم داد كه: وقتِ مريضي‌ات هم، خنده به دادِ قيافه‌ي بيريختت مي‌رسد! بعدها حتی بارها آدم ها به من گفتند دندان‌های ردیف و خوبی دارم (گیرم هیچ وقت ته ته دلم باور نکردم) حالا شش - هفت سالي از بودن و نبودن آن آدم و آشتي من با صورتم و دوست داشتن خودم مي‌گذرد. اين روزها توي كافه و رستوران و جاهاي اين‌طوري بايد تذكر بدهند كه نفس يواش‌تر بخند. حتي يك‌بار خانمي از همكاران گفت خنده زن تحريك آميز است و دليلي دارد كه مي‌گويند دخترِ خوب دختري است كه دندانش موقع خنديدن معلوم نشود. مي‌بيني؟! بسكه هميشه خدا يك پاي بساط لنگ است!

۱۳۹۳ آذر ۲۲, شنبه

وقتی من گریه نمی‌کردم...

از بعضي خاطره‌ها هزاري هم كه فرار كني مثل بختك چسبيده‌اند به ذهنت و دست بردار نيستند. حالا هي به خودت بگو تعريف نكنم، يادم مي‌رود. حرفش را نزنم، يادم مي‌رود. بايد شخم بزني و بالا بياوري‌شان بلكم اين يكي موثر افتاد و يادت رفت. يا دست كم كمرنگ شد.
خوب يادم هست كه آن شب مهمان داشتيم. مادرم دختردايي را پاگشا كرده بود. از سر شب در شلوغي و بگو و بخند خانواده، نفهميده بودم زمان چطور گذشته است. شش ماه نشده بود كه جدا شده بودم. اما هيچ كس از من توقع نداشت زانوي غم بغل بگيرم و ناراحت باشم. پدر و مادرم كه به طور كلي هربار ناراحت مي‌شدم فوري صدايشان در مي‌آمد كه براي چي ناراحتي؟ اون مرتيكه ارزشش رو داره؟ و طبعن براي جلوگيري از هرگونه سركوفت و ناراحتي بيشتر گريه و غصه و از اين لوس بازي‌ها نداشتيم. آن شب هم فاميل جمع بودند و تازه خبر جدايي من همه گير شده بود و من بايد خووووب بازي مي‌كردم كه همه چيز خوب است. من خوبم. حالا من و هشت سال زندگي مشتركِ از دست رفته و دوست داشتنِ آن مردك بي لياقت و باقي قضايا هم كه مهم نبود.
آخرِ شب بود. دمِ رفتن مهمان‌ها خواستم موهايم را كه روي شانه‌هايم ريخته بودم جمع كنم. مامان كنارم ايستاده بود كه توي آيينه خودم را نگاه مي‌كردم و موهايم را مي‌بستم. گفت: بد بستي بازش كن. اين سمت موهايت خالي شده. سر كج كردم كه ببينم كجا را مي‌گويد. اول باورم نشد. موهايم را سريع باز كردم و دوباره نگاه كردم. آن جا بود. يك جاي خالي بالاي گوشم. به اندازه يك سكه. گردِ گرد، خاليِ خالي. كچل. انگار كه از اول مو نداشته باشد. نه كه خودم نترسيده باشم اما بقيه بيشتر هول شدند. برادرم حتي نگذاشت مهمان‌ها بروند، با دوستش میم تماس گرفت كه آن موقع شب كشيك كلينيك بود و پريد پشت فرمان و رفتيم پيش ميم. ميم هم مارمولكي بود در نوع خودش. اول كه ديد با يك لحن خاصي گفت: اين بيماري واگير داره. به كي دست زدي؟ كي بهت دست زده؟ الان مي‌نويسم كه بستري بشي. بعد كه دهانِ بازِ مرا ديد خنديد. از آن خنده‌ها كه آدم دلش مي‌خواهد بزند توي دهن‌شان كه هي! رواني! الان وقت شوخي است؟
گفت از غصه است. از استرس است و اعصاب. گفت كه خودبخود بعد از چند ماه باز مو در مي‌آورد ولي اگر مدام به اين قضيه فكر كنم قطعن در جاهاي ديگري از سرم تكرار خواهد شد و به اين زودي‌ها خوب نخواهد شد. بعد وقتي تنها شديم يواشكي پرسيد: خيلي غصه مي‌خوري؟ خيلي گريه مي‌كني؟ گفتم من اصلن گريه نمي‌كنم. بقيه ناراحت مي‌شوند و از همه مهم‌تر بچه هم دوسال‌اش است. به محض اين‌كه ناراحت مي‌شوم لب ورمي‌چيند و بغض مي‌كند. ميم تشر زد كه: يعني چه كه گريه نمي‌كني؟ كمي بعد مهربان شد و گفت: بشين گريه كن. هركس هم ناراحت شد بگو زندگي‌ام متلاشي شده حق دارم گريه كنم. يا برو امامزاده. از اين مراسم‌هاي روضه و عزاداري ... جايي كه بتواني حسابي گريه كني. گريه كن. 
من گريه نكردم. فقط سعي كردم به آن دايره توخالي بالاي گوشم فكر نكنم. حتي نگاهش نمي‌كردم. حالم بد مي‌شد. پسِ ذهنم يك‌جور نفرت را در من بيدار مي‌كرد. انزجار از همه‌ي چيزهايي كه اتفاق افتاده بود و همه‌ي آدم‌هاي اطرافم كه مسبب‌اش بودند و نبودند. همه و همه... به جز نفسك كه انگار جزيي از من بود و حس مي‌كردم تا ابد اين ماجرا زندگي او را هم به گند كشيده است...
بعدتر جاي خالي كم‌كم پر شد. موها درآمد و همه يادشان رفت. اما من يادم نرفت. براي هيچ‌كس ماجرايش را تعريف نكردم. جز يك نفر. كه نمي‌دانم چرا دلم خواست بداند. تعريف نمي‌كردم كه يادم نيافتد. ترس بوده يا اندوه يا انزجار، هرچه بوده خواستم فراموشش كنم. هيچ‌كس را قاطي خاطره‌ي آن شب و آن درد و آن شوك نكردم كه يادم برود. كه يادم برود. هفت ســـــــال گذشته اما يادم نمي‌رود. كافيست يكي بگويد مو! من يادش هستم! يا مثلن يك‌جايي يك‌نفر برود بالاي منبر كه آي جماعت من قوي‌ام و گريه نمي‌كنم... دلم مي‌خواهد تعريف كنم كه هي طفلكي، بشين گريه كن! من و تو حق داريم يك جاهايي كم بياوريم... بعد به خودم نهيب مي‌زنم كه مگر همه مثل تواند؟ كه نتوانند گريه كنند و آن‌طوري همه چيزشان بهم بريزد؟ بعضي‌ها هم گريه نمي‌كنند و كك‌شان هم نمي‌گزد... شايد اين‌بار از يكي شان بپرسم كه هي شما كه اين همه گريه نمي‌كني، جاييت درد نمي‌گيرد؟ توي سرت خالي نمي‌شود؟ شما كه اين همه گريه نمي‌كني، خوبي يا مثل من خوبي؟

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

این فصل را با من بخوان...

پاره‌اى وقت‌ها رابطه ها تمام كه می‌شوند، دلبستگى آن‌قدرى رسوخ كرده كه رابطه بعد هرچقدر خوب، اگر به وقت نباشد، نمك‌گيرت كه نمی‌كند هيچ، فقط آدم را به اين حسرت دچار م‌ی‌كند كه چرا آدمِ قبلى كمى از اين خوبی‌ها نداشت... 
بعضي ماجرا‌ها هم سروقت‌اند انگار، گريه‌هايت را كرده‌اى، خاطره‌هايت را دفن كرد‌ه‌ای و سبكی. پیِ چيزی نمي‌گردی... كه ناگهان... ته دلت غنج می‌رود كه آخ اين چه خوب است... 
برای زندگی كردن، برای لذت بردن، كافيست اين وسط اگر صدايى هوهوكنان درآمد كه: جوجه را آخر پاييز می‌شمرند وقعی ننهاده و به راهت ادمه دهى. از من می‌شنوى حالت را بچسب كه خوش است... باقى فسانه است!
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است...

۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

رفته باشم...

يك واقعيت ترسناكي اطراف ما در جريان است كه همه‌مان ميدانيم و فقط سعي مي‌كنيم ناديده بگيريمش. آن هم پيري است. آن‌قدر حواس‌مان نيست. كه يك شب وقتي بابا دارد با هيجان چيزي را تعريف مي‌كند چروك‌هاي صورتش را مي‌بيني، موهاي سفيدش را، خط‌هاي عميق روي گردنش را... توي دلت مي‌گويي: كي تو اينقدر پير شدي؟ 


وقتي خبر رسيد كه مامان بيمارستان است نشد همان‌موقع برويم. بچه‌ها امتحان داشتند و كار جديد و مرخصي و همه چيز پيچيده بود بهم. با خواهرم برنامه سفر را مي‌گذاشتيم كه برادرم هم زنگ زد كه با ما مي‌آيد. دردمشترك كدورت‌ها را، دوري را... از بين مي‌برد. قرار شد كه من سرظهر از شركت بزنم بيرون و راه بيافتيم. توي راه، دخترك‌ها خوابيده بودند. سه تايي حرف مي‌زديم. مثل قديم‌ها. مثل بچگي‌ها... 

قرار شد نوبتي شبها با مامان باشيم. مي‌دانستم كه توي بيمارستان چيزي از گلويم پايين نمي‌رود. بوي بيمارستان حالم را بد مي‌كرد اما فكر نمي‌كردم نتوانم بروم دستشويي. تا حوالي ظهر تحمل كردم و بعد زنگ زدم كه يك فكري براي من بكنيد. خواهرم بد و بيراهي گفت كه وسواسي بيچاره و قطع كرد. بابا آمد كه جايش را با من عوض كند. و من رفتم خانه. از ذوق بلند بلند قربان صدقه دستشويي خانه مي‌رفتم. بچه‌ها مي‌خنديدند. سرنهار هم اداي قحطي زده‌ها را در آورده بودم كه بخندند، دوست داشتم اين سفر كه براي ما اين‌همه غم انگيز بود براي آن ها قابل تحمل شود. بعد از غذا گفتند همه‌ي شب بيدار بوده‌اي ديگر نيا بيمارستان، كمي بخواب. اما دوست داشتم با هم باشيم. حرف بزنيم. با اينكه بيش‌تر از بيست و چهارساعت سرپا بودم، رفتيم بيمارستان. توي راه حرف زديم و براي كمك به بابا برنامه ريزي كرديم. چند روز بعد كه برمي‌گشتيم روحيه همه‌مان بهتر بود. توي راه كلي از بچگي‌ها و رفتارهاي مامان و كتك خوردن‌هامان گفتيم و خنديديم. نفسك با ذوق مي‌گفت باز هم تعريف كنيد. فكر مي‌كردم چقدر بد است كه خواهر يا برادري ندارد. يك روزي من اين‌طوري شوم كاملن تنها و بي‌كس خواهد بود. پيري و ناتواني من بيش‌تر از هركسي او را خواهد آزرد و درست همان وقت كه آرزو مي‌كردم فقط مامان بماند، همين‌طوري هم دوستش دارم و فكر رفتنش را نمي‌توانم بكنم... همان وقت آرزو كردم من قبل از اين مرحله، قبل از اين زمين‌گير شدن، رفته باشم...

۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه

من حق دارم!

* این روزها دارم تمرینِ من حق دارم می‌کنم. توی شرکت جایم را عوض کرده‌ام. خیلی سخت بود اما توانستم، من موفق شدم. گفتند آن جا خانمی جز تو نیست، مطمئنی؟ حالا من اینجام. اتاق روبرو آقایان هستند. همه‌شان مسن‌اند. چندتایی حتی سال‌ها پیش بازنشسته شده اند و این‌جا مجددن مشغول کار شده‌اند. یک‌جور خوبی حواسشان به من هست. محبتشان، محبتِ مردهای جا افتاده است که یک حمایت دلپذیر پشت‌اش است. آرامند. چای کوهی دم می‌کنند و در مورد نسرین ستوده و حقوق زنان با هم بحث می‌کنند. حتی رفتار مدیرم با هپی فرق می‌کند. اولین بار که اشتباه کردم گفت اشکالی ندارد یاد می‌گیری. اگر هپی بود تیکه می‌نداخت و می‌گفت: "این خنگ بازیا چیه در میاری؟" اما از نظر مدیر جدید من مثل بچه‌ای هستم که فقط فرصت لازم دارم تا همه چیز را یاد بگیرم. جز برای احوالپرسی و تشویق به خوردن عرقیجات و چای کوهی کسی با من کاری ندارد. برای من که آن بیرون هیچ تمایلی به حرف زدن ندارم، این سکوت بهترین بخش محل کار جدید است. خیلی‌ها به خاطر این جابجایی گله کرده‌اند و می‌کنند اما من حق دارم جای آرام‌تری کار کنم...
* امروز باید آمپول می‌زدم. چهل روز بعد از عمل جراحی این تزریق‌ها شروع می‌شوند. وقتی از بچگی کابوس‌ات آمپول و دندانپزشکی و این‌جور چیزها باشد، این یعنی ته گرفتاری. دوست داشتم کسی همراهم باشد و خب می‌شد زنگ بزنم، بگویم، بخواهم، اما نخواستم. دکتر گفته بود توی کلینیک یا درمانگاه بزن که دکتری هم باشد. (هر آمپولم نزدیک سیصدهزارتومان قیمت‌اش است و تا این لحظه تنها حُسنِ روحانی این بوده که می‌شود آن را خرید! زمان ا.ن کلن نبود) وارد تزریقات درمانگاه که شدم یک زن مسنِ چاقِ اخمو را دیدم. به خودم گفتم خب عوضش حتمن آدم باتجربه‌ای است. آمپول را که دید گفت من این را نمی‌زنم، این‌ها گاهی گیر می‌کنند! گفتن ندارد، تا به کلینیکِ بعد برسم مردم و زنده شدم. ترسیده بودم و توی دلم میگفتم غلط کردم دفعه‌ی بعد تنها نمی‌آیم. رسیدم آن جا یک دختر ریز و بانمک کم سن و سال بود. گفتم ای داد این هم که چیزی بلد نیست. اما خیلی هم خوب بلد بود. برایم توضیح داد که چرا بعضی‌ها این آمپول را تزریق نمی‌کنند. و دست آخر آن‌قدر کارش خوب بود که اسمش را پرسیدم و گفتم من از این به بعد باید هرماه بیایم. می آیم پیش خودت...
* توی اینستا ادم کرده است. در سکوت تماشا می‌کند و لایک می‌کند و می‌رود و من فکر می‌کنم از این آدم مهربان‌تر و آرام‌تر نمی‌شد کسی باشد و من چقدر اذیتش کرده‌ام. درست وقتی که عذاب وجدان می‌خواهد خفه ام کند به خودم می‌گویم: خیانت که نکردی! فقط گفتی دیگر دوستت ندارم. نداشتی. آدم‌ها حق دارند کسی را نخواهند. باید بتوانند بگویند دیگر دوستت ندارم. دیگر؟ من از اولش نداشتم. اصلن از بدشانسی او بود که موقعی آمد که من فقط نیاز به کسی داشتم که موقتن مرا از اندوه و تنهایی نجات بدهد. نجات داد! دستش درد نکند! این‌جوری من عذاب وجدان را خفه می‌کنم و می‌روم پی کار و زندگی‌ام... این روزها دارم تمرین من حق دارم می‌کنم و عجیب این‌که خوشحالم!

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

تمام دخترانِ سرزمینِ من...

ده سال پیش، هم‌چین شبی، من مضطرب بودم اما ذوق و خوشی‌ام به این اضطراب می‌چربید. قرار بود صبح روز بعد  تو به دنیا بیایی. 
ده سال گذشته است. امشب تو روی کاناپه‌ای در نزدیکی من نشسته‌ای. دوست نداری مشق بنویسی و بهانه می‌آوری که سرت درد می‌کند. زیر بار نمی‌روم. غر می‌زنی. نق‌نق می‌کنی. اما دست آخر با اکراه مشغول مشق نوشتن می‌شوی.
من خبرها را می‌خوانم، شش هفت دختر جوان بوده‌اند. لابد زیبا هم بوده‌اند. مردانی موتور سوار روی صورتشان اسید پاشیده‌اند. به جرم بدحجابی...
من خبرها را می‌خوانم، آخوندی توی تلوزیون گفته‌ است که زنان نباید استقلال اقتصادی داشته باشند. اگر سرکار رفتند باید درآمدشان را به طور کامل تقدیم همسرشان کنند و بعد بگویند آقا می‌شود لطف کنید و به من پول بدهید؟...
من خبرها را می‌خوانم، زنی که روبنده‌ای سیاه دارد و حتی چشمانش هم پیدا نیست می‌گوید نگاه مرد به زن اشعه‌ای دارد که خطرناک است برای سلامتی، که دخترش را در دوازده سالگی شوهر داده...
من خبرها را می‌خوانم و مضطربم. دوست داشتنِ تو نگران‌ترم می‌کند. من باید تو را از این جهنم نجات بدهم و نمی‌دانم چطور... 
چند ماه پیش، صحبت از دختربچه‌هایی بود که به ازدواج زیر سن قانونی مجبور می‌شوند و یک نفر گفت دختر دوازده ساله که دیگر بچه نیست. من تو را نگاه می‌کنم که با دخترخاله‌ات که از تو دوسال بزرگتر است، هنوز باربی بازی می‌کنی. ادای بزرگترها را در میاوری و دوست داری لباس‌هایت صورتی نباشند. عکس کارتون نداشته باشند. قدت بلند شده است، رژ می‌زنی... اما هنوز با ولع کارتون نگاه می‌کنی. هنوز عروسک‌های باربی و خانه و وسایل‌شان ساعت‌ها می‌تواند تو را پشت ویترین مغازه معطل کند. فکر می‌کنم بچه‌های سالم که زود هُل‌شان نداده‌اند توی دنیای کثیف بزرگترها، همه مثل تو باشند. 
کاش آرام آرام بزرگ شوی. کاش بشود تو را از این جهنم ببرم که در آزادی و آرامش بزرگ شوی... ده سال پیش من خوشحال بودم. تو توی آغوش من بودی و من خیال می‌کردم از هر شری می‌توانم محافظت‌ات کنم... آن روزها فکر می‌کردم تو مثل من به خاطر پوشیدن جوراب سفید در مدرسه تنبیه نخواهی شد... فکر می‌کردم تو بخاطر پوشیدن شلوار جین توی پارک دستگیر نمی‌شوی... فکر می‌کردم دیگر دختر و پسری را به جرم باهم بودن در کمیته عقد نمی‌کنند... اما حالا فکر می‌کنم این جهنم هرروز بدتر می‌شود که بهتر نمی‌شود...
هیچ وقت از داشتن تو پشیمان نشده‌ام. همیشه خوشحالی حضورت پررنگ‌تر از هرچیزی در زندگیِ بی‌رنگ من است. اما هرسال نوشته تولدت غم‌انگیزتر می‌شود... مرا ببخش بچه‌جان. تولدت مبارک دخترکم...

۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

گاهی نمی‌شود که نمی‌شود...

برای بعضی‌ها باید تلاش کنید. ارزشش را دارند. ولی برای بعضی‌ها هرکاری بکنید کم است. مال تو نمی‌شوند. وقتی یکی دوست‌تان ندارد هرکاری بکنید کم است.
روزهایی بود که خیال می‌کردم اگر خوب باشم، مدام گذشت کنم، مدام توجه و محبت کنم و همه کارهایم را درست انجام بدهم، می‌ماند.
جوری همه چیز را می‌شستم و می‌سابیدم انگار خوشبختی‌ام به این‌کار بستگی دارد. همیشه خانه مرتب و تمییز بود. ساندویچ و غذای آماده دوست نداشت. همیشه غذای کامل داشتیم. حتی یادم هست یک دوره‌ای دستم توی گچ بود. از کار که برمی‌گشتم توی راه غر می‌زدم که شام درست نکرده‌ام. همکارها تعجب می‌کردند که: ینی حتی حالا که اینطور است کمک نمی‌کند؟ ینی نمی‌شود آماده بخورید؟ ولی من دوست داشتم زن کاملی باشم. به جان کندن کارهایم را انجام می‌دادم. خانه کوچک بود و به سختی وسایل‌مان جا می‌شد. بعدتر با آمدن بچه، جا کم‌تر هم شده بود. مرتب نگه داشتن‌اش با وجود یک بچه‌ی نوپا سخت بود. اما هنوز از نظر خانواده‌ام من یک وسواسی بودم. یک روز صبح یادم هست آماده می‌شد که برود سرکار. دنبال جورابش می‌گشت و توی جا جورابی پیدا نکرده بود. همه‌ی لباس ها را با عصبانیت از کمد می‌ریخت بیرون و داد می‌زد که جوراب ندارم. بچه دوسال‌اش نشده بود. کنارش ایستاده بود و توی لباس‌های ریخته شده جوراب‌ها را پیدا می‌کرد و نشان‌اش می‌داد و با آن لحن قشنگش می‌گفت: اینا!... اینا!... 
آن روزها دیگر مهم نبود که من چقدر تلاش می‌کنم. او انتخاب‌اش را کرده بود. دست آخر هم من بچه را برداشتم و او آن زن را. اما این تلاش برای کامل بودن مرا رها نمی‌کرد. وقتی کسی از دستشویی استفاده می‌کرد، باید آن را می‌شستم از کاشی‌های نزدیک سقف شروع می‌کردم، تا پایین. چند سال گذشت تا بهتر شدم. عادت کردم که ظرف‌ها می‌توانند توی ظرفشویی بمانند. لازم نیست بعد از هر لکِ غذایی کل یخچال را بشورم. می‌شود هر دوسه روز یک‌بار جارو بکشم و اگر کسی دوستم داشته باشد همین جوری دوستم خواهد داشت. 
چند روز پیش خواهرم و دوستش آمده بودند جلوی در چیزی را بگیرند. دستم انداخته بودند که وای چقدر خانه‌اش تمییز است. دوست‌اش می‌گفت: نگاه کن، دقیقن همونجور که گفتی، اسکاچ ظرفشویی‌شو ببین، چقدر صاف گذاشته! معلومه از اوناییه که کج بشه زود می‌ره صافش می‌کنه... خواهرم هم می‌گفت: این اشتباهی شده... ولش کن از ما نیست.
آن‌ها می‌خندیدند و من می‌دیدم که چه سال‌هایی را حرام کرده‌ام. از روحم و از تنم گذاشته‌ام تا خوب و همه چیز تمام باشم و زن‌های اطرافم که راحت‌تر زندگی کرده‌اند چقدر خوشبخت‌ترند. آن‌ها را با همه‌ی ضعف‌های‌شان دوست داشته‌اند. مثل یک آدم. با بدخلقی‌های‌شان. با تنبلی‌هایشان. با خوبی‌ها و بدی‌هایشان. 
از من که گذشت، اما شما وقت دارید. برای کسی که عاشق‌تان نیست، هرچقدر بی نقص و عالی باشید کم است. عاشق‌تان نمی‌شود. واقعیت تلخ این است که زور بی‌خود می‌زنی... همین!

۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

این یا آن، مسئله این است...

مامان مي‌گفت اسم مرا وسط عشق و عاشقي‌شان انتخاب كرده بودند. همان روزهاي اول با خودشان قرار گذاشته بودند كه اگر دختر شد اين بشود. و خب اولي كه پسر شده بود باز يادشان مانده بود كه دختر شد اسمش اين بشود و من به دنيا آمدم و يك ماه بعد وقتي توي صف ثبت احوال مامان منتظر ايستاده بود، گويي نوري به قلبش مي‌تابد! و نام مرا مي‌گذارد آن. مامان هيچ وقت مذهبي نبود. اما آن لحظه دلش ندا داده بود اسم مذهبي براي من بگذارد. به نيتِ فلان! ولي يادش بود كه قرار گذاشته‌اند و اين نام قشنگ‌تري است و به همين خاطر مرا در خانه اين صدا مي‌كنند و در شناسنامه آن مي‌مانم. تا راهنمايي خيلي برايم مهم نبود. نمي‌فهميدم چرا دو اسم دارم اما اسم شناسنامه‌ام كاربردي نداشت. همه به نام خانوادگي صدايم مي‌كردند. راهنمايي برايم مهم شد. اسمم را دوست نداشتم. بعدتر وقتي دانشگاه قبول شدم كسي باور نكرد چون توی روزنامه اسمِ این نبود. سر مراسمِ عقد زندايي‌ام متعجب و با لحني پر از كنايه گفت انگار اشتباهي براي عقدِ دختر ديگري آمده ايم! و من هنوز از اسم شناسنامه‌ام بيزار بودم. بعدتر وارد دنياي مجازي كه شدم ديدم چقدر از اسم من زياد است. كلي دختر بودند كه دوست شديم و اسم‌شان همان بود و هيچ زشتي در اسم‌شان نبود. دلم خواست از اول اسم من هم همان مي‌بود. عادت مي‌كردم و ديگر اين حس بيگانگي را نداشتم. من هميشه اين بودم چون اين صدايم كرده بودند. با اين بزرگ شده بودم و آن برايم غريبه بود. هروقت مي‌ديدم پدر و مادري دو اسم براي بچه انتخاب مي‌كنند به شدت مخالف مي‌كردم و ناراحت مي‌شدم. اما حالا احتمالن يك آدم باهوشي كه بين مذهب و مدرنيته گير كرده بوده است، يك راه خلاصي پيدا كرده: اسم بچه ها شده فی‌فی زهرا يا كامی حسين! فی‌فی و كامی‌اش مال وقتي است كه بايد شيك و امروزی به نظر بيايند و باقيش هم مال وقتي است كه گرفتارند و به كمك خدا احتياج دارند و بايد يك چيزی ته دلشان را گرم كند كه يك كاری برای اين خدا كرده اند... هی خدا می‌بینی؟ چه فداکاری بالاتر از این‌که اسم بچه‌ام را به خاطر تو می‌گذارم؟ حالا یک‌جور دیگر صدایش می‌کنم چه اهمیتی دارد؟ ...طفلكي بچه ها...

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

من گاز می‌گیرم...

به گمانم افسردگي خيلي پيش پا افتاده شده است. براي همين تصميم گرفتم اسم حالات عجيب و جانكاه! روحي‌ام را چيز ديگري بگذارم. مثلن ياس فلسفي. اسمش كه جذاب و دهن پركن است. مانده‌ام اگر يكي بپرسد خب اين ياس فلسفي كه مبتلايش شده‌اي چه جور چيزي است، جوابش دقيقن چه مي‌تواند باشد. هرچه باشد بهتر از این است که آدم بگوید من از جراحی می‌ترسم. من از بیمارستان از بیهوشی حتی از همان بوی دلهره‌آور، می‌ترسم. روزي كه نفسك رفت، توي تاريكي نشستم و هيچ كاري نكردم. حتي چراغ‌ها را روشن نكردم. روزهاي بعد هم ادامه داشت. جواب تلفن‌ها را نمي‌دادم، غذا نمي‌خوردم. احتمالن اگر شركت نبود و نهار و همكارها، از گرسنگي جان به جان آفرين تسليم كرده بودم. يك هارد سريال جلويم بود كه خواهرم اصرار كرده بود: "بشين ببين". از بين آن همه ترودتكتيو را مي‌ديدم. روزي كه شنيد، بد و بيراه نثارم كرد كه: آدمي در شرايطِ تو ترودكتيو نگاه مي‌كند؟ ابله؟! نارنجي فلان چي؟ بين آن همه سريال، دقيقن بايد سياهش را ببيني؟ گفتم طنز حالم را بدتر مي‌كند. اما اين يكي ذهنم را مشغول مي‌كند. يادم مي‌رود.
اما يادم نمي‌رفت. از مطب دكتر كه آمدم بيرون، راه افتادم سمت ميدان. ماشين نبرده بودم. چه خوب كه ماشين نبرده بودم. رفتم... رفتم... به بچه‌ی دومی فکر می‌کردم که هیچ وقت نخواهم داشت. بعد ياد آنجلينا جولي افتادم. فكر مي‌كردم در اولين عكس‌هايش جاي سينه‌اش يك فضاي خالي زشت باشد. - خب حماقت كه شاخ و دم ندارد! – برگه‌ي سونوگرافي توي كيفم بود و انگار هرقدمي كه برمي‌داشتم وزنش بيش‌تر و بيش‌تر مي‌شد. دكتر عصباني شده بود و گفته بود چطور ماموگرافي را همراهت نياوردي؟ سر كه بلند كردم. تاكسي ها را رد كرده بودم. خيابان را تا تهش رفته بودم و ديگر هيچ‌كس سوارم نمي‌كرد. مجبور شدم همه راه را برگردم. دکترِ خودم بهتر بود. عصر بود و من پیاده راه افتادم. از میدان ونک تا ناکجا. نه کسی بود که آن لحظه دوست داشته باشم برایش تعریف کنم. نه می‌توانستم خفه بمانم. دست آخر به خواهرم زنگ زدم. هرچه باشد او با من در خیلی ترس‎‌ها و ارث بردن‌ها و مرگ‌ها شریک بود. 
آخر هفته را بلاخره از خانه زدم بيرون. چه بيرون زدني؟ كه با چرا نمي رقصي ويگن هم بغض كني و گريه‌ات بگيرد... هر شب كمي گريه و كمي بي خوابي و كمي كابوس. هركس بپرسد چه مرگت است؟ جواب ندارم. البته خودشان فوري با صداي بلند فكر مي‌كنند كه: بخاطر رفتن نفسك است. اين‌طوري است كه امروز مانده بودم چطور بگویم برگشته است. پشت بندش می‌پرسند دیگه چه مرگته؟! به گمانم جمله‌ي "به ياس فلسفي دچار شده‌ام" خوب باشد. آن قسمتِ ياس، نا اميدي‌ام را خوب نشان مي‌دهد و بخش فلسفي هم يك‌جورهای شیکی پيچيدگی اوضاع را خوب می‌پيچاند. اوضاع يك‌جوري شده كه بايد مثل كارتون ديويد كاپرفيلد يكي، يك كاغذ بچسباند روي لباسم كه: من گاز مي‌گيرم. راستی دندان‌هایم کِی ریخت؟!