۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

درد

شنیدید میگن دندون درد از همه ی درد ها بدتره؟ یا بعضی ها میگن نه سوختگی از همه ی درد ها بدتره؟ یا درد های دیگه... اما من میگم هر عضوی درد که بگیره... از همه ی دردها بدتره. حدود یه ماهی هست که معده ام بهم ریخته و اغلب درد دارم بعد از خوردن آنتی بیوتیک ها شروع شد. تا پریشب... از سر شب حال خوبی نداشتم.  گفتم زود میخوابم. حوالی یک و نیم پا شدم قرص خوردم با قلوپ آب! چه می دونستم... حوالی سه بیدار شدم با درد شدید و تهوع... سه ساعتی فقط درد کشیدم و هی تهوع... خوب هم نمیشد... کف پذیرایی می پیچیدم به خودم وهی میگفتم چیکار کنم؟ چیکار کنم؟ اس ام اس دادم خواهرم هم خواب بود. 5 شده بود که اس ام اس دادم به شوهرش که هرموقع برای سر کار رفتن بیدار شدی بیا این جا من برم دکتر... چند دقیقه بعد رنگ زدن و قرار شد بیاد پیش بچه بخوابه تا من برم. رفتم کلینیک نزدیک خونه. حتی نمیتونستم صاف وایسم. بعد فکر کنید کلینیک فوق تخصصی شبانه روزی! داروخانه اش تعطیل بود! با آژانسیه که حسابی خواب آلود بود، رفتیم یه داروخانه شبانه روزی پیدا کردیم و دواها رو گرفتیم و برگشتیم کلینیک. سه تا آمپول داده بود. بعد شما فکر کنید منه ترسو مثل بچه ی آدم هر سه تا شو زدم و صدام هم در نیومد. چون آدم وقتی زیاد درد داشه باشه به درد های کوچیک راضی میشه بلکه درد بزرگه تموم بشه...
تمام دیروز ناخوش و بی حال یه گوشه دراز کشیده بودم... عیبش اینه که وقتی مادر باشی و مریض بشی... نمیشه به بچه فهموند که مریضی. به غیر از این که مدام غر میزنه که حوصله اش سر رفته و چرا همه اش میخوابی... باید بلند شی براش شام و نهار درستی کنی... عصر به پدرش اس ام اس دادم و کمی از ماجرا رو نوشتم و گفتم بیاد چند ساعتی پیشش باشه یا ببردش بیرون... اومد و رفتن بیرون نزدیک ده بود که اومدن و من چند ساعتی خوب، با درد و خواب و کابوس مرگ و زندگی حال کرده بودم!!
اما امروز صبح که بیدار شدم دیدم اثری از درد نیست... خوبم... ولی معده درد بد دردیه... خیلی...

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

بعضی کرم ها نباید پروانه شوند!

بچه که باشی و پایتخت نشین، کافی است پدربزرگ و مادربزرگی داشته باشی که در یک شهر کوچک شمالی زندگی کنند... آن وقت همه ی آرزویت میشود تعطیلات و سفر به شمال... خانه هایی با حیاط هایی به اندازه ی یک باغ و یک دنیا حیوان و حشره و گل و گیاه کشف نشده... پدربزرگ باغ توت داشت. اوایل تابستان شروع میشد. دانه های سیاه کوچکی که در انبار بزرگ خانه تبدیل به کرم میشدند و بعد به باغ توت منتقل میشدند. به هفته نکشیده، شده بودند کرم های ابریشم. از حشرات و کرم ها بیزارم اما این ها را دوست داشتم. فکر میکردم شبیه قطار های سریع السیر ژاپنی اند که توی تلوزیون نشان میدهد. با آن چشمها و دماغ سیاهشان.
نمیدانم چقر طول میکشید. آن قدر بزرگ می شدند که وقت پیله تنیدنشان میشد. از آن به بعد، چند نفری شبانه روز در باغ می خوابیدند که پیله ها را ندزدند. وقتی همه شان سفید و دوست داشتنی می شدند. جشن می گرفتند. اگر درست یادم مانده باشد اسمش جشن "کچ چینی" بود. نهار مفصلی و یک عالمه مهمان. توی باغ... شادی و پایکوبی... و پیله ها را از روی شاخه و در ودیوار "تلمبار" جمع میکردند و فردایش فروخته می شد... .
یک روز در جشن... همانطور که شیفته ی سپیدی و لطافت پیله ها شده بودم، هوس کردم دو تایش را با خودم ببرم. دو تا از خوشگل ترین هایش را برداشتم. با خودم آوردم و مثل عزیزترین چیزی که داشتم گذاشتم توی کشوی کوچک میزم. هربار درش را باز می کردم، ممکن نبود دستی بهشان نکشم. یادم نیست چقدر گذشته بود. یک روز بی هوا رفتم چیزی بردارم...
وحشتناک بود...
وحشتناک بود...
پیله ها سوراخ شده بودند. دو پروانه ی زشت و نفرت انگیز آمده بودند بیرون... از مسیر راه رفتنشان یک مایع صورتیِ زشت، پخش شده بود روی کاغذ ها و کف کشو... یک رد چندش آور... شوکه شده بودم. عق میزدم... کسی نبود که کمک بخواهم... ترسیده بودم... نتوانستم دستشان بزنم... چند ساعت بعد وقتی همه آمدند و کسی کمک کرد تا تمییزشان کنم... با هم جفت گیری کرده بودند. کشوی میزم پر از تخم های ریز قهوه ای شده بود و هردو مرده بودند. یک زندگی نکبت بار واقعی!

پ.ن1: راستی پروانه ها نر و ماده دارن؟ یا هر پیله ای رو برمیداشتم همین اتفاق می افتاد؟!!
پ.ن2: بعد یکی میاد نت عاشقانه میزنه که "آه کرم ابریشم چه پروانه ی زیبایی میشوی!" تو که ندیدی دهنت رو ببند!

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

عید راستکی

امروز صبح نفسک:
_ مامان حیاطمون رو چراغونی کردن اینقدر خوشگل شده... تو که ندیدی!
_ چرا دیدم... خب فردا عیده...
_ (ذوق زده!) عیده؟! از اون عید راستکی ها که میریم شمال کادو میگیریم یا از این عیدا که شربت میدن؟
_ از اون عیدا که شربت میدن!
_ (سرخورده و متفکر) خودم گفتما عیدش شربتیه!


پ.ن: تصادفا از بین همه ی عید های شربتی عاشق این یه عیدم... از بچگی ها... 

من غلط کردم!

دوست دارم معمولی باشم... کمی از این وراجی های ساده و دوست داشتنی خانومانه به من سرایت کند...که تعریف کنم... که حرف بزنم... که تو هی نگویی "یه چیزیت هست، من میدونم کافیه یک کلمه بگی"... و من گنگ بشوم... آن وقت تو توی چت بنویسی ناراحتم که این قدر غریبی با من... من بگویم غریبی نیست... آدم ها فرق دارن... بعضی ها زمان میخواهند برای گفتن... نزدیک شدن... اما ته دلم خوب میدانم تا ابد همین هست که هست!
که بعدترش اس ام اس بدهم و چرند بگویم... خالی شوم روی سر تو! خودم پشیمان بشوم و بعد از چند ساعت کلنجار رفتن با خودم زنگ بزنم... هی ساکت...
هی تو بگویی: "بگو بگو بگو! من گوش میدم بگو بگو بگو!" بعد من هی به طرز احمقانه ای کلمات را تا لب هایم بالا بیاورم و باز برشان گردانم توی دلم! و تهش بگویم فقط خواستم عذر خواهی کنم...
آن وقت تو پشت سر هم عذرخواهی میکنی: "ببخشید... ببخشید... من غلط کردم!" و من احساس بی کفایتی میکنم... و حرصم می گیرد از بزرگواری تو... و اصلا خوشحالم نمیکند که هی بگویی: "من غلط کردم!"
و فکر میکنم... به گذشته فکر می کنم... گفته بودم... من "او" را بخشیده ام برای این که یک روزی همه ی عشق مرا نادیده گرفت و به خاطر زن دیگری مرا ترک کرد... اما نمی توانم هرگز... هرگز او را ببخشم برای شخصیتی که از من دزدید... وقتی با مردی خشمگین زندگی میکنی، که هر جمله ی ساده ات ممکن است منجر به انفجارش شود، منجر به هفته ها تنبیهِ سکوت و قهر... یاد میگیری که ساکت باشی... راجع به چیزی نظر ندهی... و احساساتت را برای خودت نگه داری... هرگز... هرگز برای آدم گندی که شده ام او را نخواهم بخشید...

پس تو هم هی نپرس "من با تو چیکار کنم؟ چجوری باشم؟!" انگار هی یادآوری کنی من یک چیز مهم کم دارم!

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

صداقتش!

میاد بغلم میکنه و لوس میشه و میگه: میدونی هستی چیکار کرد؟! (دختر خاله اش) میگم نه...
_ با رنده ی اسباب بازیش شیرینی ها رو رنده کرده بود، ریخته بود تو قابلمه... بعد تو بازی ما مثل پلو خوردیمش!
میگم: خیلی کار بدی کردید... حتما اتاق رو به گند کشیدید... خاله ببینه دادش در میاد...
میگه: خب حالا اجازه بده منم برای خودم درست کنم!
_ من بهت میگم کار اون کار بدی کرده... تو هم میخوای تکرار کنی؟!
خیلی جدی! خیلی عاقل اندر سفیه به من نگاه میکنه و میگه: ببین من همه چی رو میام بهت میگم! پس تو هم اجازه بده!
بعد من خلع سلاح شده، میگم باشه... مراقب باش نریزی رو زمین... 
میریزه... گند میزنه به فرش... جارو میارم...تمام اسباب بازی هاشو میریزم تو ظرفشویی و خودم میشورم... مکافاتی میشه ها... اما دعواش نمیکنم... هی به خودم میگم بذار رفیق باشیم... بذار هر گندی میزنه بهم بگه... بعد ته دلم آرزو میکنم بزرگتر هم که شد بگه... هر غلطی کرد فقط اعتماد کنه و بهم بگه...
چون هرکاری بکنه... هرچقدر هم بد... من تا ابد عاشقشم...

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

بازگشت

درست چند دقیقه بعد از نوشتن ماجرای پست قبل... و دیدن یک دوست... از راه دور... اس ام اس می آید... شماره را میشناسم... شماره ای است که شما در ایران استفاده میکنید... اما مرددم...
 بی خبر... یک هویی... باورم نمی شود...  گفته بودید با مرداد می آیید... زمان از دست من در رفته است...
رسیدن به خیر...



پ.ن: چطور این قدر آدم ضعیف و بی خودی شده ام که اجازه میدهم یک ایمیل از یک آدم بی خود... از یک آدم مجهول... که نه مرا درست میشناسد و نه من او را... این طور روز به این خوبی را خراب کند؟! چقدر خری نفس جان... چقدر؟!


۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

خیال

وقتی زنگ زدید هیچ اتفاق رمانتیکی نیافتاد. راستش این جوری است. قرار نیست که افسانه اش کنیم! وقتی گوشی را برداشتم هم هنوز حس خاصی نداشتم... حرف که زدید: "من اینجا هستم... چند قدمی تو! " شوکه شدم. همین دیشبش بود سخنرانی میکردم و تند تند مینوشتم: "آدم از روی بی حوصله گی و بی رفیقی هم، باید دوستانِ مجازیی را ببیند که بود و نبودشان فرق ندارد... دوستان خوب را ببینی و از دست بدهی... جایشان توی ذوق میزند!" فوری میگویم: خب کی؟ کجا؟ میخندید (صدای خنده ی تان را دوست داشته ام، حالا بیشتر): همین چند روز پیش، پی نوشت زده ای یادت رفته؟ دوستی های بی چهره صمیمانه ترند!
به شما نمیگویم... نمیگویم گور بابای پی نوشت! نمیگویم سه سال به همچین روزی فکر کرده ام... عکس ها و صدا ها را با هم سینک کرده ام! میخندم و من و من میکنم... سه سال است شما را میشناسم... سه سال است دوست خوب مجازی من بوده اید... دور بوده اید فرسنگ ها... امروز اینجایید... به من میگویید صبح رسیده اید... ایران... تهران... و از بین آن همه آدم که منتظر دیدن شمایند به من زنگ زده اید... فقط به من زنگ زده اید... قبل از همه... مگر میشود آدم بگوید نه!
و من شما را دیدم... .

دسته گل!


از 5 شنبه که نفسک اینو هدیه گرفته... داریم سر و کله میزنیم که یادش بره ولی یادش نمیره و هی میگه اونو میخوام... میخوام خونه درست کنم... بعد از کلی تلاش و گول نخوردن بچه! بلاخره امروز یه پارچه  پهن کردم این هوا، یه سفره هم روش، تا خانوم خونه سازی کنن. نتونستن...

من طفلکی هم رفتم کمک. توضیح هم بدم که آجر داره، سیمان مصنوعی داره، میشینی حسابی به کثیف کاری و لذتی میبری ها! بعد نتیجه ی تلاش دو تایی مون شد این... (خداییش تو مایه های خونه های زاغه نشین ها شده! بدبخت اونی که ما براش خونه بسازیم!)

رسیدیم به شیروونی دیدم دیگه خداییش این کار من نیست!
حالا بساط معماری مون پهنِ هنوز و نفسک میگه عمو گفت هرجاشو نتونستی زنگ بزن خودم برات درست میکنم!

حالا عمویی که از این کادوهای خلاقانه میدی و به قول خودت مامان ها هم مهم نیستن، بچه باید عشق کنه! نفسک واسه شیروونی خونه گریه میکنه و مامانش برای پذیرایی خونه که از دست رفته... بیا درستش کن!!

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

نا شدنی!

به من میگی: فقط یه چیز... من فقط یه چیزی ازت میخوام... به من وفادار باش... من تا تهش هستم... تا هرجا تو بخوای...
بعد من فکر میکنم... گیرم... وفاداریِ من در فرض بگنجه! فرض کنیم من بتونم...
اما دقت کن! در مورد تو میشه فرضِ محال!

حکایات استخر رفتن نفسک!

تقریبا یک ماه است که این نفسک من هفته ای سه بار میرود استخر. و از آن جایی که این بچه متاسفانه به شدت به من وابسته است و متاسفانه ترسو و محتاط  هم هست، ماجراهایی با هم داشته ایم که... .
بعد از پایان جلسه ی اول:
من: خب نفس مامان... خوش گذشت؟ خوب بود؟
نفسک: چه میدونم! اونجا اصلا استخل نیست!
_ چی؟!!! یعنی چی استخر نیست؟
_ یه حوضه بزرگه مامان. اصلا شبیه استخل بابایی اینا نیست!
توضیحات مادرانه: بابام اینا تو حیاط پشتی ویلا یه استخر چسقلیه بادی دارن که تابستونا بادش میکنن و بچه ها میرن توش... بزرگ هست... اونقدری که سه تا بچه بپرن توش و حال کنن... اما شما فکر کن... بچه ام به اون میگه استخر به استخر اون باشگاه سه طبقه میگه حوض!!

یعد از پایان جلسه ی سوم:
_ من دیگه نمیرم استخل!
_ چرا؟
_ چون که منو هل میده تو آب های زیاد بعد هی میگه پا بزن... پا بزن...
_ آخ بمیرم... مامانی ناراحتی نداره... مربی مراقبه... چیزیت نمیشه... شنا یاد میگیری...
_ شنا رو با گلیه یاد میگیرن؟!!
_ گریه چرا خب؟!!
_ خب من هی گلیه میکنم... هی اون میگه پابزن... گلیه میکنم... میگه پا بزن... گلیه میکنم پا بزن!

بعد از پایان جلسه ی پنجم:
_ من دیگه نمیلم استخل!
_ چرا؟!!
_ تو دوست داری بچه ات بمیله؟!! خفه بشه بمیله؟! یه دونه بچه هم که بیشتر نداری! دوست داری؟!
(یعنی شما تصور کن بچه عصبانی دستاشو داره تکون میده و حرص میخوره باید خودتو بُکشی که نخندی!)
_ نه عزیزم... خدا نکنه... تو نفس مامانی... اونا مراقبن تو خفه نمیشی... ببین دخترم مربی برای این اونجاست که مراقب بچه ها باشه... تو اصلا میدونی اگه یه بچه ای حالش بد بشه مربی رو میبرن زندان... الکی که نیست... اونا مراقبتن (و در عین حال که سعی میکردم یادم نیافته و نخندم، یه عالمه از این دلگرمی های بیخودی!)

بعد از پایان جلسه ی هفتم:
_ مامان دیگه باید امروز مربی رو میبردن زندان!
_ زندان؟ برای چی؟
_ خب هی میگه شیلجه بزن! خب دوست ندارم!
_ چرا مامانی... شیرجه که خیلی بامزه است...
_ نه... آخه من بلد نیستم... شیلجه میزنم... هی میرم ته آب! تازه خیـــــــــلی دیر میام بالا... خیــــلی آب میاد روم!! اصلا نزدیکه خفه بشم!
براش توضیح میدم که طوریش نمیشه... که من تو بچگی شنا یاد نگرفتم الان هم بلد نیستم و خیلی بده و الان باید یاد بگیره شاید یه روزی منو نجات بده!

بعد از پایان جلسه ی نهم:
_ خب خوش گذشت؟ امروز چیکار کردی...
_ همه اش میریم تو عمیق! دیگه فک کنم میتونم نجاتت بدم. خواستی غــرررق بشی بگو! 

بعد از پایان چه میدونم جلسه ی چندم!
_من دیگه نمیرم استخل! چون حتی شنای لاک پشتی رو یاد گرفتم!
_ نمیشه باید بری...
_ پس تو هم بیا...
_ من نمیتونم بیام... پشت گردنم رو ببین... هنوز زخمه... نمیشه بیام...
_ پس زنگ بزن به باباجونم بگو بیاد...
_ اولا خودت زنگ بزن به باباجونت! دوما مردا نمیتونن بیان استخر... تا حالا یه مرد اونجا دیدی؟!
_ (متفکرانه) بهشون بگم بابام شنا بلده چی؟ میذارن بیاد؟!



و این ماجرا همچنان ادامه دارد!