۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

افسوس که افسوس...

من "این‌جام"... انگار کن پارکِ کوچک پشت خانه... یکی از همان آدم‌های پیرم... که فقط می‌نشینند و صبر می‌کنند تا زمان بگذرد... بدون هر خواستنی... خالی از هر هوسی...
یک اتفاق هایی هست که خیلی دیر می افتد. با جان و دل منتظرشان می‌نشینی. 
نگرانی... فکر و خیال‌های بد و خوب... هیجان... اندوه... خشم... انتظارت هرازگاهی با این احساسات قاطی می‌شود...
بعد انگار زمان کش می آید... کش می‌آید... کش می‌آید... 
دیگر مرز بین منتظر بودن و نبودنت... خواستن و نخواستن‌ات برای خودت هم گم و گور می‌شود...
این‌طوری می‌شود که وقتی گوشی‌ات زنگ می‌زند... و اسمش روی صفحه می‌افتد... تو به گوشی نگاه می‌کنی... نگاه می‌کنی... نگاه می‌کنی... 
و هیچ کاری نمی‌کنی... مطلقن هیچ‌کاری نمی‌کنی... 
این انفعال است... نه کینه است نه خشم... نه خوشی نه ناخوشی...
فقط نمی‌دانی باید چکار کنی... زل زدی به گوشی و دلت... دلت... از شکستن گذشته... دلت هیچ‌چیزی نمی‌خواهد... انتظار پیرت کرده است... 

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

پشه‌ها هم خستن...


*
- مامان می‌دونی خونه ی جدیدمون پشه نداره؟
- آره.
- می‌دونی چرا؟
- نه چرا؟
- چون این‌جا خیلی طبقه‌هاش بیش‌تر از قبلیه... پشه‌ها خسته می‌شن تا این‌جا بیان بالا. مثل پرنده‌ها نیستن که خیلی کوچیکن.

*
پاش میخوره به مبل و جیغ و گریه... منم هراسون.بغلش کردم. سرشو قایم کرده بود تو بغلم. یه هو سرشو آورد بالا. خندون. انگار نه انگار:
- باور کردی مامان؟ تو مدرسه این‌قدر دوستامو می‌ذاشتم سرکار... سرمو می‌ذاشتم رو میز گریه الکی می‌کردم، همه باورشون می‌شد!

*
- مامان ببین با آی پاد من بازی می‌کنی، دیگه من گفتم مادری اشکال نداره، اما خاموشش کن. من اینو یه‌جوری کردم که خودش خاموش نمی‌شه. صبح دیدم روشنه باطریشو تموم کردی!
من:  :|

*
اصرار کرده بود نیم ساعتی تا من از سر کار برسم خونه تنها باشه. وقتی رفتم خونه. دیدم جلوی در بیرون آپارتمان یه یادداشت گذاشته که مامان من رفتم خونه خاله. بعد رفتم تو دیدم رو جاکفشی یه یادداشت گذاشته که من رفتم خونه خاله. توی دمپایی رو فرشیم هم یه یادداشت دیگه بود... تهش رو لپ تاپم هم یه یادداشت دیگه گذاشته بود. 

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

همین‌جوری...

یادم هست یک‌بار مفصل (این‌جا) نوشته بودم که هدیه خریدن همیشه برایم مهم و سخت بوده است که دوست ندارم طرف مقابل بفهمد... دوست دارم خوشش بیاید. از چند ماه قبل فکر می‌کنم خب چه چیزی بخرم... چه چیزی را بیش‌تر دوست خواهد داشت... غافل‌گیری‌اش را دوست دارم. اگر موضوع تولد باشد، زیادی حساسم که حتمن روز تولد هدیه را برسانم و وقتی می‌خواهم قرار بگذارم، سرش شلوغ باشد و نشود و... روحیه‌ام جدن خراب می‌شود. اغراق نیست اگر بگویم وقت و دقت و حساسیتی که روی هدیه‌هایم می‌گذارم باعث می‌شود که همیشه خیالم راحت باشد چیزی را خریده‌ام که ماندنی شده است. مثل الان که مدت‌ها از اتمام یک دوستی بگذرد و باز تو این‌جا و آن‌جا بشنوی با هدیه‌ی تو چقدر خوشحال است و حال می‌کند... شما را نمی‌دانم، من یکی را که غرق خوشی می‌کند... چند ماه گذشته و من خالی از خشمم. بخشیدم. اما فراموش نکردم. این‌که از بین تمام عیب و ایرادهای دنیا می‌توانم با اطمینان بایستم و بگویم حسود و کینه‌ای نیستم خودش کلی خوب است... مگه نه؟!  

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

دیگه دیر شده عیزم!

همیشه همین‌طور بوده، یک چیزهایی هست که زمانِ مشخصی دارد. یعنی تا یک وقتی مهم است. وقت‌اش که بگذرد اهمیتش را هم از دست می‌دهد. وقتی برای گرفتن پول از صاحب‌خانه‌ی قبلی رفته بودم، خیلی خونسرد و یک‌جوری که انگار باید کلی خوشحال شوم گفت: من فکرهایم را کرده‌ام... شما این‌جا نباشید هم یک مستاجر دیگر می‌آید. بلاخره چند سال است هم را می‌شناسیم. از نظر من اشکالی ندارد که بمانید! وقتی این حرف‌ها را می‌زد، بگومگوی بهمن‌ماه توی ذهنم وول می‌خورد. مزاحمت‌های همسایه‌ی پایینی که باعث می‌شد هربار من با این آدم بحث کنم. بعد یادم افتاد که چطور یک ماه پیش زنگ زده بود گفته بود زنش مریض است خانه‌شان را فروخته‌اند و می‌خواهند خودشان در این آپارتمان مستقر شوند. یادم بود که چطور همه چیز را کارتن کرده ام و خانه شبیه آشفته بازار شده است... چقدر دنبال خانه گشته‌ام... چقدر استرس داشته‌ام...
این‌ها را برای خودم نگه داشتم. فقط گفتم: از نظر شما اشکالی داشته باشد و نداشته باشد مهم نیست، من دیگر حاضر نیستم این‌جا بمانم. گفتن ندارد که سعی کرد عصبانیت‌اش را نشان ندهد و بگوید خب مهم نیست... .
بابا می‌گفت موقع تحویل کلید، هی توی آپارتمان چرخیده بود. در کمدها را باز کرده بود. بعد از چند سال آن‌قدر خانه را تمییز و مرتب تحویل داده بودی که وقتی هیچ ایرادی نتوانسته بود بگیرد، فقط به بابا نگاه کرده بود و گفته بود: خب... پس اینطور... پس رفتید!
این است که یک چیزهایی زمان دارد. زمانش که بگذرد دیگر ارزش ندارد. خیلی وقت‌ها پشیمانی سودی ندارد. اما گاهی پشیمانی هم زمان دارد. یک وقتی هنوز می‌شود جبران کرد. می‌شود پشیمان شد و راه رفته را برگشت. اما همیشه منتظر معجزه نباشید و فکر نکنید به موقع پشیمان شده‌اید. آن ضرب‌المثلِ "جلوی ضرر را از هرجا بگیری منفعته" هم زمان دارد.  آدم‌ها همیشه منتظر پشیمانی و ابراز ندامت‌تان نمی‌نشینند. از رفتار شما اذیت می‌شوند. غصه می‌خورند و گاهی در انتظار شنیدن یک جمله مدت‌ها منتظر می‌مانند. اما نه تا ابد. از یک جایی به بعد شما کم‌رنگ و کم‌رنگ تر می‌شوید. هر حسی که داشته باشید، خشم باشد یا اندوه، عشق باشد یا نفرت دیگر اهمیتی ندارد.  اگر یک سنگ قیمتی را که تصادفا پیدا کرده‌اید، به خاطر سهل انگاری و کوتاهی‌تان گم کردید، نمی‌توانید خوش‌بینانه فکر کنید که خب... شاید نفر بعدی هم آن را گم کند و باز من پیدایش کنم... می‌دانم قبولش سخت است اما بیایید با هم روراست باشیم، از کجا معلوم که نفر بعدی یک گوهرشناس نباشد و دو دستی سنگ را نچسبد؟!

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

شیرین می‌شود آیا؟!

یک هفته‌ای از رفتن الف می‌گذرد. روزهای اول اذیت شدم. عجیب است که به محض اولین تماس‌اش حالم خوب شد. انگار قرار نیست بمیرد یا نیست و نابود شود. فقط دور شده‌ایم از هم... تقریبن هرشب در فیس بوک برایم مسیج می‌گذارد و تعریف می‌کند و من هم مو به مو برایش می‌نویسم که چه شد و چه کردم و چه کردیم و... انگار فقط دور شده‌ایم از هم... طوری نیست... خوبم... فقط دور شده‌ایم از هم...
بلاخره کابوس خانه‌ی جدید تمام شد. روزهای آخر آن‌قدر استرس داشتم که از خواب و خوراک افتاده بودم. صاحب‌خانه‌ی قبلی حاضر نبود پولم را بدهد و من هم دوست نداشتم این خانه را از دست بدهم. پول کمی نبود، سی تایی کم داشتم. فقط برای چند روز. هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسید جز فروختن ماشین و سکه‌ها. شبِ آخر میم زنگ زد که چه خبر؟ شنیده‌ام قرار است خانه را عوض کنی. برایش تعریف کردم که فعلن نتوانستم صاحبخانه‌ی قدیمی را وادار کنم دست کم بخشی از پول را بدهد. پرسید چقدر کم داری و اواخر شب یک چک رمزدار برایم آورد. ذوق مرگ بودم. قرار قولنامه را که گذاشتیم متوجه شدم باز دو سه تایی این وسط کم است و صاحبخانه‌ی جدید هم هیچ‌جوری حاضر نیست صبر کند. خسته و بی حوصله از شرکت رسیده بودم و داشتم فکر می‌کردم اصلن به درک این خانه را هم از دست بدهم چیزی نمی‌شود اما انگار قرار بود هراتفاقی هم بیافتد، پول خانه جور شود. میم از مشهد زنگ زد. برایش تعریف کردم و چند دقیقه بعد، وسط حرف‌هایمان پول توی حسابم بود. حالا من پول را از صاحب‌خانه‌ی قبلی گرفته‌ام. پول بچه‌ها را داده‌ام ولی طعم لذت این‌که همین حوالی دوستانی دارم که حمایت‌شان چون و چرا ندارد، هنوز زیر دندانم است. دروغ چرا... مزه‌مزه‌اش می‌کنم و آرامش می‌گیرم و خوبم... خوووووب...
فقط اگر چندتا دوست هم با تخصص باز کردن کارتن‌ها و چیدن‌شان داشتم دیگر همه چیز رویایی و "زندگی شیرین می‌شود" طور بود... 
حالا جدن! خودمونیم چجوریاس که این کارتنا تموم نمی‌شه؟!

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

همه‌ی تو مال من است...

نفسک که کوچک‌تر بود، دلم می‌خواست یک ساعت بدون من بماند و من مثلن برای یک خرید ساده بتوانم تنها بروم و بیایم. کمی بزرگتر که شد فکر می‌کردم این که گاهی یک روز می‌رود و پیش پدرش می‌ماند خوب است من می‌توانم تمام روز را بروم دنبال کارهایم... با دوستانم برنامه بگذارم و یک روز را برای خودم باشم...
این روزها اما، زیاد می‌رود سفر. با پدر و مادرم... شمال را دوست دارد. عاشق دریا و شنا کردن است. این روزها دیگر یک ساعت و یک روز از هم دور نیستیم... گاهی ساعت‌ها و روزها از هم دوریم... اما نه برای او عادی می‌شود نه من. یک شب مجبور شدم آن قدر پشت تلفن حرف بزنم و قصه بگویم برایش که خوابش ببرد. و بعد به خط دیگر خانه زنگ زدم که یکی گوشی را از رختخوابش بردارد... هر روز از شرکت که برمی‌گردم، خانه ساکت و غم‌گین است. کسی نیست که غر بزند و از سر و کولم بالا برود و من هی بگویم خسته ام... نکن... شب‌ها توی تخت‌خوابم چیزی عوض نشده... همه چیز مثل وقتی است که بچه توی اتاقش خوابیده است... اما می‌دانم که نخوابیده و این تنهایی تا مغز استخوانم را می‌سوزاند...
با خودم فکر می‌کنم، آن‌موقع که کسی را دوست داشتم و یک آدم سومی هم این وسط بود چطور بودم؟ این‌همه دل تنگ می‌شدم؟ آن‌موقع‌ها که وقتی یک شب تنها می‌شدم، برای هر ثانیه‌اش برنامه می‌گذاشت و تهش می‌گفت: نه و نمی‌خواهم و نمی‌توانم، نداریم. امروز همه‌ی تو مال من است...
گمان می‌کنم عین نامردی است... اما واقعیت این است که وسطِ این شب‌ها... وسطِ این تنهایی، یادش می‌افتم... آدمیزاد باید دلتنگ آدم‌ها بشود و یادشان بیافتد، اما گاهی این‌طوری می‌شود... دلش برای کسی تنگ نمی‌شود... دلش برای تنها نبودن، دلش برای رابطه تنگ می‌شود... و این خیلی غم‌انگیز است...

۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

یه جوری زل زدی بهِم که فکرت از سرم نره... *

همیشه دوست داشته‌ام آدم مستقلی باشم. دوست داشته‌ام خیال کنم هرکاری را می‌توانم تنهایی انجام بدهم و کسی باشد و نباشد همین باشم که هستم. آچار برمی‌دارم و می‌افتم به جان شیر آب. برق را قطع می‌کنم تا زنگ سوخته خانه را خودم عوض کنم و می‌کُشم خودم را تا توپی قفل در را خودم جا بیاندازم. که به خودم بگویم مهم نیست. من می‌توانم. اما یک روزهایی هست که نمی‌توانی... مثل دو روزپیش...
وقتی از شرکت برمی‌گشتم کمی مانده به تقاطع جاده‌ی مخصوص و آزادگان... متوجه شدم چراغ آب ماشین روشن شده و درجه‌اش روی هات است. دستپاچه زدم کنار. تعمیرکار آشنایی که همیشه کارهای ماشین را می‌کرد گفته بود که در این شرایط نباید ماشین را خاموش کنم. زنگ زدم به آقای تعمیرکار گوشی را برنداشت. کنار اتوبان ایستاده بودم و فکر می‌کردم که یک لیتر آبی که توی ماشین دارم کم‌تر از این حرف هاست. جلوی جایی بودم شبیه به انبار یک شرکت بزرگ. پودر بانو. مطمئن بودم نگهبانی، سرایداری، کسی باید باشد. فکر کردم خب آب هم قطعن هست. اما در کسری از ثانیه متوجه شدم هرگز نمی‌توانم اعتماد کنم و برم در آن‌جا را بزنم و بگویم گیر کرده‌ام و آب لازم دارم. یک جایی توی جاده‌ی مخصوص وسط ان همه کامیون و ماشین‌های گنده‌ی ترسناک! مستاصل توی ماشین نشسته بودم و فکر می‌کردم خوشت بیاید یا نیاید باید از یک مرد کمک بگیری. زنگ که زدم حتی نگذاشت حرفم تمام شود. گفت کجایی... من الان حرکت می‌کنم. دروغ چرا کمی هم تعارف کردم که زحمت‌تان می‌شود... فقط بگویید چکار کنم... اما ته دلم دوست داشتم بیاید. فکر می‌کنم این به همان ماجرای من دوست دارم بغل شوم! بر می‌گردد. تا آخرین لحظه مردد بودم که واقعن این‌کار درست است؟ عذاب وجدان داشتم که این همه راه را باید به خاطر من بیاید... اما تهش، کارِ ماشین که تمام شد... قبل از سوار شدن... همان وقتی که تشکر می‌کردم... همان لحظه‌ای که دست انداخت دور شانه‌ام و سرم را بوسید و گفت برو زودتر که دیرت نشود... به خودم گفتم درست یا غلط ارزش همین یک لحظه را داشته است... اصن به خاطر همان یک لحظه باید هرچند وقت یک‌بار ماشین آدم خراب شود!

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

نه! بدتر از این نمی‌شود!

یک تفکر عجیبی بین آدم‌هایی که به خدا اعتقاد دارند وجود دارد و آن هم این است که می‌گویند وقت خوشی اگر تشکر کنی و حواس‌ات باشد که چه لطفی به تو کرده تاثیرش بیشتر از ذکر وقت ناخوشی است... سال‌ها پیش برای همین نفسک، بارداری بد و سختی داشتم. چهار ماه تمام نمی‌توانستم هیچ بویی را تحمل کنم و غذایی بخورم مدام بیمارستان و زیر سرم بودم. جوری که پدر نفسک رسمن اعلام کرده بود دیگر مرا بیمارستان نمی‌بَرد و می‌گذارد بمیرم! وقتی آن دوران را گذراندم، پدر نفسک هم دست از لجبازی برداشته بود. صبح ها ساعت 6-7 صبح از خانه بیرون می‌رفت. مردی که همیشه حوالی یازده صبح بیدار می‌شد و تا دوازده بیرون بود، معجزه بود! من خیال می‌کردم بچه دار شدن تغییرش داده... کاری به کار من نداشت و کمی مهربان شده بود همه این ها باعث شده بود که گاهی توی دلم می‌گفتم ممنونم من خوشبختم!
بعدتر همه چیز خراب و خرابتر شد. و فهمیدم آن روزها در واقع تازه خانه‌ی دیگری را با زنی که دوست داشت اجاره کرده بود و خوشحال آن جا زندگی می‌کرد. این یعنی من آن روزها خوشبخت که نبودم هیچ، مقدمات بدبختی‌های بیشترم فراهم می‌شد. وقتی گفت آن زن را دوست دارد و به خاطر من ترکش نمی‌کند، فکر می‌کردم اگر خدایی وجود داشته باشد لابد آن روزها داشته به من می‌خندیده!
بعدتر خیلی وقت‌ها شد که خیال کردم همه چیز خوب است و تهش گندش در آمد که اوضاع همان‌قدر گند و بد بوده است. مثل آن تختخوابِ قرمز و دسته گل صبح روز بعد و... توهمِ خوشی...
دو هفته‌ی پیش باید برای چکاپ بعد از عمل قلبم می‌رفتم. چهار ماه از عملم گذشته بودم و من یک ماه تاخیر داشتم. با هم رفتیم بیمارستان قلب تهران. دکتر که گفت همه چیز خوب بوده است خوشحال شدیم. و من باز فکر کردم چقدر همه چیز خوب است... و بلافاصله ترس برم داشت. بیراه هم نبود.  کمی بعد وقتی قرار شد خانه را تحویل بدهم... از این بنگاه به آن بنگاه رفتن... قیمت‌ها... به خودم می‌گفتم باز تو ته دلت احساس خوشبختی کردی؟
حالا دارم خانه را عوض می‌کنم. فکر می‌کنم خانه‌ی جدید را دوست داشته باشم! تقریبن دوبرابر پولی که داده بودم را باید پرداخت کنم ولی همه چیز دارد خوب پیش می‌رود. توی محل کارم همه چیز خوب است. همه خوبند. قرار داد بسته‌ایم. بیمه شده‌ام و...
و من... اصلن دوست ندارم بگویم که خوشبختم... شما بخوانید کلی هم بدبختم و گرفتارم و اصلن بدتر از این نمی‌شود!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

نفس می‌خوام...

بچه ینی همونی که گاهی با شیطنت هاش اشکتو در میاره... بچه ینی همونی که گاهی می‌ذاریش پیش این و اون که فقط چند ساعت مال خودت باشی... بچه ینی همونی که نمی‌بریش خرید چون اگه باشه فقط صدای مامان مامان و غرغرهاش تو گوش‌اته... بچه ینی همونی که از استرس بعضی بی احتیاطی‌هاش می‌خوای بمیری... بچه ینی همونی که گاهی از سرکار که برمی‌گردی به خودت می‌گی چرا معنی خسته‌ام رو متوجه نمی‌شه؟!
با همه‌ی اینا بچه ینی همونی که بهت انگیزه می‌ده بری سرکار... غذا درست کنی و بجنگی و سرپا واستی... بچه ینی همونی که تو اوج خستگیت اغلب باز تویی که به دلش راه میایی... بچه ینی همونی که وقتی واسه چند روز می‌ره سفر، همون اولین روز که از سرِکار برمی‌گردی، جای خالیش باعث می‌شه بغض کنی... بچه ینی همونی که وقتی نیست و داری اتاقش رو مرتب می‌کنی، یه هو متوجه می‌شی با برداشتن هر لباس یا هر اسباب بازی بلندبلند داری قربون صدقه اش می‌ری... بچه ینی همونی که با عصبانیت صداش می‌کنی و می‌گی ببین چه گندی به آیینه زدی! کاری که بلد نیستی رو نکن. اونم جای عذرخواهی بخنده و فرار کنه! بعد تو بذاری گندی که زده بمونه. دلت نیاد پاکش کنی... بچه ینی همونی که با همه‌ی دردسراش حتی نمی‌تونی تصور کنی زنگیت بدون اون چقدر... چقدر خالی و پوچ و بی معنی می‌شد...
بچم... نفسم... خوش بگذرون که جات این شبا بدجوری خالیه... 


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

حماقتِ خواستنی...


نوشته: خوبه یکی باشه که عزیز آدم باشه. می‌نویسم: هعی.... می‌نویسد: نگو هعی. دوست داشتن چیز خوبیه.
نمی‌داند ایراد کار دقیقن همین‌جاست که من هم می‌دانم دوست داشتن چیز خوبی است. دوست داشتن و دوست داشته شدن، خیلی چیز خوبی است. گاهی فکر می‌کنم من اصلن برای این به دنیا آمده‌ام که دوست داشته باشم و دوستم داشته باشند. همیشه باید بخواهم و خواسته شوم... .دو بار در زندگی‌ام خیال کردم که دیگر نمی‌توانم کسی را دوست داشته باشم. نمی‌توانم کسی را بغل کنم. نمی‌توانم از بودنِ کنار کسی لذت ببرم. یک‌بار بعد از پدر نفسک بود. فکر می‌کردم عزاداری‌ام هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. هیچ کس را دیگر اندازه‌ی او دوست نخواهم داشت. نمی‌دانم اصلن این‌که دوست داشتن اندازه داشته باشد، چقدر درست است. چون بعد از پدر نفسک دوست داشته‌ام اما هیچ‌وقت دیگر آن صبوری و تحمل را نداشتم. هیچ‌کس نتوانست مثل او آزارش را هشت سال به من تحمیل کند و من باز خیال کنم دوستش دارم. برای همین است که مرددم. هرچند، گمان نمی‌کنم دوست داشتن با عزت نفس داشتن، مغایرت داشته باشد. فکر می‌کنم آن موقعی  که مثلن به فلانی گفتم دوستت دارم، واقعن دوستش داشتم. فقط یاد گرفته بودم برای خودم ارزش قائل باشم. به خاطر دوست داشتنم تن به تحقیر و بی مهری ندهم. برای خودم ارزش قائل شده بودم نه این‌که دوست داشتنم کم شده بود.
یک بار هم یادم هست دو سال پیش به یک نفر گفتم بعد از تو دیگر این حماقت را نمی‌کنم. اما انگار این حماقت شیرین‌تر از این حرف‌هاست. هنوز سه ماه نگذشته بود که با کسی شنا شدم که آرام‌ترین و بی آزارترین رابطه را با هم داشتیم و همه چیزی آن‌قدر خوب بود که کمک کند تا شکست را فراموش کنم و به زندگی باز گردم.
(وقتی از دوست داشتن و دوست داشته شدن حرف می‌زنم، منظورم آدم‌های نرمال است که می‌شود دوست‌شان داشت. احتمالن خیال نمی‌کنید که آدم با روانی‌ها... خودآزارها یا دیگر آزارها می‌تواند رابطه‌ی خوبی داشته باشد؟ و دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه کند!)
این‌طوری‌هاست که فکر می‌کنم این ماجرا ادامه دارد. حالا ممکن است روزها... هفته‌ها و ماه‌ها حتی، کسی را پیدا نکنم که دوستش داشته باشم. اما فکر می‌کنم دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. پای بختِ نامردا و سرنوشتِ شوم و بداقبالی نمی‌گذارم‌اش... حتم دارم که اتفاق می‌افتد. همیشه اتفاق افتاده است... خوب هم اتفاق افتاده است... خوووووب...