*داره انار میخوره... یکیش رو میگیره تو دستش و دونهی سفیدش رو نشون میده و میگه: میدونی چرا انار هسته داره؟
دلم غنج میره به خودم میگم بچهام داره روش های تکثیر گیاهان رو یاد میگیره... ذوق مرگ میگم: بگو ببینم چرا؟
- باسه اینکه اگه این هسته سفیده نباشه این گوشت قرمزا دور چی بپیچن؟ الان یه روبان! میتونی تو هوا بپیچیش؟! نه دیگه... باید دور یه چی باشه!
*مدام بهونه میگیره که از رُژهای من استفاده کنه. براش کیو-وی میگیرم، غر میزنه که این رنگ نداره. به ذهنم میرسه که توصیههای روانشناسا رو به کار ببرم، بهش میگم: رنگ به چه درد میخوره؟ تو همینجوری خوشگلی... منم همینجوری خوشگلم... آدم باید خودشو هرجور که هست دوست داشته باشه... یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میکنه و خیلی جدی میگه: نه! تو یه ذره زشتی رُج بزنی قشنگ میشی!