۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

بد جوری چهار نفر می‌شویم!

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و غرغرهای مکرر نفسک... ما به جمعیت خانواده ی مان اضافه کردیم!



این دو تا اعضای جدید خانواده ی ما هستن! ملوس خانوم و آقا ململ!


نفسک: مامان بدو! اینا همدیگه رو کشتن!
من: نه مامانی بازی میکنن ولشون کن!

نفسک: مامان باز این بدجسه رفت رو اون خوابید! بیچاره له شد!!
من: اونا اینجوری میخوابن ولشون کن!

نفسک: مامان بدو پسته اشو گرفت ازش!
من: اونا از پس هم برمیان. ولشون کن!

نفسک: مامان خواهش میکنم یه بار بهشون دست بزن! بیا... نترس!
من: نمیخوام! دوست ندارم... ولم کن!
نفسک، داره با اون دو تا حرف میزنه: بلش (ولش) کنید اصلن مامانمو! ترسوئه! من مراقب همه تون هستم!

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

وسط گریه وقت خوبی برای جای‌گزین کردن آدم ها نیست!

خوبم. بلند شده‌ام. نه که فکر کنید همه چیز حل شده و حالا در آرامش و خوشی‌ام. نه. اتفاقا همه ی مشکلاتم... مو به مو... سرجای‌شان هستند. اما از چهار سال پیش، وقتی تا ماه‌ها عزادار از دست دادن مردی که دوست می‌داشتم بودم... دیگر آدم عزاداری دائمی نیستم. برایم شده مقیاس. درد هرچیزی را با درد از دست دادن زندگی ام می‌سنجم. و به خودم می‌گویم خب بدتر از رفتن او که نیست... دردش بیش‌تر از تمام شدن آن همه سال عاشقی که نیست... این طوری است که چند روز بیش‌تر نمی‌توانم عزاداری کنم. جمع می‌کنم بساط گریه و زاری را و روزمره هایم را از سر می‌گیرم... تا روزی... شبی... که باز دوستی... عزیزی... کله پایم کند!
حالا من این‌جایم. با یک تجربه ی خیلی مهم و آن هم این که در روزهایی که افسرده ام... حس بدبختی و تنهایی و بیچاره گی دارم نباید با کسی حرف بزنم... چون به شدت شکننده می‌شوم... و حال غریقی را دارم که به هر تکه چوبی چنگ می‌زند... و فکرش کار نمی‌کند که این چوب تحمل وزنش را دارد یا نه... من در این چند روز به طرز کودکانه ای نزدیک بود بله را بگویم... و حالا سخت ترسیده ام... از خودم و از تصمیمی که گرفته بودم...
می‌دانم تو بچه نیستی و متوجه‌ای که لحظات بدی داشته‌ام... باید به هم فرصت بدهیم... من اشتباه کردم... تو اشتباه نکن... موضوع یک عمر زندگی‌ست... خطرناک است... اصلا دلهره دارد... بیا بیخیالش شویم...

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

حالا من این طوری‌ام...

تو هم این طور شده‌ای؟ که بعد از ضربه نتوانی بلند شوی؟ کم آورده‌ای؟ حالا من این طوری‌ام... کم آورده‌ام... نمی‌توانم خودم را جمع کنم...  
تو هم این طور شده‌ای؟ که فکر کنی همه چیز خوب است... روبه‌راهی... آینده‌ات را خوب و روشن ببینی... بعد ناگهان... تمام چشم‌انداز پیش رویت بشود تاریکی... درد... نیستی... حالا من این طوری‌ام... بی‌فردا... بی‌رویا... بی‌انگیزه...
تو هم این طور شده‌ای؟ که قبل از کنار آمدن با درد اول، دردهای بعدی هم خراب شوند روی سرت؟ که فکر کنی هجومشان حتی فرصت نفس کشیدن را هم از تو گرفته‌است؟ حالا من این طوری‌ام...  درست زیر آوار درد...
تو هم این‌طور شده‌ای؟ که یک عالمه دوست داشته باشی و حتی عرضه نداشته باشی برای یکی‌شان تعریف کنی؟! چون خودت هم نمی‌دانی الان دلیل این عزاداری دقیقا برای مرگ کدام یک از آرزوهایت است؟... حالا من این طوری‌ام... بالای سر گوری مویه می‌کنم که هزار جنازه دارد و خالی است...
پس من با تو هم‌دردم... تو هم با من هم‌دردی... اما نه من تو را تسکین میدهم... نه تو مرا... اندوهمان بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود... مگر این‌که... راستی تو معجزه را باور داری؟!

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

یک نفر در همین نزدیکی ویولن می‌زند...

باز هم همسایه ی بالایی ویولن میزند. همه‌ی سازها اینطور نیست... یا دست کم من این طور فکر میکنم. ویولن از همه شان بدتر است... وقتِ تمرین گوش‌خراش ترین صدا را دارد... نفسک که بلز تمرین می‌کند یا سر کلاس سنتور ‌می‌زند، درست بزند یا غلط صدایش قابل تحمل است... . همسایه ی بالایی ویولن می‌زند. صدایش را دوست ندارم اما مرا یاد تو می‌اندازد.
قرار بود ما درس بخوانیم. اما صدای ساز تو نمی‌گذاشت. مانی فریاد می‌زد و تو ساز روی شانه ات و آرشه توی دستت بلاتکلیف، توی چهارچوب در ظاهر می‌شدی... ده دوازده سالت بود... چشمان روشنت با آن پوست مهتابی معصوم تر و مظلوم تر از آن چه بودی نشانت می‌داد. غر می‌زدی که من هم کلاس دارم. اما روی حرف مانی حرف نمی‌زدی... دیگر صدایی بلند نمی‌شد... نمی‌دانم این وسط ها چند سال ندیده بودمت... زیاد بوده است حتما... تا آن روز توی مهمانی... اگر نمی‌گفتند که نمی‌شناختمت. کت و شلوار تیره پوشیده بودی و کراواتت کج شده بود... موهای خوشگل خرمایی ات شده بود موهای کم پشتی که پیدا بود به زودی همان ها را هم نخواهی داشت... نه، شبیه کسی که من می‌شناختم نبودی... معرفی مان که کردند، پوستت هنوز مهتابی بود و چشمهای روشنت خون افتاده بود. لابد به خاطر مشروب... از بین صندلی ها دست دراز کردیم برای دست دادن، دستهای‌مان به هم نرسید. خندیدیم... و نشد وسط آن همه آدم... آن همه موسیقی بپرسم ... بپرسم من چقدر عوض شده ام؟! راستی هنوز ویولن می‌زنی؟!

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

تف به روزی که این‌طوری شروع شود...

قشنگ‌ترین تجربه‌ام بودی بعد از آن همه تلخی...
مگر کم با هم خاطره داشتیم... گند زدی به همه شان...
همان موقع که به زمین و زمان گیر می‌دادی و می‌گفتم برایم مهمی...خوشم با تو... این کار ها را نکن! باید فکرش را می‌کردی...
حالا هربار که سراغم را می‌گیری از رابطه ی جدیدت می‌نالی...
که دوستش نداری...
که همیشه مرا می‌خواستی...
که برخلاف من مدام برایت خرج می‌تراشد...
که عذاب وجدان داری... که به خودش هم گفتی...
من دلداری‌ات می‌دهم برو پی زندگی ات... این حرفا الان فایده‌ای ندارد... خوب باش... بچسب به رابطه‌ات...
و ساده دلانه، ته دلم برایت آرزوهای خوب می‌کنم که از سردرگمی در بیایی... که خوب باشی...
آن وقت تو برایم پیغام می‌گذاری که عکس های سفر اخیرتان را گذاشته ای در فیس بوک... که بروم ببینم دوست دخترت را!
صفحه ات را باز میکنم... صد تا... شاید هم بیش‌تر عکس گذاشته ای... در آغوش هم... زیر همه ی عکس ها قربان صدقه‌اش رفتی... عاشقانه...
خب عزیز من... نامرد بزرگ! به من دروغ می‌گویی... به او دروغ می‌گویی... به همه ی آدم هایی که می‌خوانندت هم دروغ می‌گویی... چرا؟!!!
منصفانه نیست... نکن... 
باور کن منصفانه نیست...

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

همین روزهاست که خودم را هم گم کنم!

همه اش را که یادم نیست... که کجا بودیم و کجا می‌رفتیم... فقط یادم هست که من و برادرم بودیم و مامان. مادرم عجله داشت. دستم را می‌کشید و جلو می‌رفت. برادرم شلنگ تخته می‌انداخت و جلوتر می‌رفت. همیشه به نظرم می‌رسید که خوشبخت‌تر است. چون مادرم همیشه می‌گفت از پسش بر نمی‌آیم. آه می‌کشید و می‌گفت. مثلا توی مهمانی ها تا می‌خواستم بلند شوم می‌گفت: زورم به اون نمی‌رسه ولی به تو می‌رسه، پس بتمرگ! آن روز را هم یادم هست که دست مرا می‌کشید و عجله داشت. مانتو شلوار تنش بود. یک کاپشن سفید داشت که خیلی خوشگلش می‌کرد. آن را پوشیده بود. مغنه‌اش هم مدام بالا و پایین می‌شد و با حرص درستش می‌کرد. یک عروسک بند انگشتی داشتم. خودکاری و زشت شده بود ولی دوستش داشتم... می‌شد همه جا بردش و کسی نفهمد. توی دستم سفت گرفته بودمش. دست دیگرم شکلات بود. از آن سفیدها که رویش عکس گاو داشت و مزه اش این روزها توی هیچ شکلاتی پیدا نمی‌شود... وسط آن بدو بدوها... یادم هست که به زحمت شکلات ها را دست به دست کردم که بخورم... شاید همان موقع افتاده بود... شاید هم آن موقعی که از خیابان رد می‌شدیم و مامان دستم را بیش‌تر می‌کشید و ماشین‌ها بوق می‌زدند... عروسک افتاده بود... وقتی رسیدم خانه فهمیدم... بغض کرده بودم...
از مادرم عصبانی بودم اما نمی‌شود به مادرها اعتراض کرد که تو عجله کردی... تو دست مرا کشیدی... چون فوری می‌گویند کی بهت اجازه داده بود اسباب بازی ات را ببری؟!! این است که در سکوت برایش عزاداری کردم و به شکلات ها فحش دادم... و چشمم ماند دنبال یک عروسکِ زشتِ خودکاری...
حالا چند روز است انگشتری که تو برایم خریده بودی را گم کرده ام... کیف‌هایم را خالی می‌کنم... نیست... بغض می‌کنم... جیب‌هایم را... کشوها... جعبه‌های کوچک و بزرگ... نیست...
از خودم عصبانی ام اما نمی‌شود آدم به خودش اعتراض کند که چرا حواست را جمع نکردی؟ چون آدم خودش دلش به اندازه ی کافی شکسته است... گناه دارد... این است که در سکوت برایش عزاداری می‌کنم و به شکلات ها فحش می‌دهم که مزه‌شان این روزها  در هیچ شکلاتی پیدا نمی‌شود...

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

کنسرت سوکسی به صرف سوت و دست و حرکات موزون!

علی رغم میلم نمی‌شود خیلی برای نفسک برنامه های متنوع تدارک دید... مثلا وقتی برای دیدن فیلم نخودی رفتیم... اصلا راضی نبودم اما توی ذهنم تصور می‌کردم که اگر حساسیت به خرج داده بودم، این بچه تا حالا سالن سینما را ندیده بود و اصلا نمی‌دانست چجوری است. اما راجع به تاتر تجربه های بهتری داشتیم... امشب هم کنسرت حشرات را دیدیم. 
اولش، بیرون سالن که به انتظار بودیم تا دوستان جا مانده بیایند، بچه ها بخشی از یک نمایش خیابانی را هم دیدند... یک جورهایی شب پرباری بود. مریم سعادت را کلا دوست دارم... ضمن این‌که از کنسرت توقع سرگرم شدن و رقص و سوت و دست و ... داری که توقعت برآورده می‌شد زیاد!
یک کفشدوزک داشتند که عاشقش شده بودم دورگه‌ی آبادانی _ کرد بود! (بگذریم که آقای تنها در آلبالو گیلاس را هم خیلی دوست داشته‌ام و بی‌تاثیر نبوده‌است قطعا) یک مورچه ی بنفش هم داشتند که حرکات موزونش عالی بود! (بگذریم که من کلا رنگ بنفش را جور دیگری دوست دارم) سوسک اصلی ماجرا را هم که نگو...
ولی به گمانم، مهمترین قسمتش این بود که فرزندم استعداد های کشف نشده ی مادرش را خوب لمس کرد... اول کنسرت آقای سوسک نازنین گفتن صدای سوت نمی آید... ما هم تا آخر هی سوت زدیم... سوت های اول قیافه ی متعجب نفسک دیدن داشت... بعدی ها را درخواستی اجرا می‌کردیم: "مامان سوت بزن... بلند می‌زنی صداش تا سقف میره!!"

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

مردانگی هایت...

هزار بار وسط حرف‌های‌مان یاد آوری می‌کند که کاری که می‌کنم خودخواهی محض است و صلاح فرزندمان در آن نیست... ادعای دوست داشتنم نشود!!
بعد به سادگی مرا با گرفتن بچه تهدید می‌کند...که هفت ساله می‌شود... که شاید آن موقع من صلاحیت نگه‌داریش را نداشته باشم...


پ.ن: ازت دلگیرم خدا...



۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

زمان از دستم در نمی‌رود...

تب داشتم. اهل هذیان گفتن نبودم. اما توی ذهنم هذیان تصویری شکل می‌گرفت! از نیمه شب و ماهِ کامل و دویدن توی جنگل وهم‌زده شروع می‌شد و با روز آفتابی و پرواز بالای دریا و ترسِ سقوط و کوسه ها ادامه پیدا می‌کرد...
خوب یادم نیست که چند سالم بود. شاید دوازده، یا سیزده. اریون گرفته بودم. دو طرف صورتم باد کرده بود. درد دادشت... درد داشت... آن قدر که حتی برای بلعیدن کمی آب زجرکش می‌شدم. یادم نیست چند روز در رختخواب ماندم. یادم هست که سردم می‌شد و تند تند پتو می‌انداختند رویم... و چند ساعت بعد، طوری گرمم می‌شد که آب می‌زدند به دست و پایم و پارچه ی خیس می‌گذاشتند روی پیشانی‌ام... گذر زمان از دستم دررفته بود... گاهی صداها را تشخیص می‌دادم و شربتی... سوپی... به زور می‌خوردم... باقی‌اش خودم بودم و کابوس هایم و کوه های یخی و زبانه های آتش...
اما این‌بار، زمان از دستم در نمی‌رفت... بچه ای بود که مدام صدایم می‌کرد که نمی‌تواند شکلاتش را باز کند... چراغ اسباب بازی‌اش روشن نمی‌شود... موقع پاک کردن نقاشی اش پاره شده است...
درد توی گلویم بود...توی سرم... همه‌ی بدنم... توی گوش‌هایم می‌پیچید و... زمان از دستم در نمی‌رفت... هذیان‌های تصویری‌ام ‌ نصفه نیمه، معلق بین زمین و هوا جا می‌ماند... باید زیر همان دو پتویی که آورده بودم با یخ ها کنار می‌آمدم... شعله های آتش هم که زبانه می‌کشید، فقط می‌توانستم پسشان بزنم و صبر کنم...
آن وقت، وسط این کابوس ها، گریختن‌ها و ترس مبهم همیشه‌گی... آرزو کردم کاش بچه بودم...اریون گرفته بودم...خانه ی خودمان بودم... زمان از دستم درمی‌رفت... می‌خوابیدم... می‌خوابیدم... وسط‌هایش... صدای مامان می‌آمد... صدای بابا که گاهی حالم را می‌پرسید... صدای خواهر و برادرم... صدای خانه ی مان... صدای خانه مان...

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

یک نفر می‌خواهد بسپارد جان!

می‌دانی یک روزی باید اتفاق بیافتد... خوب می‌دانی که دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد! اما به خودت می‌گویی هروقت که لازم شد فکرش را می‌کنم... و حتی گاهی هم به طرز ابلهانه ای فکر می‌کنی شاید هم لازم نشد... شاید هم اتفاق نیافتاد...
اما رخ می‌دهد... درست وقتی که انتظارش را نداری... درست وقتی که بیش‌تر از هروقت دیگر تنهایی و خودت را بین زمین و هوا حس می‌کنی... درست وقتی که همه ی آن چه پیش رویت است را تاریک و تیره می‌بینی...
دخترکت می‌گوید جدا شدن یعنی چه؟ توی حیاط دوستم گفته تو پدر و مادرت جدا شده‌اند...
تو محکم ایستاده ای اما درونت چیز فروریخته است... هیچ کس نمی‌فهمد... نباید توقع داشته باشی... این است که به خودت می‌گویی باید حلش کنم... به خاطر بچه... من می‌توانم... یاد حرف دوستی می‌افتی که گفته بود هرچه بزرگ‌تر می‌شود جواب دادن به سوالاتش سخت‌تر خواهد شد...
آرام و شمرده حرف می‌زنی... او بازی می‌کند و تو آشپزی... برایش توضیح می‌دهی که گاهی پدر و مادرها با هم نمی‌سازند... مجبور می‌شوند... وگرنه همیشه باید با هم دعوا کنند... هر جمله که می‌گویی بغض می‌کنی و به زحمت می‌خوری مبادا بفهمد... خونسرد گوش می‌کند... مشغول بازی است... آن جوری که حتی فکر می‌کنی گوشش به تو نیست... اما حرفت که تمام می‌شود می‌گوید: خب شما دو تا جدا نشید باشه؟!
وقتی خوابش می‌برد، هنوز گیج و گمم... خشم و غصه ام با هم قاطی شده است... از آن‌وقت هاست که فکر مرگ می آید سراغم و دوست دارم خلاص شوم از سوال‌های سخت و جواب‌های سخت‌تر...از همه‌ی مشکلات تمام نشدنی‌ام... از همه ی آدم های آزاردهنده‌ی زندگی‌ام... خسته ام... کم آورده ام...
حالم بهم می‌خورد از این‌هایی که می‌نویسند عزیزم به خاطر بچه چرا سعی نمی کنید با هم آشتی کنید؟! چه می‌فهمی تو؟!! اصلا امشب دلم می‌خواهد به زمین و زمان فحش بدهم... شما هم که خوشی زده زیر دلت... برو و جمله‌های قشنگ امیدواری دهنده‌ات را نگه دار برای خودت...
آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندان...