بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و غرغرهای مکرر نفسک... ما به جمعیت خانواده ی مان اضافه کردیم!
این دو تا اعضای جدید خانواده ی ما هستن! ملوس خانوم و آقا ململ!
نفسک: مامان بدو! اینا همدیگه رو کشتن!
من: نه مامانی بازی میکنن ولشون کن!
نفسک: مامان باز این بدجسه رفت رو اون خوابید! بیچاره له شد!!
من: اونا اینجوری میخوابن ولشون کن!
نفسک: مامان بدو پسته اشو گرفت ازش!
من: اونا از پس هم برمیان. ولشون کن!
نفسک: مامان خواهش میکنم یه بار بهشون دست بزن! بیا... نترس!
من: نمیخوام! دوست ندارم... ولم کن!
نفسک، داره با اون دو تا حرف میزنه: بلش (ولش) کنید اصلن مامانمو! ترسوئه! من مراقب همه تون هستم!
این دو تا اعضای جدید خانواده ی ما هستن! ملوس خانوم و آقا ململ!
نفسک: مامان بدو! اینا همدیگه رو کشتن!
من: نه مامانی بازی میکنن ولشون کن!
نفسک: مامان باز این بدجسه رفت رو اون خوابید! بیچاره له شد!!
من: اونا اینجوری میخوابن ولشون کن!
نفسک: مامان بدو پسته اشو گرفت ازش!
من: اونا از پس هم برمیان. ولشون کن!
نفسک: مامان خواهش میکنم یه بار بهشون دست بزن! بیا... نترس!
من: نمیخوام! دوست ندارم... ولم کن!
نفسک، داره با اون دو تا حرف میزنه: بلش (ولش) کنید اصلن مامانمو! ترسوئه! من مراقب همه تون هستم!