۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

نامرد، نامرد است!

یادم باشد وقتی یک نفر بدی کرد و گذاشتمش کنار... وقتی عذابم داد و گذاشتمش کنار... وقتی پرده ها را درید و گذاشتمش کنار... 
دلم برایش نسوزد... 
حتی اگر چند وقت بعد آمد و گفت تا ابد دوستت دارم... فقط بگذار گاهی صدایت را بشنوم... بگذار گاهی ایمیل بدهم... 
دلم نسوزد و فرصت دوری و دوستی را نگذارم روبرویش... 
دلم برایش نسوزد...
چون قطعن روزی زهرش را می ریزد... آدمی که کنار گذاشته شده است، قابلیت این را دارد که به تلافی، روزی "دوباره" با دلت، زندگی ات و و روانت بازی کند... .



۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ما یه دم مارمولک می‌خواییم!


فکرش را بکن... یک هفته ده روزی را در یک رخوت عجیب و غریب دست و پا زده باشی... هی بریزی و بپاشی و جمع نکنی... دخترک اسباب بازی هایش را بیاورد توی پذیرایی... تو هم میز لوازم آرایشت را بریزی به هم... اتاقش را زیر و رو کند... تو هم قفسه‌ی کتاب‌هایت را، جعبه‌ی دی‌وی‌دی‌هایت را ولو کنی ... هی هردویتان بریزید و در شلوغی خانه دوتایی حال کنید و یک روز که داری بی حوصله آشپزی می‌کنی بیاید روی پیش‌خوان آشپزخانه بایستد و بگوید "چقده این جا ریخته بی ریخته است!!"
به خودت می‌گویی این یک نشانه است، از عالم بالا! که باید تکان بخوری. می‌روی آرایشگاه. موی هردویتان را کوتاه می‌کنی... میافتی به جان خانه... یک غذای مفصل درست می‌کنی... می‌روی زیر دوش، خنک و سبک می‌آیی بیرون... نفسک جانت از بیرون می آید. ذوق کرده که اتاقش را هم تو تمییز کرده‌ای... تازه داری از خودت راضی می‌شوی که می‌گوید: "دم مالمولکم کو؟!"
بعد یادت می افتد یک مارمولک چند سانتی متری داشته که دمش کنده شده بوده و تو قرار بوده بچسبانی و حالا دمه نیست! معلوم است که بدبخت شده‌ای! وقتی یک نفر در خانه راه می‌رود و مدام غر می‌زند که: "دم مالمولکمو بردی تو جاروبرقی! تو اونو بی دمش کردی! اصن چرا خونه رو تمییز کردی؟ مگه مهمون داریم؟! گریه می‌کنه. دمشو می‌خواد! دمه مالمولکم... دم مالمولکم... "

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

حالشو ببر دیوونه!

_ گیج و ویج شدم. خوبه؟
_ بهت که گفتم... آره خوبه!
_ خب اگه تو جای من بودی چی؟
_ من جای تو نیستم ولی میگم خوبه...
_خب فرض کن به تو پیشنهاد داده بود...
_میدونی که سن برای من مهمه... ولی خوبه...
_ خب فرض کن از تو کوچیکتر نبود...
_ببین اون عاشق تو شده نه من... من میگم خوبه...
_خب فرض کن عاشق تو میشد...
_ لامصب من میرفتم باهاش... من خوشم اومده... خوشم اومد میرفتم... تا تهش میرفتم... خوبه... خوبه... خوبه!

نسل خوشبخت یا بدبخت

دارم باهاش مشورت میکنم. راجع به داروهاش. میگم حرف گوش نمیده. میگه شده چیزی براش نخری؟

_آره خب. خیلی وقتا پول ندارم!

_ (میخنده) نه وقتی پول نداری. ببین اصولا تنبیهش میکنی؟

_ آره!

_ دقیقا چجوری؟!

_ مثلا بهش میگم اون اسباب بازی رو که میخواستی نمی خرم دیگه برات.

_ دیگه؟!

_ مثلا باهاش حرف نمیزنم... یکی دو دقیقه ... یا دعواش میکنم و اینا... (خودم هم شرمنده شدم)

_ (باز میخنده) خب خسته میشی! میگم تو یه کتاب روانشناسی در مورد تربیت کودک بنویس!

_ من الان خودم گیر کردم این وسط... یعنی میگی مامان های دیگه هم مثل من بدبخت بشن؟

_ بدبخت نه... یه نسل خوشبخت درست میشه از بچه هایی که هر گهی دلشون میخواد میخورن! ما که جرات نفس کشیدن نداشتیم بذارید بقیه حال کنن!

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

نفسک و حوادث اخیر!

*داریم عمو پورنگ نگاه میکنیم شماره پیامکشون رو اعلام میکنه. هیجان زده میگه:
_ بنویس براشون.
_ چی بنویسم؟
_ بنویس نفسک می دونه گلدون خان امیر محمده. اونا تعجب میکنن. بعد آبروشون میره میگن وای یه بچه ای! خیلی باهوشه! میدونه گلدون خان اسمش واقعن نیست، امیر محمده!!

*من گفتم بچه ام بازی هاش دخترونه است؟ من غلط کردم! از حیاط اومده آش و لاش! نمی دونم چجوری خورده زمین که هر دو زانوش، آرنجش، و پهلوش زخم شده. به عادت همیشه گریه و زاری و لوس بازی. همون طوری که لوس شده و نق نق میکنه میگه ماساژم بده. منم میشینم کنارش دست و پاشو ماساژ میدم.
نفسک: آی... آآخ ...آی... مُلدم... آخیش... آخیش... خوبه... چه حالی دارم میکنم!

*هستی اومده دارن دو تایی ناهار می خورن. تلویزیون تبلیغ یه سریال پلیسی میده:
هستی: ئه... بیست و چهار رو میخواد بده!!
من: نه این یه چیز دیگه است...
نفسک: فرار از زندان!!!
هستی: رویای شیشه ای!
نفسک: افسانه ی افسون گَل!
هستی: عروسک پارچه ای!
و ادامه داشت... و من هی به بچگی خودم و نادونی هام فکر میکردم و آه می کشیدم!

چراغ قرمز

می خواهم حاضر شوم برای یک قرار مهم. دیدن چند دوست خوب. موهای خیسم را خشک می کنم و به خودم می گویم کاش قرار بود تو را ببینم. یک هویی دلم تو را هوس میکند.
که با هم راه برویم تو حرف بزنی و من دستت را تو دستم فشار بدهم و با انگشت هایت بازی کنم... و تو بگویی کرم نریز!
که با هم لابلای مغازه ها بچرخیم. من بازویت را محکم گرفته باشم و بگویم این چطوره؟ تو بخندی و با همان لحن خودت بگویی "لامصب! همه چی به تو میاد. بخر! فقط بخر!"
که با هم  پشت چراغ قرمز چهار راه ولی عصر ایستاده باشیم و تو غر بزنی که گرم است و تقصیر من است که بی ماشین، پیاده، باید این جا، منتظر باشیم و من بگویم عوضش ما تا حالا پشت چراغ قرمز نایستاده بودیم. این طوری. پیاده. توی گرما و تو بخندی از آن خنده ها که دوست دارم...
که من هی بگویم گشنه ام و تو بگویی عزیزم چاق میشی. دوست ندارم. تحمل کن! و بعد توی رستوران بگویی زن باس خوب غذا بخورد. جوری که آدم نگاهش میکند گشنه اش شود... و هردو با هم بگوییم سلام بکس و میزهای اطراف از خنده ی ما سر بچرخانند...
عیبش این است که حتی اگر بودی خاطره ها دیگر تکرار نمی شوند... اصلا مزه ی خاطره به یک بار چشیدنش است...

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

مرا می ترسانی....

وقتی دور شده ای، از چیزهایی که روزی تو را عذاب داده اند انگار نیستند. یادت میرود روزهایی بوده که چقدر اذیت شده ای.
شب ها... روزها... نور ها... بو ها... صدا ها... کلمات... نگاه ها ... همه چیز را فراموش میکنی... انگار از اول نبوده اند...
به خودت می گویی... چه خوب... من توانستم... من فراموش کردم... من خوبم!
اما نمی دانی که آن ها آن جا هستند. در اعماق ذهنت... در آن ته ته های دلت... جا خوش کرده اند... و کافیست جرقه ای ... تلنگری... بکشدشان بیرون... درست جلوی چشمانت... انگار همین دیروز بوده است...
"شب های چاپ نشریه... بیدار تا صبح... گرافیست های بدقول... چاپخانه... حروف چینه سر به هوا... تیتر... مطالب نصفه نیمه و نویسنده های خواب آلود و فراموشکار... مصاحبه... جشنواره... آدم های معروف بزرگ... آدم های معروف حقیر...دود سیگار... رنگ های خراب شده بعد از چاپ... ساندویچ های نیم خورده... بگو مگوی اسم اول... اسم آخر... لوگو... و نفس عمیق بعد از توزیع... ."
 می دانی؟
نه نمی دانی...
خاطره که تعریف می کنی ... خاطره های مرا زیر و رو می کنی...
خاطره که تعریف می کنی... مرا می ترسانی...
نه نمی دانی...
گاهی... به شدت... مرا می ترسانی...

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

بهش فکر کن. می تونی!

باید حواست به همه چیشون باشه. یکی دو تا که نیست! میگم برو بشین چند روزِ پ.ی پ.ی نکردی!
می شینه اما هی غر میزنه: ندارم. نمی تونم!
من:  تو بشین. بهش فکر کنی، میتونی!
نفسک: بهش فکر کنم؟ می تونم؟ (بعد از چند دقیقه) یعنی الان به لگو هام فکر کنم اون قصره درست می شه؟!
عصبانی ام. خنده ام نمی گیره. جواب هم نمی دم.
نفسک (چند دقیقه بعد بلند شده داره دستاشو می شوره): ولی من به یه شکل دیگه فکر کردم. نمی دونم چرا این شکلی در اومد!!

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

تو چند بار عزیزم؟!

به خاطر منتظر ماندت... که عصبی ات کرده بود... دیشب به من گفتی... (خیلی چیزها گفتی) یکیش بد جوری توی سرم مدام میچرخد. گفتی: "خوبه همه دور و بری هات از فامیل و آشنا م(...) بهت باز این طوری سنگشون رو به سینه میزنی و یه ساعته منو معطل یکیشون کردی! فقط واسه گرفتاری میخوانت!" یک ضرب المثل جالب هم گفتی. که نوشتن ندارد. اما خواستم بدانی که عین جمله ات یادم مانده!
گفتی وبت را نمی خوانم در گودرهم  آن فالوات کردم... باشد. گیرم نخوانی... برای تو ننوشته ام... برای خودم نوشته ام... چون از دیشب دارم فکر میکنم، دوست خوب چند ساله ی من! اگر من این قدر ضعیف و ذلیلم، تو چند بار در این سال ها این کار را کرده ای عزیزم؟! چند بارمرا له کرده ای که این همه سال دوام آورده ایم؟!!

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

قول میدهم

چند وقتی میشود که روی مچ کوچکش یک چیزی قد نخود از زیر پوست توی ذوق می زند. فکر میکردم همان استخوانی است که همه داریم. یک روزهایی انگار کم رنگ تر می شد... یک روزهایی پررنگ تر. دیروز بهانه می گرفت که گلو درد دارد... چشمم خورد به دستش که انگار باز پر رنگ تر است.
به دکترش زنگ زدم وقت گرفتم که برویم. به پدرش اس ام اس دادم گفت می آید. ولی نظرش این بود که ارتوپد باید ببیند نه متخصص کودکان. رفتیم پیش ارتوپد. گفت یک کیست ساده است که زیر پوست تشکیل شده... یک سکه بگذارم رویش و ببندمش برای مدتی اگر جذب نشد باید با سرنگ خالی اش کرد... اگر باز هم نشد باید با جراحی درش آورد.
شاید اگر به خاطر گردن من نبود، اصلا نمیدانست جراحی یعنی چه. اما از دیروز تا حالا مدام از من قول میگیرد که جراحی نباشد. که با سکه خوب شود... 
من هی قول میدهم... الکی قول میدهم... اما نه او آرام میشود نه من... .