۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه
هدیهی روزِ عشق
مشغول مشق نوشتن است. آن وسطها هی غر میزند که میشود کمی را بعدن بنویسد. میگویم نه. باید تمامش کند. تلوزیون تبلیغ ولنتاین را نشان میدهد. یک قلب پر از شکلات و عروسک و همهی چیزهای جذاب و خواستنی از نظر نفسک. مشکوک سربلند میکند که: مگه تو عاشقم نیستی؟ پس چرا بهم کادو نمیدی؟
روی کاناپه ولو شدهام. لیوان چای دستم است، میخندم. میریزد روی ران پایم، آن جایی که شلوارک نیست و حسابی میسوزم. میگویم من عاشقانه همه زندگیمو بهت هدیه دادم...
_ عه، مامان! جدی شو. بیا بهم کادو بده. به بابام هم میگم باید یه چیزی بهم بده. شماها هی میگید عاشق منید.
هنوز میخندم: خب حالا چی میخوای؟
_ امروز اتاقمو تو مرتب کن... تروخدا... این بشه کادوی ولنتاین من.
_ خب پس کادوی من چی؟ تو بهم کادو چی میدی؟
خیلی شیک و مجلسی بادی به غبغب میندازد و میگوید: من درسامو بخونم و مشقامو بنویسم برای تو کادوعه دیگه!
روی کاناپه ولو شدهام. لیوان چای دستم است، میخندم. میریزد روی ران پایم، آن جایی که شلوارک نیست و حسابی میسوزم. میگویم من عاشقانه همه زندگیمو بهت هدیه دادم...
_ عه، مامان! جدی شو. بیا بهم کادو بده. به بابام هم میگم باید یه چیزی بهم بده. شماها هی میگید عاشق منید.
هنوز میخندم: خب حالا چی میخوای؟
_ امروز اتاقمو تو مرتب کن... تروخدا... این بشه کادوی ولنتاین من.
_ خب پس کادوی من چی؟ تو بهم کادو چی میدی؟
خیلی شیک و مجلسی بادی به غبغب میندازد و میگوید: من درسامو بخونم و مشقامو بنویسم برای تو کادوعه دیگه!
۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سهشنبه
بغلش کن تا دیر نشده
نوزادیاش به چشم زدنی گذشت. آن روزهایی که مدام خواب بود. هنوز با پدرش زندگی میکردیم، به او میگفتم توی روز دلم برای نفسک تنگ میشود، گاهی دوست دارم بیدارش کنم! میگفت دیوانهای! تاتی تاتی کردنش به چشم برهم زدنی شد دویدن. تک زبانی و ناقص حرف زدنش خیلی زود شد بلبل زبانی... حتی نخواندن و ننوشتنش هم زود شد خواندن و نوشتن و ضرب و تقسیم...
این روزها ده دوازده ساعتی کلن نیستم. باشم هم خستهام. باید شام شب و نهار فردا را درست کنم. گاهی این بین فیلم نگاه میکنم و نفسک که می آید هی باید بگویم صبر کن این را بشورم... صبر کن این را ببینم... امشب غذای روز بعد را که گذاشتم جا بیافتد، نشستم به گتسبی بزرگ. به عادت هر روزش آمد روی پایم نشست. همیشه بعد از یک دقیقه و یک بوسهی هولهولکی بلندش میکردم که: "بزرگ شدی... پام درد میگیره...بذار ببینم فیلمه چی شد"، میفرستادم برود پی بازی یا مشقش. امروز اما فیلم را نگه داشتم. بغل و بوس و هی حرف زدیم و هی توی دلم قند آب شد. گذاشتم هرچقدر دوست دارد روی پایم بشیند و استخوانم ذوقذوق کند...
به خودم گفتم مثل چشم برهم زدن این مرحله هم میگذرد. فکر میکنی چند سال... چند شب... چند بغل اینطوری مانده؟ بچسب به همین الان... بغلش کن تا دیر نشده... تا حسرتش نمانده... بغلش کن...
این روزها ده دوازده ساعتی کلن نیستم. باشم هم خستهام. باید شام شب و نهار فردا را درست کنم. گاهی این بین فیلم نگاه میکنم و نفسک که می آید هی باید بگویم صبر کن این را بشورم... صبر کن این را ببینم... امشب غذای روز بعد را که گذاشتم جا بیافتد، نشستم به گتسبی بزرگ. به عادت هر روزش آمد روی پایم نشست. همیشه بعد از یک دقیقه و یک بوسهی هولهولکی بلندش میکردم که: "بزرگ شدی... پام درد میگیره...بذار ببینم فیلمه چی شد"، میفرستادم برود پی بازی یا مشقش. امروز اما فیلم را نگه داشتم. بغل و بوس و هی حرف زدیم و هی توی دلم قند آب شد. گذاشتم هرچقدر دوست دارد روی پایم بشیند و استخوانم ذوقذوق کند...
به خودم گفتم مثل چشم برهم زدن این مرحله هم میگذرد. فکر میکنی چند سال... چند شب... چند بغل اینطوری مانده؟ بچسب به همین الان... بغلش کن تا دیر نشده... تا حسرتش نمانده... بغلش کن...
۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه
از دردی گریستهام که از آنِ من نیست... *
اغراق نیست اگر بکویم آقای ب یکی از مودبترین، خوشروترین و با شخصیتترین مردهایی است که دیدهام. او یک مرد میانسال با موهای جو گندمی و ظاهری معمولی است. خوشپوش است اما چیزی جز اینها در او هست که باعث میشود همه برایش بیاندازه احترام قائل باشند. آقای ب در یکی از شرکتهای زیر مجموعه است. کارمان مرتبط نیست. اگر تصادفن ماشین نیاورد او را توی سرویس میبینم. امروز قرار بود آقای ب برای من کاری انجام دهد. وقتی تشکر کردم... گفت نمیدانم باید بگویم یا نه... در جوانی نامزدی داشتم... هرچه خاک اوست عمر شما باشد... شما مرا یاد او میاندازید... چهرهتان... حرف زدنتان... هرکاری که کردم برای دل خودم کردم... شک نکنید جای تشکر ندارد...
من لبخند زدم و باز تشکر کردم اما از همان لحظه یک چیزی بیخ گلویم چسبیده و ول کن نیست... چرا همه چیز پیچیده و سخت به نظر میرسد؟ چرا دور و برم همه چیز غمانگیز است؟ انگار پسِ همه آدمها یک داستان غم انگیز هست. من... من دلم لبخند نه... خنده میخواهد... از ته دل...
*شاملو
۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه
گذاشتیم آنچه از دست رفتنی است از دست برود!
برای
یک آدم معمولی مثل من این خونسردی عجیب است؟ نه نیست. آدم معمولیها هم بالا و
پایین داشتهاند. قهر و آشتی داشتهاند. سرشان به سنگ خورده... مثل آن سنگی که چند
سال پیش، فلانی انداخت جلوی پای من! وقتي ميانهمان بهم خورد، يادم هست كه هرروز
يكي بلاكم ميكرد. شنيده بودم كه به همه گفته يا من يا اين. غصهام شده بود. براي
من كه حس ميكردم قربانيام و خود اين ماجرا آزارم داده بود، پذيرفتن رفتارهاي بقيه
غيرقابل تحمل بود. حتي يادم هست به يكيشان ايميل دادم كه چرا؟ طبيعتن او هم جز
يكسري بهانه بي سر و ته مثل دستم خورد و
نميدونم... جوابي نداشت. الان نميفهمم كه چرا اينقدر حساس شده بودم. چرا قضاوت آدمهاي مجازي، آدمهايي كه توي زندگيام هيچ بودند، برايم تا اين حد مهم شده بود.
معجزه زمان كار خودش را كرد. من آرام شدم و ماهها بعد يكييكي آن آدمها برگشتند. حتي يك از دوستانم كه نظرش برايم خيلي مهم بود، يك روز مرا
كنار كشيد كه الان ميفهمم كه حق با تو بوده...
ميگويند
دردي كه تو را نكشد قويترت ميكند. مثل حالا كه وقتي ميشنوم دوست چندين و چند
سالهي من (دوست؟!) هرجايي ميرود، دروغي در مورد من ميگويد. به هركسي سفارش ميكند
كه من آدم بديام و او خوب است و حرفهايي
از اين دست... چيزي در من عوض نميشود. برايم مهم نيست كه فلاني چرا با اين سن و
سال و تجربه هنوز مثل بچهها دهنبين است. حالا من آنقدر تجربه داشتهام كه بدانم
زمان همه چيز را حل ميكند. قضيهي زمستان و روسياهي ذغال است. وسط اين همه ماجرا
فكرش را بكنيد دوستي باشد (قدمتش هم حتي مهم نيست) دلگرمات كند. اين كه هر
اتفاقي كه بيافتد به تو ايمان داشته باشد. به خاطر تو هيچ تماسي را جواب ندهد.
كاري كند كه بتواني به دروغ هاي دور و بريها و تهمتهايشان بخندي و به سلامت
گردنه را رد كني. مثل كوه پشتت بايستد و مدام بگويد ولش كن، اين آدمها مهم
نيستند. تو مهمي... خب بايد ماچش كرد. يا حتي بيشتر، توي بغل فشارش داد... مگه
نه؟!
پ.ن: دروغ چرا، این ماجرای دردی که تو را نکشد و اینا زیاد با عقل جور در نمیآید... استفاده کردیم که استفاده کرده باشیم!
پ.ن: دروغ چرا، این ماجرای دردی که تو را نکشد و اینا زیاد با عقل جور در نمیآید... استفاده کردیم که استفاده کرده باشیم!
۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه
دروغی به وسعت یک خیابان...
باید امشب یادم بیاید؟ من چهارشنبه را پس ذهنم پنهان کرده بودم. قرار نبود اینطوری تصادف و تقدیر همه چیز را بکوبد توی صورتم. قرار بود من مشغول باشم و چهارشنبه سرکار باشم و پنجشنبه مهمانی بروم و به روی خودم نیاورم که آن شب خانهی تو ماندم... که آن شب اولین شبی بود که من خانه ی تو صبح کردم. که صبح صدای در بیدارم کرد. که نفهمیده بودم کی رفتهای و کی آمدهای... مست بودم؟ مست هم بودم... اما یادم هست... توی مه... کم رنگ... اما یادم هست... مهمانها تا دیر وقت خوشی کرده بودند. وقتی که رفتند، خیلی دیر بود و تو گفته بودی نرو... شب را همین جا بمان...
با صدای در بیدار شدم. یک دسته گل بزرگ دستت بود. ذوق کرده بودم. گفته بودی این موقع صبح دسته گل بهتری نمیشد گیرآورد. اما بهتر از گل نوشتهات بود... راجع به شبمان... صبحمان... میدانستی هیچ وقت جز تو کسی برای من عاشقانهای ننوشته بود؟ من فقط لایک زدم... نمیشد عکسالعمل بیشتری نشان داد... میشد؟ من بیاحساسم؟! نبودم... نیستم... نمیشد...
یک جورهایی دعوا شده بود. قرار نبود ما بمانیم. اما ماندیم. رئیس به تلفنهایش جواب نمیداد که بپرسیم اجازه داریم برویم یا نه... آقای میم آمد. گفت خانمها از سرویس جاماندید. خانم همکار فوری گفت بله نیم ساعتی کارمان طول میکشد. گفت من شما را میبرم. نه اینکه اولین بارش باشد. شنیده بودم که خیلی وقتها بچه ها را میرساند. آدم بدی نیست واقعن... اما من دوست نداشتم ما را برساند. من حتی توی این همه وقت جرات نکرده بودم به خانم همکار ماجراهای اساماس ها را بگویم... دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. عصبی بودم. خانم همکار را باید اول پیاده میکردیم... گفت خیابان سین. چطور من متوجه نشدم خیابان سین ینی خیابانِ تو؟ به این زودی فراموش کرده بودم؟ (یکسال زود است؟) همهی حواسم به این بود که خانم همکار پیاده میشود و من تنها میمانم. به خیابان سین رسیدیم... من یکهو... وسط حرف خانم همکار سراسیمه سرگرداندم... گفتم خیابونِ سین؟! بعد دلم هری ریخت پایین. نه... نه... اصلن نمیتوانی بفهمی این هُری ینی چجوری... همانجوری که میخواهی بگویی نگه دار من پیاده میشوم... که داد بزنی هی جلوتر نرو... به خیابان پانزدهم نرسیم یک وقت...
و به خیابان پانزدهم نرسیدیم... خانم همکار هی میگفت حالا دست چپ... اینو دست راست... ما از جلوی آن سوپر مارکت کذایی رد شدیم... به خیابان پانزدهم نرسیدیم اما آن میوه فروشی یادت هست؟ کرفسهایش خوب نبود... به خیابان پانزدهم نرسیدیم اما از همان کوچه رد شدیم که بار اول خانه را گم کرده بودم و به تو زنگ زدم...
کف دست هایم عرق کرده بود. خانم همکار پیاده شد. من بغض کرده بودم. گفتم همین را برگردیم. آقای میم گفت آن ته هم راه دارد... ندارد؟ نباید بالاتر میرفتیم. مجبور شدم داد بزنم: نه... همینو برگردید... کابوس دیدنِ تو... دوباره دیدنِ تو...
گوشی را گرفته بودم دستم و خوشحال بودم که آخرین حرفهایت را نگه داشتهام و همیشه کمکم میکند که جای توهمِ عشق، جای آن گلها... آن کینه و نفرت را، حقیقت را به یاد داشته باشم...
آقای میم حرفی نزد. گمانم رنجیده بود. مهم نبود. آدرس خانه را ندادم... یک جایی توی خیابان اصلی پیاده شدم. اصرار کرد که سرد است. گفتم همین کوچه است. دروغ میگفتم. پیاده راه افتادم... بغض دست از سرم برنداشته بود. رسیدم. چراغها خاموش بود. یادم رفته بود نفسک با بقیه رفته است. هیچ کس خانه نیست... این چند روز را تنها هستم... چه خوب که تنها هستم... دست کم کسی نمیپرسد: طوری شده؟ گریه میکنی؟ چه خوب که همهاش یک خیابان است و نه بیشتر... ما عادت نداشتیم خاطره بسازیم... میبینی؟ همیشه جای شکرش باقیست...
حالا من اینجام... توی سکوت نشستهام و مینویسم... حولهی حمام تنم است. آب حالم را خوب کرده یا حرف زدن با سین حالم را خوب کرده است؟ وقتی بلند بلند میخندم میگوید: حاضر شو شام ببرمت بیرون... سین از خیابان سین خبر ندارد. دلم نمیخواهد برایش تعریف کنم. الان و در این لحظه دلم الف را میخواهد... مثل آن شب که تو رفته بودی اما الف سراسیمه خودش را رسانده بود. نشسته بود روی مبل و من بلند بلند گریه میکردم. عصبانی بود. از تو... از من که به تو دل بسته بودم... اما سفت بغلم کرده بود و من بلند بلند گریه میکردم... همیشه حسودیت میشد... آن شب باید تو سراسیمه خودت را میرساندی... امشب شب تصادف و تقدیر است... سین نوشته: نزدیکم. گشنهام. سراسیمه و دیوانهوار رانندگی کردهام. بدو بیا پایین...
۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه
بچه یا جغد؟ مسئله این است!
_ مامان میشه یه بچه از پرورشگاه بیاریم؟ (ناخودآگاه لبخند میزنم) ... آره؟! پس موافقی؟
_ چقدری باشه؟ دختر باشه یا پسر؟
_ پسر باشه... بامزه باشه مثل پسر خاله سعیده... یه ذره کوچولوتر باشه که بیاد بغل...
_ خب بعد باید تو همه چی باهاش شریک بشی... تختشو باید بذاریم تو اتاقت... باید به من کمک کنی واسه نگهداریش...
_ باشه... باشه... قول میدم...
_ پول تو جیبیات هم کم میشه... کمتر میتونم برات چیزمیز بخرم... بلاخره باید یه مقداری از پولمو برای اون خرید کنم...
یکهو ساکت میشود... نادر عکس دو تا بچه جغد خیلی بانمک شر کرده است. نشانشان می دهد:
_ اصن بچه رو ول کن، جغد میخری برام؟ ببین چقدر بامزه ان!
_ چقدری باشه؟ دختر باشه یا پسر؟
_ پسر باشه... بامزه باشه مثل پسر خاله سعیده... یه ذره کوچولوتر باشه که بیاد بغل...
_ خب بعد باید تو همه چی باهاش شریک بشی... تختشو باید بذاریم تو اتاقت... باید به من کمک کنی واسه نگهداریش...
_ باشه... باشه... قول میدم...
_ پول تو جیبیات هم کم میشه... کمتر میتونم برات چیزمیز بخرم... بلاخره باید یه مقداری از پولمو برای اون خرید کنم...
یکهو ساکت میشود... نادر عکس دو تا بچه جغد خیلی بانمک شر کرده است. نشانشان می دهد:
_ اصن بچه رو ول کن، جغد میخری برام؟ ببین چقدر بامزه ان!
۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه
نَـفـسنَـفـس...
نظر من را بخواهید در زندگی لحظات نفسگیر و کارهای هیجان انگیزی هست که وسطش نباید پرسید:"میدونی دوستت دارم؟ میدونی بدون تو نمیتونم زندگی کنم؟" یا مثلن... "منو دوست داری؟ بگو منو دوست داری!"
لحظات خراب شده، تمرکز آدم بهم میریزد... بگذارید ماجرا تمام شود... نفس عمیقی کشیده در سکوت و آرامش سوالاتتان را مطرح کنید...
دستِ کم توقع جواب نداشته باشید... با تشکر...
من ا... توفیق!
۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه
جام جهانی و آیین زناشویی و بوسنی!
اول
دبیرستان بودم که یک روز دوستم گفت توی اتاق خواب پدر و مادرش یک کتاب فجیع! پیدا
کرده است. صبوری کردیم تا یک روز خانه خالی شد و رفتیم کتاب را با هیجان خواندیم.
آیین زناشویی بود. با حقایقی ترسناک و غیرقابل باور. آن
موقع بحث جنگ بوسنی بود و تجاوز و آدمکشی. ما دو تا، بعد از این کشف عجیب و
تکان دهنده... تا مدتها فکرمان مشغول بود که اگر این کارهای زشت زناشویی است، پس
تجاوز ینی چیجوری؟!
بعد هم خیلی دانشمندطور، به این نتیجه رسیدیم که تجاوز لابد یه چیزی اضافه بر این
کارهاست و
مثلن یک آلتی چیزی هم جایی پنهان شده که ما خبر نداریم!
اول دبیرستان
باشی و این همه نادون! خب با این اوصاف عجیب است که 17 سالگی عاشق یکی بشوم و هشت سال هم به زندگی نکبت باری ادامه بدهم و مدام با خودم فکر کنم درستش لابد همینجوری است؟!
پ.ن: بسیار هم مناسبت دارد با همگروه شدنمان در جام جهانی با بوسنی. بعله!
۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه
همیشه این دکمهی جاذبه خراب است...
به حول و قوه الهی همیشه این دکمهی جاذبهام خراب است. دیشب باز تا دیروقت شرکت بودم. خسته بودم و برنامه شب را
کنسل کردم. صبح که از خواب بلند شدم، پیشانیام، همانجایی که درد داشت، یک جوش زده
بود قد یک.. یک... یک تخم مرغ!(حالا یهکم کوچیکتر)به کل ناامید و افسرده شدم. نمیخواستم
برنامهی روزِ تعطیلم را یک جوش خراب کند. اما خراب شده شود. بی حال و حوصله حاضر شدم.
دستم به آرایش کردن نرفت. جوش دهن کجی میکرد و من نخواستم حتی با کرم پورد قایمش کنم.
دم دستی ترین لباسِ گرمی که داشتم را پوشیدم. سرراهِ رفتن به شهروند، پشت ویترین یک
مغازه از چیزی خوشم آمد. فقط خواستم قیمتش را بدانم. آقای مغازه دار اما اصرار داشت
که کارتش را بگیرم. که شمارهی موبایلش هم پشتش نوشته شده! میخواستم بگویم نمیبینی؟
واقعن آن جوش را نمیبینی؟
توی شهروند، همانقدر بدخلق و بیحوصله، چرخ دستی را هل
میدادم و حواسم به ساعت بود که دیر نشود... جلوی قفسه سسها ایستاده بودم، آقای سبد
به دست که بارانی بلند و کرم رنگی تنش بود، چیزی پرسید. در طبق اخلاص، جواب جامع و
مفیدی دادم. دیدم پا به پای من میآید. نگاهش کردم. خندان گفت: با هم خرید کنیم من
یاد بگیرم! میخواستم بگویم نمیبینی؟ واقعن آن جوش را نمیبینی؟
با آنهمه خرید، درحالیکه از سرما بیدبید میلرزیدم،
منتظر بودم که ماشین از پارکینگ خارج شود و سوار شوم. لیستی که برای شب نوشته بودم
همراهم نبود و نگران فکر میکردم چیزی جا ماند؟ چیزی جا ماند؟ آقای مهربانی! اصرار
داشت که سرد است، سوار شوم. گفتم منتظرم الان میرسد. گفت برف لباسهایت را خیس میکند.
میخواستم بگویم نمیبینی؟ واقعن آن جوش را نمیبینی؟
وقتی آدم با یک جوش گنده راه میافتد توی خیابان ینی یک
جای کار میلنگد. یک جور تابلوی نزدیک نشوید است.
من که همیشه این دکمهی جاذبهام خراب است. خلاص! به وقتش
آف میشود و میرود روی ورژن دافعه... مثل آن وقتهایی که کلی به خودم رسیدهام و از خودم راضیام... هیچ کس مرا نمیبیند! آن موقعی هم که لازمش ندارم مثل امروز فوران میکند
و به هیچ دردی هم نمیخورد!
اشتراک در:
پستها (Atom)
