۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

بچه یا جغد؟ مسئله این است!

 _ مامان می‌شه یه بچه از پرورشگاه بیاریم؟ (ناخودآگاه لبخند می‌زنم) ... آره؟! پس موافقی؟
_ چقدری باشه؟ دختر باشه یا پسر؟
_  پسر باشه... بامزه باشه مثل پسر خاله سعیده... یه ذره کوچولوتر باشه که بیاد بغل...
_ خب بعد باید تو همه چی باهاش شریک بشی... تختشو باید بذاریم تو اتاقت... باید به من کمک کنی واسه نگهداریش...
_ باشه... باشه... قول می‌دم...
_ پول تو جیبی‌ات هم کم می‌شه... کم‌تر می‌تونم برات چیزمیز بخرم... بلاخره باید یه مقداری از پولمو برای اون خرید کنم...
یک‌هو ساکت می‌شود... نادر عکس دو تا بچه جغد خیلی بانمک شر کرده است. نشان‌شان می دهد:
_ اصن بچه رو ول کن، جغد می‌خری برام؟ ببین چقدر بامزه ان!


۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

نَـفـس‌نَـفـس...

نظر من را بخواهید در زندگی لحظات نفس‌گیر و کارهای هیجان انگیزی هست که وسطش نباید پرسید:"می‌دونی دوستت دارم؟ می‌دونی بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم؟" یا مثلن... "منو دوست داری؟ بگو منو دوست داری!" 
لحظات خراب شده، تمرکز آدم بهم می‌ریزد... بگذارید ماجرا تمام شود... نفس عمیقی کشیده در سکوت و آرامش سوالات‌تان را مطرح کنید... 
دستِ کم توقع جواب نداشته باشید... با تشکر...
من ا... توفیق!

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

جام جهانی و آیین زناشویی و بوسنی!

اول دبیرستان بودم که یک روز دوستم گفت توی اتاق خواب پدر و مادرش یک کتاب فجیع! پیدا کرده است. صبوری کردیم تا یک روز خانه خالی شد و رفتیم کتاب را با هیجان خواندیم. آیین زناشویی بود. با حقایقی ترسناک و غیرقابل باور.  آن موقع بحث جنگ بوسنی بود و تجاوز و آدمکشی. ما دو تا، بعد از این کشف عجیب و تکان دهنده... تا مدت‌ها فکرمان مشغول بود که اگر این کارهای زشت زناشویی است، پس تجاوز ینی چیجوری؟!
بعد هم خیلی دانشمندطور، به این نتیجه رسیدیم که تجاوز لابد یه چیزی اضافه بر این کارهاست  و مثلن یک آلتی چیزی هم جایی پنهان شده که ما خبر نداریم! 
اول دبیرستان باشی و این همه نادون! خب با این اوصاف عجیب است که 17 سالگی عاشق یکی بشوم و هشت سال هم به زندگی نکبت باری ادامه بدهم و مدام با خودم فکر کنم درستش لابد همینجوری است؟!

پ.ن: بسیار هم مناسبت دارد با هم‌گروه شدنمان در جام جهانی با بوسنی. بعله!‏

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

همیشه این دکمه‌ی جاذبه‌ خراب است...

به حول و قوه الهی همیشه این دکمه‌ی جاذبه‌ام خراب است. دیشب باز تا دیروقت شرکت بودم. خسته بودم و برنامه شب را کنسل کردم. صبح که از خواب بلند شدم، پیشانی‌ام، همان‌جایی که درد داشت، یک جوش زده بود قد یک.. یک... یک تخم مرغ!(حالا یه‌کم کوچیک‌تر)به کل ناامید و افسرده شدم. نمی‌خواستم برنامه‌ی روزِ تعطیلم را یک جوش خراب کند. اما خراب شده شود. بی حال و حوصله حاضر شدم. دستم به آرایش کردن نرفت. جوش دهن کجی می‌کرد و من نخواستم حتی با کرم پورد قایمش کنم. دم دستی ترین لباسِ گرمی که داشتم را پوشیدم. سرراهِ رفتن به شهروند، پشت ویترین یک مغازه از چیزی خوشم آمد. فقط خواستم قیمتش را بدانم. آقای مغازه دار اما اصرار داشت که کارتش را بگیرم. که شماره‌ی موبایلش هم پشتش نوشته شده! می‌خواستم بگویم نمی‌بینی؟ واقعن آن جوش را نمی‌بینی؟
توی شهروند، همان‌قدر بدخلق و بی‌حوصله، چرخ دستی را هل می‌دادم و حواسم به ساعت بود که دیر نشود... جلوی قفسه سس‌ها ایستاده بودم، آقای سبد به دست که بارانی بلند و کرم رنگی تنش بود، چیزی پرسید. در طبق اخلاص، جواب جامع و مفیدی دادم. دیدم پا به پای من می‌آید. نگاهش کردم. خندان گفت: با هم خرید کنیم من یاد بگیرم! می‌خواستم بگویم نمی‌بینی؟ واقعن آن جوش را نمی‌بینی؟
با آن‌همه خرید، در‌حالی‌که از سرما بیدبید می‌لرزیدم، منتظر بودم که ماشین از پارکینگ خارج شود و سوار شوم. لیستی که برای شب نوشته بودم همراهم نبود و نگران فکر می‌کردم چیزی جا ماند؟ چیزی جا ماند؟ آقای مهربانی! اصرار داشت که سرد است، سوار شوم. گفتم منتظرم الان می‌رسد. گفت برف لباس‌هایت را خیس می‌کند. می‌خواستم بگویم نمی‌بینی؟ واقعن آن جوش را نمی‌بینی؟
وقتی آدم با یک جوش گنده راه میافتد توی خیابان ینی یک جای کار می‌لنگد. یک جور تابلوی نزدیک نشوید است.
من که همیشه این دکمه‌ی جاذبه‌ام خراب است. خلاص! به وقتش آف می‌شود و می‌رود روی ورژن دافعه... مثل آن وقت‌هایی که کلی به خودم رسیده‌ام و از خودم راضی‌ام... هیچ کس مرا نمی‌بیند!  آن موقعی هم که لازمش ندارم مثل امروز فوران می‌کند و به هیچ دردی هم نمی‌خورد!

۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

سرخه صورتم از سیلی، اما سرده تنم...*

سرتاپا مشکی پوشیده بود. مقنعه سرش بود. چادرش را پیچیده بود دورش تا به جز کیف بزرگی که روی دوشش بود، بتواند دست بچه را هم بگیرد. به نظرم آمد که دخترک کمتر از دو سال دارد. تازه راه رفتن یاد گرفته. اما پسرک چهار، پنج ساله می‌زد. خوشحال چند قدم جلوتر می‌دوید و باز برمی‌گشت. توی دستش برگ‌های خیس و زرد چنار جمع کرده بود و مثل یک چیز بار ارزش، حواسش بود که نیافتند. عرض پل عابر پیاده کم بود. آدم‌ها از روبرو می آمدند مجبور شدم آهسته پشت سرشان راه بروم. زن که کمی چاق هم بود سلانه سلانه قدم برمی‌داشت و قربان صدقه‌ی دخترک می‌رفت: خانوم شده دخترم... راه می‌ره... مامانش خسته‌اس... خودش راه می‌ره...
بچه یک کلاه بافتنی دستباف سرکرده بود. که با یک بند نازک زیر گردنش بسته می‌شد. لپ‌هایش زده بود بیرون. کلاه کوچک بود و گردن نرم و تپلش را نمی‌پوشاند. هوا تاریک بود. یقه‌ی کاپشن را داده بودم بالا و دست در جیب و هنوز سردم بود. فکر کردم: کپلی گردنت یخ می‌زنه. با قدم‌های نامطمئن راه می‌رفت و چشمش به پاهایش بود. تازه متوجه شدم یک دمپایی پلاستیکی صورتی پوشیده است. از این دمپایی‌ها که جلوی‌شان بسته است و پشتش کش دارد. پسرک هم عین همان آبی رنگش را پوشیده بود. اما هیچ کدام جوراب نداشتند. سر و وضعشان تمییز و مرتب بود. ولی دمپایی... بدون جوراب... یک‌آن خواستم مثل احمق‌ها بلند بگویم خانوم پاشون یخ می‌کنه... مثل احمق‌ها، انگار اوضاعشان را نمی‌دیدم. چیزی گلویم را فشار می‌داد. خواستم سریع از کنارشان  رد شوم که دخترک مکث کرد و ناگهان دمپایی از پایش در آمد. پایش از این پاهای تپل‌ِ خوردنی بود که توی عکس‌ها هست. با انگشت‌های کوچولو... پایش را یک لحظه روی فلز سردِ پل عابر گذاشت و بلافاصله یک‌جوری... یک‌جور نازی، بلند گفت: اوووووییییی... و پایش را توی هوا نگه داشت... زن مکث کرد... من جلو افتادم... باقی راه را دویدم و هی به خودم گفتم گریه نکنی ها... توی خیابان خوبیت ندارد...


* ترانه ای قدیمی با صدای ستار

۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

خونِ زبون! +18

*برادرم و یکی از دوستانم خانه‌ام مهمان بودند... دوستم متخصص در آوردن حرص بچه‌هاست. یک ساعت که با بچه حرف بزند هر اثر نامطلوبی را ممکن است روی بچه به یادگار بگذارد.
آن روز از دندان مصنوعی و فین و هرچیز چندش آوری با ذوق تعریف می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که حتی برادرم هم می‌گفت: بسه حالمون رو بهم زدی... از طرفی چون با نفسک هم خیلی کل کل می‌کنند و از سرکول هم بالا می‌روند، بچه با دقت گوش می‌داد. وسط حرف‌هایش و خنده‌های ما نفسک خیلی ناگهانی گفت: الان من یه چیزی می‌گم حالت بد بشه استفراغ کنی! مکث کرد و معلوم بود خوب دارد فکر می‌کند... ما هم منتظر، چشم به دهانش دوخته...
که گفت: "خونِ زبون!"
بعد خیلی پیروزمندانه هم منتظر بود همه‌گی چندشمان شده و پس بیافتیم!

*وقتی که من سرکار بودم مشغول نوشتن مشق‌هایش بوده. برادرم تلوزیون را خاموش کرده و گفته:  وقتی کارتون نگاه می‌کنی سرعت مشق نوشتنت کم می‌شود. 
نفسک هم عمدن خیلی کند و آرام، به زور یک خط نوشته بعد رو کرده به داداش که: دایی چرا سرعتم زیاد نشد؟!

*یک روز زنگ زد شرکت و می‌خواست اجازه بگیرد که آشپزی کند. گفتم نمی‌شود. همه جا را کثیف می‌کنی. بگذار وقتی که خودم هم باشم. با عصبانیت داد زد: تو هیچ وقت نمی‌ذاری من رشد کنم! آدم باید مادری داشته باشه که حتی بذاره بچه‌اش کثافت کاری کنه! و گوشی را گذاشت!



پ.ن: به لطف دولت جدید! من هرماه خیلی شیک و راحت آمپول فرانسوی را برای بچه می‌خرم. پولش با کسر بیمه و دوندگی‌های ماهانه، تقریبن یک چهارم حقوق هر ماهم است. اما مهم این است که سال گذشته من بیش‌ترش را هم حاضر بودم بدهم ولی این آمپول فرانسوی را بخریم که نبود و نمی‌شد. خدایا شکرت!

۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

ختم به خیر

تولد الف بود. ایمیل داده بودم و تبریک گفته بودم. هنوز شماره تماسی ندارم که دستِ کم تلفنی تبریک بگویم. قربان صدقه‌اش رفته بودم و دلتنگی... سال گذشته یک مهمانی کوچک داشتیم و یک جمع دوستانه و خوش گذراندیم... امسال الف نبود... حتی دیگر فاصله‌مان طوری نیست که بگویم خب... هفته ی بعد... ماه بعد... همدیگر را می‌بینیم...
امروز بلاخره زنگ زد. تشکر کرد که فقط سه نفر یادشان بوده و تولدش را تبریک گفته‌اند. گفت باورت بشود یا نه، هیچ‌کدام برایم مهم نبوده و بلافاصله به تو زنگ زدم... دلم گرفته بود. حس کردم چقدر این روزها دلم می‌خواهدش... خودش را رفاقت‌اش را... که تعریف کنم...که...
وقتی دیدم همه‌ی نوشته‌هایم را خوانده بیش‌تر هم دلم گرفت... با همان لحن همیشگی‌اش دعوایم کرد که توله سگگگگ حرف گوش کن... می‌خوام بیارمت این‌جا... عاشق نشی خرشی... ببین چند بار بهت گفتم!
یک چیزهایی تند تند گفتم برایش که خیالت تخت... هیچ خبری نیست...
همان موقع دیگر بغضم سرازیر شده بود. اما این روزها خوب درسم را یاد گرفته‌ام... در چشم بهم زدنی می‌توانم اشک‌هایم را پاک کنم و لرزش صدایم را بگیرم و خودم را جمع و جور کنم که طرف هم هیچ نفهمد، که همه چیز خوب است... تو چطوری؟ دلم برایت تنگ شده... و ده دقیقه آخر را شوخی کنی و بخنداندت و همه چیز ختم به خیر شود...
ختم به خیر؟! از این مضحک‌تر هم چیزی شنیده بودید؟

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

ندارد!

امروز نفسک را یادم رفت... چجور مادری هم‌چین کاری می‌کند؟ از دست خودم ناراحتم... نمی‌توانم خودم را ببخشم... دیشب برادرم آمده بود که پیشش بماند. می‌دانستم که او تا دیروقت می‌خوابد. مدام به خودم می‌گفتم صبح حوالی نه زنگ بزنم بچه را بیدار کنم. یادش بیاندازم صبحانه بخورد... مشق‌های باقی مانده‌اش را بنویسد... اما یادم رفت. خانم همکار دیر آمد، خواب مانده بود. خودم بودم و حجم کارهایی که گاهی اصلن پیش نمی‌آید... امروز یک جلسه‌ی مهم برقرار بود که تکلیف ادامه‌ی کارِ واحد ما را با صنایع مشخص می‌کرد... فضا پر از استرس و شلوغی بود... مزخرف می‌گویم... من یادم رفت... یادم رفت...
خودش زنگ زد. که دیرش شده، مشق‌هایش را نوشته، همه‌ی کارهایش را کرده، فقط با هول و هراس که مبادا نرسد... آرامش کردم که کلی وقت دارد... قربان صدقه‌اش رفتم، خنداندمش... اما گوشی را که گذاشتم بغض داشت خفه‌ام می‌کرد... چرا باید بچه‌ام را یادم برود؟ تف به این زندگی!

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

همین که هستی خوبه...

هر سال روز تولدش چیزی می‌نوشتم... که بماند برایش... که بگویم حواسم هست که داشتن تو چقدر خوب است... که باز تکرار کنم، اگر یک کار، یک کار باشد که هیچ وقت از انجامش پشیمان نشده‌ام مادر شدن است... مادرِتو شدن است... که یادم باشد که اگر تو نبودی... اگر تو نبودی... ولش کن حتی فکرش را هم نکنیم... 
یادم هست وقتی تازه دنیا آمده بود... آن یکی دو هفته‌ی اول که مدام می‌خوابید دوست داشتم بیدارش کنم... دلم تنگ می‌شد برایش... بعدتر شب‌های زیادی را با هم بیدار ماندیم... کولیک روده نمی‌گذاشت تا صبح بخوابد... بزرگتر که شد بیماری و تب و خیلی چیزها باعث می‌شد بیدار بمانیم... خودمان دو تا... از اولش هم ما دو تا بودیم... حتی قبل از جدایی... 
یک ماه پیش‌، وقتی پدر نفسک رفته بود سفر، از طرف ِ خواهرش کلی لباس و سوغاتی برای‌مان آورد. همیشه خوش سلیقه بود و همیشه هدایایش را دوست داشتم... روز تولدش، پدر نفسک مثل هرسال، اول مهمانی آمده بود و این‌بار باز هم از طرف خواهرش هدیه آورده بود. همان موقع زنگ زدیم که تشکر کنیم... من هم گوشی را گرفتم و تشکر کردم... تعارفات معمول... که آمدید ایران سر بزنید... گفت من هنوز منتظرم شما با هم آشتی کنید... رفتیم سمت کوچه علی چپ و خندیدیم... تولد بازی کردیم... پدرش رفت... دوستان خودم آمدند... گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم... و همه چیز خوب بود تا یکی از بچه ها گفت چرا غمگینی... بعد تازه حواسم جمع شد که هنوز دردِ گفتن یک حرف هایی سرجایش هست... گاهی آدم ها را درک کنید... جای تحمیلِ حس گناه، به نخواستن‌هایشان احترام بگذارید... 

۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

اهلیِ اعظم جون!

"بهتره آدم بخوره و بمیره تا چشش ببینه و نخوره" این را اعظم خانم می‌گفت. اعظم خانم را که می‌دیدی اولش یک زنِ خیلی چاق و خیلی معمولی به نظر می‌آمد. اما چند دقیقه کافی بود که بفهمی فرق دارد. خنده از لبش نمی‌افتاد. از آن خوش اخلاق‌های سرخوش بود. شبانه‌روز می‌نشست به بازیِ ورق... سیگار می‌کشید و بازی می‌کرد. هرکس را هم که اهل بازی نبود، به زور قاطی بازی می‌کرد. از همان اولِ بازی، خنده‌ها و کُری خواندن‌هایش شروع می‌شد. اصلن اگر اهل هم نبودی اهلش می‌شدی. اهلیِ اعظم جون. همه برای‌اش جون بودند. مرد و زن نداشت، بهاره جون، پرستو جون، علی جون... همه را به اسم کوچک و یک جونِ تهش صدا می‌کرد. جون‌ها را دعوت می‌کرد به بازی و اصرار داشت که شرط بندی هم باید باشد... بازنده هم معلوم است دیگر، یک چیز خوشمزه باید می‌داد... سرِ کله پاچه‌ی صبح... پیتزا... یک بطر شرابِ قرمز... فالوده شیرازی و بستنی زعفرانی... فشار خون و قند و کلسترول هم حالی‌اش نبود. دستان گوشت آلودش را در هوا تکان می‌داد و می‌گفت: "...جون! این حرفا چیه؟ آدم بخوره و بمیره بهتره یا ببینه و نخوره؟ دل بخواد و چش ببینه باید سیر شه!"
خوش سفر بود و ایران را که هیچ دنیا را گشته بود. گه‌گداری با اهل فامیل همراه می‌شد برای شمال. اهل غر زدن نبود هرجا می‌بردنش خوش بود. می‌رفتند انزلی. روز اول نه کسی او را می‌شناخت نه او کسی را. صبح روز بعد موقع صبحانه اهالی محل به نام صدایش می‌کردند: "اعظم جون پرتغال تازه چیدم براتون واسه صبونه آب بگیرید..." ماهیگیرها از لب ساحل داد می‌زدند: "اعظم جون ماهی تازه گرفتیم بیا ببر!"
اعظم جون جونِ همه هم بود. می‌گفتند وقتی مُرد لبخند بر لب داشته. انگار عزرائیل گفته باشد: اعظم جون بیا وقتش است... اعظم جون هم لابد گفته: اعزائیل جون، ورق هم بلدی؟ سر چی بزنیم؟! شراب چطوره؟! من یکی رو نمی‌تونی ببری... گفته باشم!