۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

وقتی می‌گردی یه چیز "خوب‌تر" پیدا کنی، فکر کن! شاید همه‌چی کلن بپاشه!!

یه دختر خاله داشتم، یعنی دارم که خیلی گوشه گیر و کم حرف بود، یعنی هست. ما با هم خوب بودیم. صمیمی‌ترین دوستش بودم. ساعت‌ها با هم تنها تو اتاق می‌نشستیم و هر ده دقیقه، دو دقیقه راجع به چیزی حرف می‌زدیم... راجع به هرچیزی که به ذهن‌مون می‌رسید. نه چیزای معمولی که دخترخاله‌ها تو هشت-نه سالگی بهم می‌گن. راجع به طرز تفکر مردمی که توصف شیر زنبیل می‌ذاشتن... یا این‌که چطوریه که مردم اتیوپی نمی‌تونن کشاورزی کنن و از قحطی در بیان! یا مثلا ونگوگ وقتی گوششو می‌کنده چطور دردش نیومده! رابطه‌مون یه جور خاصی بود و همون‌جور خاص ادامه پیدا کرد.
خانواده‌ی پدری من کاملا ایرانی‌ان... اما خانواده‌ی مادریم نه. یه کمی عرب بودن. دو سه نسل پیش اومدن ایران. جوری که حتی بعضی از فامیلای دورشون هنوز اون‌جان... مادربزرگم روزای عاشورا گوسفند قربونی می‌کرد و خرج می‌داد. هفت بار رفته بود مکه... عمره‌هاشو دیگه نمی‌شمردن... روز عاشورا همه می‌اومدن خونه‌اش... یه خونه غول‌پیکر قدیمی با یه معماری عجیب و زشت که ممکن نیست دیده باشید... بعد افتخار همه این بود که ما از قبیله بنی...ایم وهمون قبیله که ظهر عاشورا قهرمان فرستادیم وسط... اونم چه قهرمانی... همونی که سردار سپاه دشمن بود و بعد آدم خوبه شد... . برای ما کوچیک‌ترا اصلا مهم نبود مهمونی و شلوغی و دیدن اون‌همه فامیل یه‌جا مهم‌تر بود... دائم هم یادآوری می‌کردیم که از عربا بدمون میاد. بعد  مادربزرگم فوت کرد. مثل همه‌ی پدربزرگ مادربزرگا که حلقه ی اتصال فامیلن... همه چی از هم پاشید... تنها داییم هم علی رغم تمکن مالی علاقه‌ای نداشت اون رویه رو ادامه بده... به لطف خدا عرب بودن‌مون فراموش شده بود...
خیلی سال گذشت، یه روز تویه بعدازظهر گرم... تو اتاق دخترخاله‌ام دراز کشیده بودیم... یه هویی گفت ما باید به غیر از اون سرداره که نظرشو عوض کرد یه چیز دیگه داشته باشیم برای معرفی اون قبیله‌ که بهش وصلیم... گفتم گمون نکنم دانشمندی چیزی داشته باشیم ولی  پدربزرگ مامانامون باید به یکی رفته باشه... یه آدم ثابت قدم و با اراده که از اولش خوب باشه! (اونم یه داستان جذاب داره که یه روز می‌نویسمش) این فکر اون روز باعث خنده‌مون شد ... ولی یادم نرفت... اون‌موقع اینترنت نداشتیم. رفتم کتاب‌خونه دانشگاه... گشتم... گشتم... بعد تو یه کتاب چندخطی پیدا کردم از اون قبیله... خیلی قبل‌تر از اسلام و اینا. که یکی از بزرگ‌ترین قبایل عرب بوده... و تو دوره‌ای که عربا و ایرانی‌ها هی تو کشمکش بودن... دختر رئیس قبیله عاشق یه سردار ایرانی می‌شه و باهاش فرار می‌کنه. اون‌قدری برای پدرش گرون تموم می‌شه که از اون به بعد دستور می‌ده هردختری که دنیا می‌آد بکشنش... زنده زنده دفنش کنن... چون رئیس قبیله بوده، کم‌کم باقی مردا ازش پیروی می‌کنن و بعدتر قبایل دیگه و سال‌ها بعد حتی اصل ماجرا یادشون می‌ره... فقط رسم زنده به گور کردن دخترا می‌مونه...
چیز خوشحال کننده‌ای تو این کشف نبود... یه آدمِ با اراده و محکم بود ولی آدمِ خوبی نبود... به خودمون گفتیم اصلا معلوم نیست  روایته صحت داشته باشه و واقعا فاجعه از این قبیله شروع شده باشه! بعدشم ترجیح دادیم بازم واسه معرفی قبیله اونی که نظرشو عوض می‌کرد رو نگه داریم! دست کم از بدی به خوبی رسیده بود... یادمون هم موند که کلن گذشته رو هم نزنیم بهتره!

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

خدایا ممنونم که هیچ کدوم از مردهای زندگی من نَمُردن!


هنوز هم فکر می‌کنم اگر عاشق کسی باشی و بمیره دردش خیلی بیش‌تر از اینه که عاشق کسی باشی و بهت خیانت کنه... دروغ‌گو و ضعیف باشه... مخالف تصوراتت در بیاد یا چه می‌دونم یه جورایی از چشت بیافته...
وقتی عشقت می‌میره یه بت بی عیب و نقص ازش تو ذهنت می‌سازی... همه رو با اون مقایسه می‌کنی و هیچ کس، هیچ کس... به نظرت بهتر از اون نمیاد... حتی اگر واقعا این‌طور نباشه... ضعف‌هاش یادت میره و خوبی‌هاش یادت می‌مونه...
با اندوهِ مرگِ یه دوست، تو اوج عشق و عاشقی نمی‌شه کنار اومد... اما به تدریج می‌شه با درد و آزارِ خاطرات تلخ یه عشق نصفه کاره و یه رفیق نیمه‌راه کنار اومد...
اینه که وقتی یه نفر می‌خواد آدمو بذاره بره باید بد بشه... خیانت کنه... دروغ بگه... سنگ بشه... بی رحم بشه... ولی نَمیره!





پ.ن: برای من نوشته... گذشته‌ها گذشته... تمام قصه‌ها هوس بود...

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

حتی دردناک‌تر...

آره بهش نامردی شده... روزگار بروفق مرداش نبوده... همه چی بد و خراب و زشت... رفته تو اتاقش نشسته... زانوهاشو بغل کرده و گریه می‌کنه... روزی چندبار اهل خونه میان صداش می‌کنن بیا غذا بخور... نمی‌ره.. تو یکی دو روز چند کیلوم کم کرده... می‌خوابه... بیدار می‌شه... یه هویی هم می‌بینی عصری زیر بارون می‌زنه بیرون... می‌شه هم با دوستاش قرار بذاره...حرفی... خطی... خبری... دلش خیلی گرفته ...
 آره... منم دلم می‌گیره... منم نامردی می‌بینم... منم یه روزایی رو دارم... همه چی بد... خراب... زشت... فرقش اینه که من باید پاشم چایی دم کنم... چون نفسم عادت داره صبحونه بخوره و به شیر و کیک و آبمیوه راضی نمی‌شه... بعد باید براش کارتون بذارم... وقتی می‌بینه دارم گریه می‌کنم گریه اش می‌گیره... یه جوری نازت میکنه که جیگرت کباب می‌شه... اینه که مجبورم جلو اشکامو بگیرم... دلم می‌خواد دراز بکشم... نه با کسی حرف بزنم... نه کسی با من حرف بزنه... اما هر چن دقیقه صدایی نق نق کنان و گریه کنان مجبورم می‌کنه:  مامان کاغذ نقاشیم پاره شد! مامان اون عروسک انگشتیم نیست می‌خوام یه نمایش بدم باید باشه... مامان چرخ این کامیونه در اومد تروخدا بیا درستش کن... مامان بال فرشته‌ام شکست چسب مایعی داریم؟ مامان می‌شه یه چیزی بیاری من بخورم؟ ...
بعد که می‌ری سریخچال تازه یادت می‌افته گوشتای بسته بندی شده که از شهروند خریده بودی هنوز تو یخچالن و اگه الان درستشون نکنی باید بندازیشون دور... برای نهار هم هیچ ایده ای نداری... برای شام هم... دلت می‌خواد هیچ‌کاری نکنی... دلت می‌خواد چند ساعتی واسه خودت باشی... حتی گریه هم نکنی... زل بزنی به دیوار روبرو... ولی نمی‌تونی...
آره... این‌جوریاس که گاهی فکر می‌کنم  من بدبخت‌تر از این حرفام ...

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

خدا مرا بیامرزد...

*یه داستانی خونده بودم راجع به یه آدم خیلی خوب و مهربون و اینا که همیشه دعا می‌کرده که خدا یه کاری بکنه بلیط بخت آزماییش برنده بشه و پولدار بشه... دست آخر می‌میره و آرزوش برآورده نمی‌شه... چون خیلی خوب و اینا بوده می‌ره بهشت... از خدا می‌پرسه: من‌که آدم خوبی بودم... چرا هیچ‌وقت دعای منو مستجاب نکردی؟ خدا هم بهش می‌گه خب عزیزم تو هیچ وقت بلیط بخت آزمایی نخریدی! من چجوری این‌کارو می‌کردم؟
حالا شده حکایت دوستای وبلاگی من! میان پیغام خصوصی و عمومی می‌ذارن... که به من سر بزن... مطلبم رو بخون... که تروخدا سوالم رو جواب بده... بعد نمی‌گن برفرض محال که من خواستم به کسی جواب بدم... به کدوم آدرس؟! اونم وقتی یکی اسمش یه دوسته یا وگارد یا ناشناس یا خواننده‌ی پروپاقرص!

*شنیدید می‌گن خاک سرده؟!  بیش‌تر از یک ماهِ ریدرم رو تعطیل کردم... به غیر از سه تا از دوستای مجازی... هیچ‌کس... تاکید می‌کنم "هیچ‌کس" سراغم رو نگرفت. حتی واقعی‌هاش... بعله این‌جوریاس...

*مهر امسال نفسک کلاس اولی می‌شه... هردو ذوق و شوق و اضطراب داریم... از اونجایی که برای مهد رفتنش من مجبور شدم بیست و هشت روز تمام توی مهد کودک بشینم تا ایشون بذارن من برگردم خونه... برام دعا کنید که با مدرسه راحت تر و زودتر اخت بشه... منم به کار و زندگیم برسم...

*می‌خوام برم یه وبلاگ بزنم تو بلاگفا... از این زمینه مشکی‌ها که برگای پاییزی داره... شایدم از اون قالبا گذاشتم براش که موس رو حرکت می‌دی قطره‌های بارون می‌ریزه... بعد اسم خودمم می‌ذارم بارون... یا سایه... یا مثلا تنها... نمی‌دونم... بعدش... به هیچ کس آدرسشو نمی‌دم... اونجا بی‌سانسور می‌نویسم... هرچقدر دلم خواست نک و نال می‌کنم... یه روز می‌شم یه مادرخسته که با همه‌ی عشق و علاقه به بچه‌اش... یه عالمه از دستش عصبانی می‌شه... کلی دعواش می‌کنه... بعدشم از خودش بدش میاد واز آینده‌اش نا امیده... یه روز می‌شم یه مادر تنها که دلش می‌خواد تنها نباشه اما می‌ترسه... یه روز می‌شم یه زن خوشحال که داره یه حس جدید رو تجربه می‌کنه... یه روزم... خب همه‌ی اینا رو دارم این‌جا می‌نویسم دیگه... چه کاریه؟

*این پست صرفا جهت پاره‌ای توضیحات و اعلام زنده بودن و سایر دلایل غیر ضروی و الکی میباشد و ارزش دیگری ندارد.



۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

طبق معمول کم آوردن مادر همانا کودک را!

روز بیست و یکم ماه رمضان:
صبح نفسک در حالی که کانال های تلوزیون رو بالا و پایین کرده، کلافه و دمق:
- چرا کارتون نداره؟
- عزاداریه دخترم امروز کارتون نداره...
بعد از ظهر بازهم بعد از گشتن کانال‌ها:
- مامان هنوز کارتون نداره؟
- نه گلم عزاداریه...
عصر با عصبانیت:
- اَه! خیلی گذشته هنوز کارتون نداره! خب مگه عزاداری فقط مالِ خانواده‌های اونی که مرده نیست؟ پس چرا همه‌ی تلوزیون رو اینا گرفتن؟ فامیل همه‌‌ی مَردُما که نبوده!!

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

آره... منم درست می‌شم!

من خیلی چیزا بلد نیستم. منصفانه که بخوام خودمو قضاوت کنم تو خیلی چیزا یه نادونِ درجه یکم. اما اغلب ندونستون اون چیزا خطر مرگ نداره! مثلا بلد نیستم ویندوز عوض کنم یا با یه سری نرم‌‌افزارها کار کنم. یا مثلا دایره لغاتم محدوده... معنی و تلفظ کلی کلمه رو بلد نیستم... ولی خب اینا چه اهمیتی داره؟ ندونستن‌شون بدِ بدش این می‌شه که یه جایی شرمنده بشم. اما یه چیزهایی هست که عاقبت ندونستن و بلد نبودنشون خیلی بدتر از یه شرمندگیِ ساده است.
واقعیت اینه که من بلد نیستم زود ببخشم. بلد نیستم عذرخواهی کنم. بلد نیستم اشتباهم رو قبول کنم و بهش بخندم. وقتی یکی می‌گه خب باشه... حق با توئه... ببخشید... یا مثلا می‌گه من نارحتم ازت چون تو فلان کار رو کردی... من کفرم در میاد. چون من نمی‌تونم همین چند کلمه رو بگم. وقتی اشتباه از یکی دیگه باشه باید بذاره مغزم یه کم اطلاعات رو پردازش کنه! نمی‌تونم فوری خودمو جمع کنم. وقتی هم خودم اشتباه می‌کنم باز مغزم هنک می‌کنه. تا چند دقیقه مدام می‌خواد دلیل بیاره که اشتباه نمی‌کنه و حق با منه... بعدش هم که متوجه می‌شه یه جایی اشتباه کرده... باز اون دستور مخصوص رو به دهنم صادر نمی‌کنه که بگو ببخشید! دیشب وسط یه عالمه آدم یکی داشت به یکی می‌گفت خب راستش من فکر کردم فلان... واقعا قصدم فلان... حالا ببخشید... تهش هم اضافه کرد من بگم غلط کردم خوبه؟ بعد همه خندیدن...
بعد من فکر کردم که من بمیرم هم نمی‌تونم اینکارو بکنم. من چه اشتباه بکنم چه اشتباهی در قبالم انجام بدن حرف نمی‌زنم... یه هو می‌رم تو هم... نه بلدم به موقع‌اش بگم ببخشید نه بلدم به موقعش بگم چی منو ناراحت کرده... از هر گفت‌وگویی فرار می‌کنم... تو بهترین حالت ترجیح می‌دم ایمیل یا اس‌ام‌اس بدم... . آره خیلی بده... خیلی بد... واسه همینه که وقتی من یه روزی... بعد از یه شب سکوت و خفقان همیشگی... به سوال ساده‌ی : "بهم بگو واقعا چته!"  جواب دادم و گفتم چون دیروز فلان... داشتم از ذوق می‌مُردم... وقتی گوشی رو گذاشتم به خودم گفتم تو داری آدم می‌شی! خلاصه خواستم این‌جا ثبت کنم که آره! گمونم به منم امیدی هست...

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

آیا واقعا می‌دانید پفیلا چگونه ساخته می‌شود؟!

نفسک نشسته و به طرز مشکوکی، خیلی آروم و معقول داره پفیلا می‌خوره...  یه هویی انگار به نتیجه رسیده باشه می‌گه:
- مامان! می‌دونی پفیلا چجوری درست می‌شه؟
اولش چیپس و ماست رو با هم حسابی قاطی می‌کنن یه جوری که ماستش دیگه آب نداشته باشه... بعد با انگشت مثل خمیر بهش شکلِ عجیبی! می‌دن. بعدشم یه دونه بادوم قهوه‌ایه گرد! می‌ذارن وسطش می‌شه پفیلا!

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

تا وقتی پدرمادرها اعتقاد دارند: چوب استاد به زِ مهر پدر!

بی‌بی‌سی چند فیلم کوتاه که با موبایل گرفته شده، را نشان می‌دهد که  در آن معلم‌ها بچه‌ها را تنبیه می‌کنند. آمار بچه‌های ناقص‌شده و حتی کشته‌شده توسط آموزگاران‌شان را می‌خواند... همین‌جا... ایران خودمان... من خیره به صفحه‌ی تلوزیون مانده‌ام بغض دارد خفه‌ام می‌کند... یاد خودم افتاده‌ام... گوش پسرک را گرفته و می‌کشد، داد می‌زند و کمی بعد پسرک زیر مشت و لگدهایش نقش زمین می‌شود. یکی می‌گوید چرا این بچه ها به پدر و مادرشان نمی‌گویند...

کلاس پنجم دبستان بودم در دبستان مقداد تهران... اسم خانوم معلم و قیافه‌اش را خوب یادم هست... دو تا کلاس پنجم بودیم و معلم‌های‌مان حسابی باهم جی‌جی‌باجی بودند. برای همین هم هر برنامه‌ای داشتیم هردو کلاس با هم بودیم... حتی ورزش‌های‌مان. یک‌بار بازی تازه‌ای یادمان دادند که شعری داشت مثلا گرگم و گله می‌برم... مدتی بازی کردیم و گفتند که بازی تمام است. معلم‌ها حرف می‌زدند و بچه‌ها هم‌همه می‌کردند. من زیر لب شعر را می‌خواندم. نزدیک دیوار و پشتِ بچه‌ها ایستاده بودم، که دیدم صف شکافته شد و معلم‌مان با خشم عجیبی صاف آمد سمت من و با پشت دست به صورتم کوبید. یادم نیست شدت ضربه زیاد بود یا مثلا قدمی عقب رفتم و پاهایم به هم گره خورد که افتادم زمین. ولی خوب یادم هست که معلم آن یکی کلاس با چشمانی از حدقه در آمده آمد و معلم‌مان را می‌کشید که چی شده؟ چرا عصبانی شدی؟ گفت می‌گم ساکت هنوز شعر می‌خونه... تازه فهمیدم چرا تنبیه شده‌ام... معلم ِآن‌ها زیرلب چیزهایی می‌گفت که حدس می‌زدم در دفاع از من است... اما من فقط یک مشت پا می‌دیدم. تحقیر شده در محاصره‌ی آن همه مانتو شلوار سورمه‌ای... جرات نداشتم به بالا نگاه کنم... آن‌قدر آن‌جا نشستم تا معلم‌ها سوت زدند و جمع پراکنده شد...

پدر من آدم سرشناسی بود. تحصیل‌کرده بود و علی‌رغم درگیری شغل دولتی برای خوش‌آمدِ مدیرمان عضو انجمن اولیا مربیان شده بود. شب وقتی برایش تعریف کردم. روزنامه می‌خواند. حتی سرش را بلند نکرد. گفت: چوب معلم گله... هرکی نخوره خله!

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

تبلیغات ماهواره و نفسِ بنده!

داره سریال مورد علاقه‌اش (آرزوی عروسک پارچه‌ای) رو می‌ده، گرم تماشاست که تبلیغاتش شروع می‌شه. کلی بد و بیراه می‌گه و بعد یه هویی ساکت می‌شه:
_ گفت سفت کننده‌ی باسن! ینی داره باسنش می‌افته؟ مامان شنیدی؟! بعضیا ...شون کنده می‌شه می‌خوان محکمش کنن از اینا می‌خرن می‌چسبونه!!


یه روز دیگه بعد از دیدن تبلیغ آب‌میوه پوپ:
_ مامان! ینی از اینا بخوریم  همه عاششقمون می‌شن؟ برای منم بخر همه عاااشششقم بشننن بعدش، منم به همه دستور بدم و هرکاری خواستم بکنم!

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

یه روزی، یه جایی، من، دادگاه، به همین بدبختی!


آزمایشگاه شلوغه... هی صبر می‌کنم جلوی میز پذیرش خلوت بشه... حتی نوبتم رو می‌دم به بقیه اما تهش اون‌قدر سالن کوچیکه که همه می‌شنون: من یه برگه‌ی عدم بارداری می‌خوام واسه دادگاه... گفتن که باید...
دیگه نمی‌فهمم چی می‌گم هول شدم... همه ساکت شدن... دارن نگام می‌کنن... فقط منشیه است که خونسردیش‌و حفظ کرده... یه پسر جووون یه زن چادری مسن... یه زن مانتویی جوون که حدس می‌زنم بارداره... و یه آقای چاق میانسال... همه دارن به من نگاه می‌کنن...
حس می‌کنم من الان براشون سوژه‌ام... مثل سوژه‌های جذاب مجله خانواده... نگاهشون می‌گه:  آخی طفلکی... بیا بشین تعریف کن... چی شد که این‌جوری شد؟
ترجیح می‌دم نَشینم... پشت به جمعیت یه پوستری رو می‌خونم، راجع به علائمِ سکته است... صدام می‌کنن... می‌رم تو... می‌گه چه رگ خوبی داری... همه همینو می‌گن. دستِ‌کم نود درصد مواقع اینو شنیدم اما الکی خیال می‌کنم داره ترحم می‌کنه، فقط می‌خواد یه چیزی بگه... تموم که می‌شه چسب می‌زنه برام و می‌گه اگه کبود شد نترس رگت سطحی و نازکه...
یادم می‌افته همین چند ساعت پیش یکی بهم گفت من سطحی‌ام... هیچی به هیچ‌جام نیست... من بهش گفتم اما من همه چی به همه‌جام هست فقط ری‌اکشن بیرونی ندارم... بگذریم که نمی‌گفتم هم مهم نبود به هر حال باور نمی‌کرد... از آزمایشگاه اومدم بیرون به رگم گفتم تو سطحی نیستی... منم سطحی نیستم... ناراحت نشو... بیا بهشون ثابت کنیم... تو کبود نشو... منم فراموش نمی‌کنم باید نشون بدم که همه‌چی به همه‌جام هست، خب؟