قبل از سفر:
نفسک: اونجا چجوریه؟ مثل اینجاست؟
من: آره فقط لازم نیست حتما روسری سر کنن، آدماش هرچی دوست دارن میپوشن...
نفسک: راستی؟ پس میشه من اون لباس خونهامو که میگفتی خوب نیست بیرون بپوشم اونجا تنم کنم؟
در سفر:
یه روز تو بازار از جلوی مغازههای ایرانی رد میشیم یکی داد میزنه به فارسی دعوت میکنه بریم رستورانشون...
نفسک: ئه مامان! اینا تهرانی بلدن!
با دخترخالهاش بازی میکردن و حسابی از ما دور شده بودن، رفتم بترسونمشون...
من: زبون اینا رو که بلد نیستید... راه رو هم که بلد نیستید... نمیگید شاید یکی شما رو بدزده؟
دخترخالهاش: نه! ما زودی دستشو گاز میگیریم فرار میکنیم...
نفسک: ولی فک کنم دستِ دزد بدمزه باشه... چنگش بگیریم بهتره!
نفسک: اونجا چجوریه؟ مثل اینجاست؟
من: آره فقط لازم نیست حتما روسری سر کنن، آدماش هرچی دوست دارن میپوشن...
نفسک: راستی؟ پس میشه من اون لباس خونهامو که میگفتی خوب نیست بیرون بپوشم اونجا تنم کنم؟
در سفر:
یه روز تو بازار از جلوی مغازههای ایرانی رد میشیم یکی داد میزنه به فارسی دعوت میکنه بریم رستورانشون...
نفسک: ئه مامان! اینا تهرانی بلدن!
با دخترخالهاش بازی میکردن و حسابی از ما دور شده بودن، رفتم بترسونمشون...
من: زبون اینا رو که بلد نیستید... راه رو هم که بلد نیستید... نمیگید شاید یکی شما رو بدزده؟
دخترخالهاش: نه! ما زودی دستشو گاز میگیریم فرار میکنیم...
نفسک: ولی فک کنم دستِ دزد بدمزه باشه... چنگش بگیریم بهتره!