۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

دستِ دزدها بدمزه است!

قبل از سفر:
نفسک: اون‌جا چجوریه؟ مثل این‌جاست؟
من: آره فقط  لازم نیست حتما روسری سر کنن، آدماش هرچی دوست دارن می‌پوشن...
نفسک: راستی؟ پس می‌شه من اون لباس خونه‌امو که می‌گفتی خوب نیست بیرون بپوشم اون‌جا تنم کنم؟

در سفر:
یه روز تو بازار از جلوی مغازه‌های ایرانی رد می‌شیم یکی داد می‌زنه به فارسی دعوت می‌کنه بریم رستوران‌شون...
نفسک: ئه مامان! اینا تهرانی بلدن!

با دخترخاله‌اش بازی می‌کردن و حسابی از ما دور شده بودن، رفتم بترسونمشون...
من: زبون اینا رو که بلد نیستید... راه رو هم که بلد نیستید... نمی‌گید شاید یکی شما رو بدزده؟
دخترخاله‌اش: نه! ما زودی دستشو گاز می‌گیریم فرار می‌کنیم...
نفسک: ولی فک کنم دستِ  دزد بدمزه باشه... چنگش بگیریم بهتره!

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

انسان‌ها چطور بچه دار می‌شوند؟ یا گردالی نُه کدام طرف است؟




تو مهد کودک نفسک از دیروز امتحانات شروع شده و من هرشب قبل از امتحان چند تا سوالی رو که کپی گرفتن و فرستادن برای تمرین می‌خونم و اون جواب می‌ده...
من: پرنده‌ها چطور بچه به دنیا می‌آورند؟
نفسک: تخم‌مرغ می‌ذارن!
من: تخم می‌ذارن... خب انسان‌ها چطور بچه بدنیا می‌آوردند؟
نفسک: (با دست پاره کردن شکم را نشان میدهد) پِخخخخ! بعد بچه در میاد!

توضیح تصویر: برخلاف تصور شما این دست‌نوشته‌های نفسک در آیینه نیست! تا چند ماه پیش نفسک همه چیز رو برعکس می‌نوشت. چند تا کلمه‌ای رو که دوست داشته مثل بابا و مامان و اسم خودش رو نقاشی می‌کرد و البته برعکس. دیروز امتحان ریاضی داشت و قرار بود عددها رو تا ده بنویسه، قبل از رفتن مدام می‌پرسید: 
_ مامان گردالیه نُه کدوم طرفی بود؟! 

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

وقتی مادر می‌شوی...


شما به یه انسان زندگی می‌دید... یه موجود دیگه تو وجودتون رشد می‌کنه... یه بچه که می‌شه تمام زندگی‌تون... دیگه همیشه و همیشه یه نفر هست که بیش‌تر از خودتون دوسِش دارید.. بزرگش می‌کنید و تمام لحظه‌هاتون می‌شه تکرار این زندگی بخشیدن... باید نتیجه‌اش محشر باشه... اما نیست... از لحظه ای که آدم مادر می‌شه دیگه خودش نیست... این‌جا جاییه‌که که به ما قبولوندن وقتی که مادری فقط باید مادر باشی... نمی‌شه دلت تفریح بخواد... نمی‌شه واسه خودت وقت بذاری و لذت ببری، چون تو مادری...
مردم بهت می‌گن نخند، شوخی نکن، اینو ننویس، اونو ننویس و وقتی می‌پرسی چرا؟ من که چیز بد و زننده‌ای توش نمی‌بینم، بهت می‌گن آره! اما تو یه مادری... برای یه مادر خوب نیست!
این‌جا جاییه‌که اگر مادری بچه‌اشو بذاره پیش کسی و بره کافی شاپ یا سینما می‌گن بی احساس و بی مسئولیته... این‌جا جاییه‌که حتی وقتی همسرت بزرگترین عیب‌های دنیا رو داشته باشه و بخوای ازش جداشی بهت می‌گن پس بچه چی؟ تو چجور مادری هستی؟ 
این جا جاییه‌که هرکسی می‌تونه مادر بودن تو رو ببره زیر سوال... هرکسی به خودش حق می‌ده که بهت بگه بچه‌ات رو چجوری تربیت کنی... حتی همسر سابقت که از پدر بودن فقط ماهی یه بار بردن بچه به رستوران رو بلد باشه...
می‌خواستم تهش بنویسم که خب همه‌ی اینا چیزی از لذت مادر بودن کم نمی‌کنه... اما دیدم الان چیزی جز اندوه و نگرانی حس نمی‌کنم... اندوه برای خودم و نگرانی برای عزیزترین موجودی که همین نزدیکی مثل یه فرشته خوابیده...



توضیح تصاویر: چند روز پیش نفسک با یه غصه‌ و دلمشغولی گنده اومد پیشم و بهم گفت که شوهرخاله و دختر خاله‌اش دوتایی رفتن برای روز مادر خرید کردن... بهم گفت می‌دونه که کسی نیست که باهاش بره خرید واسه همین دوست داره خودش برام یه چیزی درست کنه... بعد هم بهم گفت نباید نگاه کنم... کارش که تموم شد نتیجه رو برد قایم کرد اما روز بعد اومد و محکم بغلم کرد و بهم گفت نمی‌تونه تا چند روز دیگه صبر کنه... 
هدیه‌ی من شد دو تا نقاشی خوشگل و یه نقاشی خوشگل تر رو لوله‌ی مقواییه دستمال کاغذی!




۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

من این خودمو دوست ندارم!


یه روزی منم مثل همه‌ی دخترا و زنای دیگه بودم که روزی هزار بار با دوستام تلفنی حرف می‌زدم... که براشون همه چیزو تعریف می‌کردم... که جیک و پوک هم رو می‌دونستیم... که همه‌چی رو... همه‌چی رو براشون تعریف می‌کردم...
اما الان برای هیچ‌کس هیچی رو تعریف نمی‌کنم... هنوز کلی دوست دارم چه زن و چه مرد... هنوز آدم خوب دور و برم هست... اما من حرف زدنم نمیاد... گاهی، دوستام که دارن برام حرف می‌زنن و تند تند تعریف می‌کنن تو دلم می‌گم خب حرفش که تموم شد منم تعریف می‌کنم... بگم دیروز... بگم اون روز... بگم فلانی... بعد به خودم می‌گم خب که چی؟ تعریف کنم که فلانی... که فلان ماجرا... که چی؟ گاهی یه شبایی... تو چت... یا تو ایمیل برای بعضی ها بعضی چیزا رو تعریف می‌کنم... ینی این مَرضم موقع نوشتن تعدیل می‌شه... ولی از تایپ کرن هم خسته می‌شم... کلن خسته می‌شم... از همه چی خسته می‌شم...
بعد یه شبی مثل دیشب هست که باید با یکی حرف بزنم... به خودم می‌گم زنگ بزنم به یکی‌شون... به کدوم‌شون؟ چی بگم؟ ماجرای یه روز و دو روز که نیست... باید از اول تعریف کنم... هی حرف بزنم... هی حرف بزنم... چند ساعت؟ بعد بهم نمی‌گه تو همه‌ی این مدت چرا برام تعریف نکرده بودی؟ بعد به خودم می‌گم تو زنگ نمی‌زنی، تو از پسش بر میایی، تو به کسی احتیاج نداری... ولی من می‌دونم دروغ می‌گم... خودم هم می‌دونم دروغ می‌گم... هردومون می‌دونیم ولی کاریش نمی‌تونیم بکنیم... یکی باید دوباره حرف زدن یاد مون بده... یکی باید دوباره اعتماد کردن یادمون بده...
یکی که نگه تو حرف نمیزنی چون مرموزی... یکی که نگه گارد گرفتی که بهت نزدیک نشم! یکی که نگه تو حرف نمی‌زنی چون سکوت شده افه‌ات!... یکی که هر هزار سال یه بار هم که خواستی حرف بزنی نگه هیچی نگو! نمی‌خواد توضیح بدی! یکی که نگه تو  حرف نزن! خراب‌ترش نکن...
یکی که باور کنه من می‌خوام درستش کنم... من می‌خوام خسته نشم... من می‌خوام آدم بشم... من می‌خوام خودم بشم... همون خود سابقم... قبل از عاشق شدنه... قبل از ازدواج... قبل از طلاق... قبل از لال شدنه...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

کلاه‌برداری‌های یک عدد شش سال و نیمه!

*یه روز که دیرتر از همیشه اومد خونه:
من: چرا این‌قدر دیر اومدی؟ ساعت از هشت گذشته...
نفسک: داشتیم با آقای نیگه‌وان (نگهبان) قایم موشک بازی می‌کردیم...
من: چی؟! با آقای نگهبان؟ کی گفت شما می‌تونید با آقای نگهبان قایم موشک بازی کنید؟ مگه من نمی‌گم با آدم بزرگا حرف نزن یا بازی نکن!
نفسک: ئه! ما که واقعنی با اون بازی نمی‌کنیم... ساعت که هشت می‌شه آقای نیگه‌وان سوت می‌زنه که برید خونه بعد ما می‌ریم قایم می‌شیم که پیدامون نکنه یه کم بیش‌تر بازی کنیم!

*نفسم اومده بخوابه می‌گم جیش کردی؟ یه جوری می‌خنده می‌فهمم که نه... می‌رم بغلش می‌کنم و هی قلقلکش می‌دم می‌گم پاشو زود باش بدو... وسط خنده‌هاش  می‌گه نه مامان رفتم دستشویی... خسته‌ام... باز من کوتاه نمیایم یه هویی می‌گه:
_ نه! مامان قلقلک نده جیشم می‌ریزه‌ها!
_ ئه! تو که گفتی رفتی دستشویی... کلاهبردار!
_ مگه تو کلاه سرت بود که من برش دارم؟!

*یه روزی سر غذا
_ چی می‌شه یه بار حواست نباشه مثلا داری یه جایی رو نگاه می‌کنی بعد نوشابه رو بریزی تو لیوان بعد کف کنه بیاد بالا بریزه من خوشال بشم بگم وای بلاخره یه بار مامانم ریخت!
( و یه روزی مثلا من حواسم نبود و نوشابه رو زیاد ریختم سرریز شد رو میز و بچه حسابی خوشال شد!)

*توی راه رفتن خونه‌ی خاله‌اش سر بندش پاره می‌شه. غر می‌زنه. بهش می‌گم عب نداره من اونجا می‌دوزمش.
_ مگه تو اونجا چرخ دستی داری؟
فهمیدم منظورشو اما خودمو می‌زنم به اون راه: چرخ دستی؟ چرخ دستی برای چی؟
_ ای وای مامان! چرا دقتت به حرفای من نیست؟ چرخ دستی! از همونا که لباسا رو می‌دوزونه!


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

ناخن انگشت کوچیک دست راستم، دوسِت دارم!

ناخن انگشت کوچیک دست راستم، حالش خوبه. نگاش که می‌کنی هیچیش نیست. ولی وقتی از چند میلیمتر رشدش بیش‌تر بشه یه خط میافته وسطش و از همون‌جا قاچ می‌خوره... هرچقدر بلندتر بشه این شکستگیه بدتر و بیش‌تر معلوم می‌شه... تنها راهش کوتاه کردنشه... یه مدت بعد دوباره به محض این که بلند بشه همین آش و همین کاسه است... یه بار یکی از دوستام بهم گفت لابد خیلی قبلنا بهش ضربه خورده ولی من هنوز نمی‌فهمم چطور ممکنه یه ضربه‌ای یه روزی یه جایی به ناخن انگشت دست راستم خورده باشه و من یادم نمونده باشه و این‌جوری تا نمی‌دونم کی برای من یه شکاف گذاشته باشه...
حالا مدتیه گمون می‌کنم یه دونه از این قاچا تو مغزم دارم! منو که ببینی هیچیم نیست! خیلی خوبم... می‌گم می‌خندم، عادی‌ام. حتی وقتی وارد یه رابطه‌ی دو نفره می‌شم اولش خوبم... کافیه رابطه بلند بشه... کم‌کم اون شکافه معلوم می‌شه... من کم میارم... اعتراف می‌کنم منم که کم میارم... منم که بی حوصله می‌شم و یه هویی همه‌چی رو خراب می‌کنم... حالا دارم فکر می‌کنم دقیقا کدوم یکی از ضربه‌ها باعث این شکافه شده... اون یکی؟... نه اون یکی بدتر بود... شایدم اون یکی...
لابد تعداد ضربه‌هایی که به ناخنم خورده هم زیاد بوده ولی من چیزی یادم نمیاد...  گمونم این وسط به ناخن انگشت کوچیک دست راستم ظلم شده... باید از دلش در بیارم...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

آدم باید به ماشین خوشگلا بگه دربست!


*از کلاس موسیقیش برمی‌گشتیم. آژانس ماشین نداشت.  به مربیش گفتم می‌ریم سر خیابون دربست می‌گیریم. یه کم که گذشت بهم می‌گه: چرا به ماشین خوشگلا نمی‌گی دربست؟! تو به زشتا می‌گی! بذار من خودم بگم!

*یه روز موقع ظرف شستن اومده بهم می‌گه: 
- می‌دونی مامان! کاش یه روزی بشه تو هرچی می‌گم گوش کنی!
- خب من که گوش می‌کنم
- گوش میدی؟ اگه الان بگم چَپه شو! دستا و پاهاتو بگیر بالا تو گوش می‌دی؟

*موقع دکتر بازی با عروسک‌هاش یه کاغذ آورده می‌پرسه: مامان من چه مریضی داشتم سُرم زدم؟
- اسهال استفراغ گرفته بودی
- خب اسمال استقراق رو برام بنویس یعنی این بچه‌  گرفته بعدش بنویس حتما باید پدر و مادرش باید براش جایزه بخرن وقتی سرم زد! بنویس دو تا جایزه... نه سه تا چون خیلی بیمارستانش درد داره!
 

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

تاوانِ انتخابِ تو!

شاید همیشه نه... اما اغلب آدم معروفا دوستای خوبی نمی‌شن. آدم معروفا بهت می‌گن دوست دارن یا حتی عاشقت شدن اما نباید دوستی تون رو کسی بدونه... رازداری براشون از همه چی مهم‌تره... شما هم می‌گید بآشه... اصلا مهم نیست... کسی نمی‌فهمه! بعد زندگی مخفی‌تون شروع می‌شه... اولش پر از هیجانه... یه اسم قلابی براش می‌ذارید که بتونید جلوی دوستاتون صداش کنید. اما از یه جایی به بعد می‌شید مضحکه‌ی دوستاتون، چون اسم دوست نامرئی تون شده کامیارب! چون شما یادتون میره گاهی، که کامیار بوده یا کامیاب!
آدم معروفا همیشه یه بهترین دوست دارن که همه جا همراهشونه بعد اون دوسته سایه‌اس. ماهه اما دیده نمی‌شه... یه مرد سایه‌ای... اونه که تو شلوغی‌ها راه رو باز می‌کنه... اونه که سر وقت بهترین جا توی سالن‌ها رو برای شما نگه داشته... اونه که وقتی آدم معروفه سرش شلوغه و حواسش به شما نیست میاد می‌گه مهربونِ ما چطوره؟ اونه که از ظاهر فقط خدا بهش یه صدای آسمونی داده و بهتر از هرکسی تو دنیا می‌تونه فال حافظ بگیره و برات تا تهش بخونه... بهترین دوست برای آدم معروفا هم کم نمی‌ذاره اصلا آدم معروف بدونِ بهترین دوست انگار کارهاش بهم گره می‌خوره... تو خارج لابد بهش می‌گن منیجر و کلی حقوقشه... اما این‌جا بهترین دوسته... فقط بهترین دوسته... ولی بهترین دوست هم برای نگه داشتن یه رابطه‌ی نصفه نیمه نمی‌تونه کاری بکنه...
آدم معروفا هرچقدر هم که چهره نباشن و پشت صحنه‌ای باشن نمی‌تونن باهات قدم بزنن... چون همیشه یکی هست که بشناسدشون... آدم معروفا بهترین هدیه‌ها رو برات می‌خرن اما تو نمی‌تونی بگی اینو کی برات خریده... آدم معروفا هی بهت می‌گن درست می‌شه... یه کم طاقت بیار... روزنامه‌ها... دوستام... مامانم اینا!! ولی دروغ می‌گن تا ابد همینه...
اینه که از یه جایی به بعد، شروع می‌کنی به جفتک انداختن... دیگه برات هیچی مهم نیست... دیگه نمی‌خوایش... بهش می‌گی خب ما به تهش رسیدیم. آدم معروفا شلوغش نمی‌کنن می‌خوان بی سر و صدا تموم شه کسی نفهمه... رازداری براشون از همه چی مهم‌تره... تموم می‌شه...
اما آدم معروفا هم اشتباه می‌کنن... و گاهی! برمی‌گردن که درستش کنن... بهت می‌گن خب حالا بریم به همه بگیم... به جای اون ماشین گنده سوار موتور بشیم... حتی بدون کلاه... تو بشینی پست سر من... من باهات میام تا رستوارن سرکوچه تون...یه عصر شلوغ باهم بریم پاساژ ونک خرید...
اما تو چند ماه وقت داشتی که فکر کنی... و تازه متوجه شدی که آدم معروفا رو باید با همه ی زنا و مردای دور و برشون شریک شد... تازه فهمیدی که از مردای سایه‌ای بیشتر خوش‌ات میاد... تموم می‌شه... و به خودت قول می‌دی دفعه‌ی بعد اگر کسی بود مردسایه‌ای باشه...
و ...ماه‌ها بعد... یه شب... یه شب بد... که خسته‌ای و داری گریه می‌کنی و هی فکر می‌کنی باید این رابطه‌ی جدید رو هم تموم کنی... یادت می‌افته که به قولی که به خودت دادی عمل نکردی... باز مردسایه‌ای رو انتخاب نکردی ...
باز مرد سایه‌ای رو انتخاب نکردی... 
باز مرد سایه‌ای رو انتخاب نکردی...


پی‌نوشت: این پست کاملا غیرواقعی و داستانی می‌باشد.

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

به زودی مامان بدجنس‌تر خواهم شد!

داریم باهم شوخی می‌کنیم. کل‌کل می‌کنیم بهم می‌گه: می‌خوای دعا کنم خدا چاقت کنه؟! مثل باباجونت؟!!
من: بابای من چاقه؟ یا اون بابای چاقالوی خودت؟
نفسک: نه خیر بابای تو چاقالوئه! می‌خواستم رارندگی کنم تو بغلش اصلا جا نشدم بسکه دلش چاقه! ولی تو بغل باباجونم خیلی هم خوب رارندگی می‌کنم!
من: خنده‌ای از سر استیصال و بی‌جوابی!
نفسک (خنده‌ی پیرزومندانه): هورررا... نتونست جواب بده!!
من: :|

صبح بیدارش کردم که بره مهد. غر می‌زنه که می‌خواد خونه بمونه. اهمیت نمی‌دم و دارم موهاشو شونه می‌کنم وبراش می‌خونم:  یه دختر دارم شاه نداره... به کَس کَسونش  نمیدم به همه کسونش نمی‌دم...
_ آره! منو ببر بده به یه مامان بدجنس تر! که حتی منو به زور بفرسته مدرسه!!

یه دوستی اومده پیشم مهمونی. داریم با هم حرف می‌زنیم. هی می‌گم برو بازی کن... وسط حرفمون نپر... می‌گه می‌خوام بشینم گوش بدم... من به دوستم: 
_ بعد از اون جریان به کل از زندگی ساقط شدیم...
نفسک: ساقط یعنی چی؟
من: یعنی بدبخت شدیم، برو بازی تو بکن!
نفسک: خب چرا نمی‌گی بدبخت، اون سخت‌ها رو می‌گی؟!!

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

من دوست دارم بغل شوم!

آدم‌ها باید بتوانند بگویند نه و دوستی‌های‌شان خراب نشود. اما نمی‌شود به بعضی‌ها گفت نه و رفاقت را هم نگه داشت. بعضی‌ها دوست دارند فقط بله بشنوند. هرچقدر هم که رفیق باشید و دوستی‌تان خوب باشد وقتی ناگهان فکر می‌کنند شما را دوست دارند! نمی‌شود بهشان گفت نه... چون اگر با هزار تا سوال مثل این‌که چرا؟ و لابد من برای تو جذاب نیستم و لابد من بد و دوست نداشتنی هستم و ... عذاب وجدان به‌ شما ندهند، قطعا بلافاصله می‌گویند که خب پس از این لحظه دوستی‌مان هم تمام می‌شود... یا با من هستی یا با من نیستی! وای به روزی که بخواهی توضیح بدهی که مهم‌ترین دلیل نه گفتن‌ات سن طرف مقابل است...
یک چیز درونی هست که روی انتخاب آدم‌ها تاثیر می‌گذارد. یک چیزی که ربطی به زیبایی و خوش هیکلی و پول و هرچیز جذاب! دیگر ندارد. برای من این حس به بارزترین شکل به سن آدم‌ها مربوط می‌شود. نمی‌دانم از نظر روانشناسی این معنی نگران کننده‌ای دارد یا نه... اما همین است... من دوست دارم طرف مقابلم از من بزرگتر باشد... 5 سال... ده سال... و حتی بیشتر... من کرور کرور توجه و محبت هم که بدهم به طرف مقابلم از بازی کردن در نقش مادر برای مردها خوشم نمی‌آید... من از آن زن‌هایی هستم که عشق و حمایت و توجه را با هم می‌خواهم...
من مردهای حمایت‌گر را دوست دارم. از آن‌هایی هستم که دوست دارم بتوانم روی قدرت مردانه حساب کنم. مثلا حتی وقتی سه واحد برق‌کاری ساختمان پاس کرده‌باشم باز دوست دارم که یک مرد برایم لامپ‌ها را عوض کند! هرچقدر که کارهایم را خوب انجام دهم و در واقع از هر کمکی بی‌نیاز باشم باز دوست دارم گاهی ادا در بیاورم و بنشینم و اجازه بدهم به من کمک شود... من وقتی می‌خواهم به مردی که دوستش دارم بگویم دل‌تنگ آغوشش هستم نمی‌نویسم دوست دارم بغلت کنم... به طرز لوسی می‌نویسم دوست دارم بغل شوم!
اینی که می‌گویم ربطی به ظاهر آدم‌ها ندارد اغلب حتی از نظر ظاهر از من بزرگتر هستند... این همان حس درونی است که طرف مقابل‌تان آن حس عشق و حمایت را بهتان میدهد یا نه... و برایم عجیب است که چرا یک حس ساده‌ی این‌طوری را نمی‌توانم توضیح بدهم! فکر می‌کنم وقتش است که به جای این‌که وقتی زنی به شما می‌گوید تو از من کوچک‌تری... موضوع را ناموسی کنید و فکر کنید به مردانگی‌تان توهین شده... یا گیر بدهید و دنبال هردلیلی جز همین جمله بگردید، کمی مکث کنید و به خودتان بگویید این یک نه گفتن ساده است! و باور کنید مخصوصا وقتی شما هشت-نه سال از طرف مقابل‌تان کوچک‌ترید اصلا چیز عجیب و غریبی نیست!