۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

ماجرایش مفصل است

ماجرايش مفصل است. عاشقانه شروع نشد كه عاقلانه و با توصيه اطرافيان و با توجه به موقعيت‌هاي مشابه و هزار دليل عقلاني ديگر بود. روزي كه تصميم گرفتم به خودم فرصت يك رابطه جدي را بدهم برايم همه چيز در هاله‌اي از مه بود و ناشناخته بود و غيرقابل پيش‌بيني، اما ته دلم يك قلقلك جذابي بود. به ابراز احساساتي كه مي‌شنيدم و محبتي كه مي‌ديدم و ...
ماجرايش مفصل است. نشد. دلبسته نشدم و پا پس كشيدم و ترجيح دادم جدي‌تر نشود ماجرا. تا همين چند روز پيش... به بهانه تبريك سال نو حرف زديم. تعريف كرد كه به پيشنهاد كاري يك شركت ديگر پاسخ مثبت داده است. پرسيدم چرا؟ گفت شما بهتر جوابش را مي‌دانيد. من جوابش را نمي‌دانستم. مي‌توانستم حدس بزنم. اما اين جواب برايم عجيب و غيرقابل درك بود. ما در دو شركت متفاوت بوديم. هردو در يك ساختمان بزرگ با ده- بيست شركت ريز و درشت مستقر بوديم. حتي امكان ديدار تصادفي‌مان كم‌تر از يكي دو درصد بود. با اين شرايط چرا بايد آدم موقعيت كاري خوب‌اش را رها كند و برود؟ دلم نسوخت. پاي عشق و احساسات‌اش هم نگذاشتم. تنها جمله‌اي كه مدام در ذهنم بالا و پايين مي‌شد اين بود: به تو هم مي‌گويند مَرد؟!
اين چجور ضعفي است؟ مگر مي‌شود هر دوستي كه به بن بست رسيد آدم كارش را عوض كند؟ شهرش را عوض كند؟ هيچ‌وقت از آدم هاي ضعيف خوشم نمي‌آمد. خودم هم روزي ضعيف و قرباني و ابله ماجرا بوده‌ام و از خودِ آن وقت‌هايم هم خوشم نمي‌آمده است. ديدن مردي كه به هر غصه‌اي گريه مي‌كند، (حتي مردي كه براي سفر رفتن من و دور شدن از من گريه مي‌كرد) مردي كه با هر قهري زندگي‌اش را دگرگون مي‌كند و يا مردي كه براي فراموش كردن حتما بايد دور شود برايم جز حس عصبانيت و اندكي ترحم چيزي نداشته است.
بعد خيلي تصادفي يك‌جايي مطلبي خواندم به اين مضمون كه: آدم‌هايي كه عاشق نيستند بعد از تمام شدن رابطه خونسرد و مهربان هستند. آرام هستند و حرف‌هاي خوب مي‌زنند.
حالا مدام فكر مي‌كنم يعني عاشق‌ها بايد رفتارشان بدون عقل و منطق باشد؟ ح را دوست نداشتم و آرام بودم ولی ميم را خيلي دوست داشتم. از دست دادنش هم اذيتم كرد. اما تمام كه شد. ديوانگي نكردم. كردم؟ كندم و پشت سرم را هم نگاه نكردم. زياد غصه خوردم اما آرام بودم... نبودم؟!

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

قطار سواری

توي همين تعطيلات عيد، براي اولين بار نفسك سوار قطار شد. جوری ذوق می‌کرد كه بيا و ببين. هر لحظه يك چيزي كشف مي‌كرد. حتی پریز برق و کلید چراغ برایش جالب بود. من نگاهش می‌کردم و غبطه می‌خوردم که چطور در لحظه زندگی می‌کند. تجمل برایش مفهومی ندارد و از هرچیز ساده‌ای لذت می‌برد. برای سفر به کشورهای دوست و همسایه خطوط خارجي را انتخاب می‌کردم (از ترس هواپیماهای خودمان!) با آن مهمانداران بولوندِ مكش مرگ ما و آن‌همه سرويس و عزت و احترام، ايشان وقعي ننهاده و توجهش جلب نمی‌شد... اما باید بودید و می‌دیدید که با اين قطار شلخته هپلي چطور حال مي‌كرد و مدام از اين تخت به آن تخت مي‌پرید و اين نردبان كج و كوله چطور مايه‌ي انبساط خاطرش شده بود... آن‌قدری که تهش گفت: همه جا با قطار بریم. فقط کاش دستشوییش بهتر بود آدم خیال می‌کنه الان میوفته تو اون سوراخه بعدم میافته رو ریلا!

۱۳۹۴ اسفند ۲, یکشنبه

من هنوز همونم... تو هنوز همونی...

گاهی وقت‌ها درست همان وقتی که شک مثل خوره افتاده به جان‌ات... وقتی که اصرارهایش متزلزل‌ات کرده... همان وقتی که وسوسه بودن‌اش بغل کردن‌اش چنگ انداخته به دل‌ات... همان وقتی که شب‌ها از این پهلو به آن پهلو می‌شوی و مدام از خودت می‌پرسی اشتباه کردم؟ درست وسطِ کارزارِ دل و عقل... حرف دل‌ات را گوش کن. راه بیافت برو دنبال دل‌ات... یک فرصت دیگر به رابطه‌ات بده...
نه برای این‌که معجزه شده است... نه برای این‌که شاید اشتباه کرده‌ای... برای این‌که مطمئن شوی این آدم هنوز آدمِ اشتباهی زندگی توست... برای این‌که شک تمام شود و بفهمی این دلتنگی فقط جدال هورمون‌هاست، پای عشق در میان نیست... برای این‌که برگردی، بروی دنبال زندگی‌ات و دیگر پشت سرت را هم نگاه نکنی...

۱۳۹۴ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

ولنتاین

ولنتاین بود. یک رستوران کُردی جذاب دعوت شده بودیم. با کلی دوست عزیز. یک شبِ آرامِ قشنگ. آرام که نه، پر از موسیقی کُردی و حرکات موزون. البته نسبت به آن‌هایی که واقعا کُرد بودند حرکات ما موزون که نبود هیچ، به شلنگ تخته شبیه‌تر بود و هیچ شباهتی به رقصِ قشنگ و دوست داشتنی آن‌ها نداشت. جز گرفتن دست‌هامان...
 چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود که برگشته بودیم خانه. نفسک خوابالود و خیلی یکهویی پرسیده بود:
_ مامان تو کی عاشق باباجون شدی؟ چند سالت بود؟ 
_ هفده سال. 
_ خیلی دیره که!  منم باید هفده سالم بشه بعد عاشق بشم؟
_ نه مادرجون من اشتباه کردم. آدم باید بیست و پنج سالش که شد عاشق بشه 5 سال بعدم ازدواج کنه... 
_ تو این سریاله دختره چهارده سالشه عاشق شده... تروخدا! همون هفده بشه...

خب نشد نخندم. مادر هم مادرهای قدیم... اندکی جذبه داشته باش زنِ حسابی! خنده داره؟!


۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

لبه‌ی تیغ

از صبح تبدار و بی‌حال بوده‌ام. بغضی و خسته. گلودرد امانم را بریده بود، گفتند برو استراحت کن. اما نمی‌شد کار را ول کنم. تا پایان ساعت اداری ماندم. سرراه خانه توی صف نانوایی معطل شدم. بعد رفتم سوپرمارکت خرید کردم. نفسک جشنواره غذا داشت. توی فکرم گلودرد و چی بپزم با هم درگیری داشتند. مدام به خودم می‌گفتم دوبار که آب نمک قرقره کنی خوب می‌شوی. اما نمی‌شد. لرز کرده بودم. ژاکتم را پوشیده بودم و زیپش را تا خرخره کشیده بودم بالا. بلاخره جشنواره غذا کارش تمام شد و بیماری پرید وسط. انگار یکهو تمام شدم. روی مبل دراز کشیدم. پاهایم را توی شکمم جمع کردم و... یاد تو افتادم. در همه این سال‌ها... همیشه توی همه گلودردها یاد تو می‌افتم. تو و آن ژاکت نارنجی. آن شب که مریض بودم و از من عکس می‌گرفتی و قربان صدقه‌ی قیافه‌ی بی رنگ و رویم می‌رفتی. الف پرسیده بود چطور آدمی است؟ - این آدمِ جدید هم من را یاد تو می‌اندازد- گفتم: مهربان و حمایت‌گر، فقط  هنوز دوستش ندارم! دعوایم کرد که: یعنی چی؟ ماها عادت کردیم که کسی رو بخواییم که ما رو نمی‌خواد!
 نشد برایش توضیح بدم که این اصلا درست نیست. در مورد من یکی اصلا درست نیست. من نمی‌توانم آدمی را دوست داشته باشم که بی محبت و سرد باشد. آدمیزاد دوست دارد عشق بدهد و بگیرد. چطور می‌شود توی بازی تلافی و من بهت اهمیت نمی‌دم، عاشق شد؟ مطمئنم این کشمکش اسمش عشق نیست. اما اطمینان از این‌که چه چیز را نمی‌خواهم باعث نمی‌شود اطمینان پیدا کنم که چه چیز را می‌خواهم. به طرز عجیبی مانده‌ام بین زمین و هوا. وقتی راه می‌روم، وقتی می‌نشینم، وقتی بلند می‌شوم جوری قربان صدقه‌ام می‌رود که آدم فکر می‌کند واقعا موجود جذابی است. چطور ممکن است این کارها را دوست نداشته باشم؟ نه موضوع این نیست. شده یک‌نفر ساعت‌ها برایتان حرف بزند و خسته نشوید یک‌نفر یک رب حرف بزند حوصله تان سر برود؟ خب این فرق بین آدم‌هاست. ربطی به محبت‌شان به ما ندارد. آن‌قدر محبت‌اش زیاد و روست که امروز میم هم می‌گفت: از بس این آدم دوروبرت به عشق می‌پلکه خورده توی ذوقت...
اما من خوب فکر کرده‌ام و مطمئنم این نیست... یک دنیا عشق هم که یک‌نفر به آدم بدهد باید صبر کند تا آدم هضمش کند. نمی‌شود به خاطر دوست داشتن توقع داشت که یکهو آدم بپرد سال دوم رابطه! چجوری؟ مثلا من همان دایناسوری هستم که نوشته بودم پیش‌ترها... نمی‌شود من بگویم ناخوشم و توی چشم من زل بزند و بگوید پریودی؟ این جور صمیمیت‌ها مرا وادار به عقب نشینی می‌کند. نمی‌شود آدم را هُل بدهند توی صمیمیت. نزدیک شدن، رفیق شدن زمان می‌خواهد. اصلا من به هرکسی که توی یک هفته می‌تواند بگوید دوستت دارم شک دارم. این از من!

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

لبخندو بگیر از من یا بغض منو تَن کن...*

شب بود. توي خواب و بيداري بودم اما خوب يادم هست، توي تاريك روشن اتاق خواب گفته بود: من هيچ وقت تو را ترك نمي‌كنم. تا آخرش هستم. مگر اين‌كه تو مرا نخواهي. مگر اين‌كه تو كم بياوري. من هم فكر كرده بودم خب از اين حرف‌هاي رختخوابي است. از اين حرف‌ها كه به قول آن خدابيامرز سرمنشا اش هورمون است. مي‌گفت چيزي كه ما اسم‌اش را گذاشتيم عشق، درواقع عطش جسم است و حاصل ترشح هورمون‌هاست. بعدتر من شب‌هاي زيادي به خاطرش گريه كرده بودم و ديگر نمي‌شد ازش بپرسم كه راستی ترشح هورمون باعث اشك ريزي و دلتنگي هم مي‌شود؟!
گفته بود من تا آخرش هستم. اما ترديد را نمي‌شود پنهان كرد. من اسم‌اش را گذاشته بودم بلاتكليفي مزمن. خوب بشو نبود. گاهي عود مي‌كرد. مي‌گفت دوستت دارم و از من مي‌پرسيد دوستم داري؟ اما بازتاب صداي‌اش برايم شبيه اين بود كه بپرسد جدن من اين زن را دوست دارم؟! مي‌دانيد، شك مسري است. مثل خميازه كشيدن. خوابت نمي‌آيد اما كافيست يكي وسط جمع يك خميازه‌ي جاندار بكشد. همه خميازه‌شان مي‌آيد. شك هم سرايت مي‌كند. مي‌گفت من براي تو كَمَم. تو خيلي خوبي. حيفي! مي‌گفتم تو هم خوبي و همين كافي است. اما چند روز بعد دوباره مي‌گفت: اين نهايت خودخواهي است كه من تو را براي خودم بخواهم. خيلي دوستت دارم، برو دنبال زندگي‌ات! بعد كه مي‌خواستم بروم دنبال زندگي‌ام مي‌گفت: منظورم دقيقا اين نبود. نمي‌توانم تو را نبينم! جنگ هورموني سختي در گرفته بود انگار. هربار سخت‌تر مي‌شد. مثل جان‌كندن شده بود. بعد من 127 ساعت را ديدم. يك صخره‌نوردِ ماهر بود. يك روز پايش لغزيد. سقوط كرد. جوري دستش زير تخته سنگ گير كرد كه ديگر رها نشد. روزها و ساعت‌ها منتظر كمك ماند. بعد از 127 ساعت، دست آخر، آن تصميم بزرگ را گرفت. با چاقوي كوچك و كندي كه داشت دستش را قطع كرد... .
گفته بود من تا آخرش هستم مگر اين‌كه تو نخواهي. مگر اين‌كه تو كم بياوري. من مي‌خواستم اما كم آورده بودم. آن وسط گير كرده بودم. دلم گير كرده بود لابلاي حرف زدن‌اش، خنديدن‌اش، قربان صدقه رفتن‌اش... اما حواسم بود كه چقدر همه‌چيز نامطمئن و روي هواست. انگار كن شكاف همان صخره‌هاي سرد كه دم به دم تنگ‌تر مي‌شد... همه‌مان یک روزی یک‌جایی مجبور می‌شویم انتخاب کنیم. تا ابد لابلای صخره ها بمانیم یا خودمان چنگ بیاندازیم و دست‌مان را قطع کنیم... قسمت بد ماجرا این است که هردوش درد دارد... آدمیزاد اگر کمی پیش‌‌ویی بلد بود می‌شد همان اول کاری اصلن قید صخره نوردی را زد! می‌دانید ماجرای همان اره است. اره را چون فرو کنی چه درکشی چه تو کنی! 


پ.ن: ترانه روز*به نعمت*الهی

۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

خوب، بد، زشت

یک چیزهایی توی رابطه هشدار است. وقتی متوجه خیانت یا عدم صداقت پارتنرتان می‌شوید، برگرداندنِ نوکِ پیکان به سمت شما ناجوانمردانه‌ترین کاریست که می‌شود کرد. وقتی اولین بار مچ همسرسابق را گرفتم. گفتم... داشتم گریه می‌کردم، عکس‌ها توی دستم بود و هق‌هق گریه می‌کردم... زنگ زدم... گفتم: اینا چیه؟ اولین جمله‌ای که گفت این بود: چرا رفتی سراغ کمدم؟! بعدتر وقتی عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت برنگردی خودم را می‌کشم هنوز سردی و شوک جمله اول توی سرم تیر می‌کشید... من به جمله اول توجه نکردم و همان شد که بعدتر گوشی، لپ تاپ، حتی ساعت‌های بیرون از خانه بودن شد زندگی شخصی و حریم خصوصی که به من مربوط نبود. کرورکرور نشانه را من ندیده گرفتم. شما نگیرید. وقتی به کسی بگویید چرا دروغ گفتی اولین عکس العملش باید توجه به شکستنِ شما باشد. راضی کردن شما و دلجویی... 
اگر واقعا شما کنکاشی کرده باشید سرزنشِ شما مرحله بعد است. نمی‌شود شما در را باز کنید و مچ‌شان را توی رختخواب بگیرید و اولین چیزی که می‌شنوید این باشد که: چرا الان برگشتی خونه؟!
 
از طرفی شاید همه حقیقت چیزی نباشد که دیده‌اید که شنیده‌اید. فرصت توضیح، فرصت توجیه بدهید. اما آدم‌ها همیشه جنبه بخشیدن و فرصت دادن را ندارند. خیلی‌ها فقط هوشیارتر می‌شوند خیلی‌ها هم به محضِ قانع کردن شما می‌خوا‌هند نقش قربانی را بازی کنند و برگردند به آن ماجرای نوک پیکان. آدم‌ها باید به طرف مقابل‌شان حق بدهند در موقعیت‌های سوتفاهم برانگیز دچار سوتفاهم شوند. ناراحت شوند و سوال کنند. اگر بعد از برطرف کردن سوتفاهم شنیدید که: اما من نمی‌توانم شک تو را ببخشم. شما هم نبخشید. یادتان باشد این همان بازی ناجوانمردانه است. قرار است از فردا شما بشوید آدمِ شکاک و بدبین و او بشود آدم خوبه‌ی ماجرا... 
تهش نظر من را بخواهید، بنا را بگذارید روی این‌که آدم‌ها خوبند مگر این‌که خلافش ثابت شود. نه برای دلِ بقیه، این‌طوری آدم خیلی راحت‌تر زندگی می‌کند. این یکی را تضمین می‌کنم...فقط خودتان را به خریت نزنید. نشانه‌ها همیشه پررنگ‌تر از آن هستند که ما نبینیم...  من عمیقا به ماجرای ماه پشت ابر نمی‌ماند اعتقاد دارم، پس اعتماد کنید و بگذارید روزگار کارش را بکند. من این یکی را هم تضمین می‌کنم... گارانتی نفس‌گیر... 

۱۳۹۴ مهر ۲۶, یکشنبه

بخندی..................

يازده سال پيش يك هم‌چين روزي تو را براي اولين بار بغل كردم. نمي‌دانم آن روزها تصورم از داشتن يك دختربچه چه بود. هرچه بود زندگي با تو، بزرگ كردنِ تو، بدونِ كمك خيلي سخت بود. خيلي سخت‌تر از آن‌چه تصورش را بكني. هنوز هم خوب يادم هست كه براي بازي با تو چطور وقت و انرژي داشتم. وقتي راه افتادي برايم حكم معجزه بود كه يك موجود كوچولوي قشنگ اين‌طور كنار من راه برود و تُك زباني حرف بزند. همه چيزِ تو براي من جذاب و شيرين بوده و هست. همين الان هم وقتي به صورتت نگاه مي‌كنم فكر مي‌كنم تو قشنگ‌ترين و ملوس‌ترين دختر دنيايي... پيش‌تر يك‌بار به من گفتي: "چرا موقع ازدواج با بابا حواستو جمع نكردي؟ آخه اين‌همه بدقول و بداخلاقه، چرا باهاش عروسي كردي؟" حالا فكر مي‌كنم اگر آن ماجراها را نداشتيم. اگر پدرت كس ديگري بود... خوشی من و تو و روزگار طلايي‌مان ادامه پيدا مي‌كرد. تو يك مادرِ غمگين و بي‌حوصله پيدا نمي‌كردي و خوشحال‌تر مي‌شدي. اما زندگي همين است و متاسفانه اغلب آن‌جوري كه ما مي‌خواهيم پيش نمي‌رود. مثل همیشه، مثل هر روز و هر لحظه‌ام چيزي جز سلامتي و خوشحالي تو نمي‌خواهم... از خدا كه پنهان نيست دخترم، از تو چه پنهان... اين روزها اعتقادم را به همه چيز از دست داده‌ام كورسوي اميدي كه روشن مانده است اميدواري به تو و آينده توست... شايد دنيا سهم من را هم به تو بدهد... جاي هردوي‌مان خوب باشي، عاشقي كني و بخندي...

۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

هیولاها...

چند سال پیش، همین شب ها بود. گوسفند خریده بودند برای آمدن حاجی شان. پرواز کنسل می‌شود و حجاج برنامه‌شان تغییر می‌کند و در نهایت جای این‌که امشب برسد خبرمی‌دهند که سه شب دیگر خواهد رسید. گوسفند را توی پارکینگ بسته بودند که چند شب بعد ذبح کنند. به ساعت نکشیده گوسفند صدایش بلند می‌شود. برایش آب می‌برند. میوه، کاهو. اما حیوان آرام نمی‌شود. یک ساعت. دو ساعت. آن‌قدر از ته دل و با صدای بلند بع بع می‌کرده که متوجه می‌شوند یک جای کار ایراد دارد. یکی‌یکی سر می‌زدند و هرکس نظری می‌داده... دست آخر یک شیرپاک خورده‌ای دور و بر را نگاه می‌کند و متوجه می‌شود از صبح که گوسفند را خریده‌اند و آورده‌اندش پِهنی آن دور و بر نیست... چرا؟
مقعد گوسفند بدبخت را دوخته بودند... باورتان می‌شود؟ مثل یک گونی که درش را ببندند! آن همه درد و بدبختی برای حیوان زبان بسته که چند کیلو سنگین تر شود... همین! دلم می‌خواست آن آدمی که این‌کار را کرده ببینم... ببینم چه شکلی است...
مثل احمق‌ها توی ذهنم یک آدمِ هیولاطور ساخته بودم. با صورتی زشت و کریه و المنظر...
زد و امسال... همین امروز یک گروهی از همین گروه‌های تلگرامی اَدم کردند. همکارم گفت یک گروه خیلی مثبت و فعال است. دو سه تا مسیج بود که روانشناسی بود و چیزهای مفیدی بود. یک هو دو تا ویدئو آمد. طبعن صبر کردم لود شود. ناگهان مردی بود که زنی را کتک می‌زد. مرد هیکل خوبی داشت از همین سیکس پکی‌ها. جوان. قد بلند و چشم و ابرو مشکی. اصلا شبیه هیولاها نبود. زن مدام گریه می‌کرد و التماس که تروخدا این‌کار را نکن... مرد کتک‌اش می‌زد که خودت لباس‌ات را در بیاور تا عصبانی تر نشدم. آن هیولایی هم که فیلم می‌گرفت، می‌گفت: تو اول شروع کن، بعد نوبت ما بشود... زن که کاپشن‌اش را در آورد من فیلم را قطع کردم. فحش و بد و بیراهی برای فرستنده نوشتم و گروه را ترک کردم. در همان دقایق دیدم که چند نفر دیگر هم بد و بیراه گفته بودند...
حالا از همان موقع مدام فیلم توی سرم تکرار می‌شود. که بعدش چه شده. زن را کشته اند؟ چقدر درد کشیده؟ پس چرا دندان‌های نیش بلند نداشت؟ چرا زشت نبود؟ چرا شبیه هیولاها نبود که آدم بفهمد؟ دور و برِمان چه می‌گذرد؟ چه می‌گذرد؟

۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

نفرین

نفسک را فرستاده بودم سفر. وقتی دیدم‌اش با هیجان یک آلبوم کوچک را داده بود دستم. ده دوازده تا عکس داشت از سال‌ها پیش، اوایل ازدواج‌مان. خیره شده بودم به عکس‌های توی آلبوم. از صورتِ غم‌زده و لاغر و زشتم خنده‌ام گرفته بود... ناگهان آن وسط... عکسِ دوست دخترِ همسر سابق رخ نموده بود... این این‌جا چکار می‌کند؟ 
یادم افتاده بود، آن روز که پیدایش کردم چقدر سخت گذشته بود... گریه کرده بودم... قهر کرده بودم... آمده بود دنبالم... اولین خیانتش بود... انگار زمین و زمان خراب شده بود روی سرم... اشکم بند نمی‌آمد... چند روز گریه می‌کردم. نه غذا می‌خوردم... نه می‌خوابیدم... همه چیز برایم تمام شده بود... اما خبر نداشتم تازه اولش است... 
به صورت دخترک توی عکس نگاه کرده بودم. غصه‌ام نشده بود. انگار خیلی دور بود. به خودم افتخار کرده بودم که دیگر اذیت نمی‌شوم. آلبوم را بسته بودم و نفسک سرش را خم کرده بود توی صورتم: داری گریه می‌کنی؟ ناراحت شدی؟ عکسای بابامو نمی‌خواستی ببینی؟
خندیده بودم و برای اینکه خیالش راحت شود با خنده گفته بودم: من گریه‌هامو کردم خانوم خانوما... بذارش تو چمدون. اینو هم  با خودمون می‌بریم تهرون...
چند روز بعد... اولین روز هفته، خسته از شرکت رسیده بودم، زنگ زده بود که بیا پایین ببینم‌ات. قرارمان این نبود. هول شده بودم و بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم که واقعا باید بروم؟ تردید به جانم افتاده بود که باید برم یا بگویم نه. دست آخر حاضر شده بودم و رفته بودم پایین. گفته بود برویم جاده چالوس؟ برویم بام؟ بریم یه وری! فکر کرده بودم چقدر دلم می‌خواهد گم شوم و بروم و برنگردم به غمگین ترین روزهای خانه‌ام. به آن شلوغی که به زودی تنهایی و سکوت جایش را می‌گرفت... اما به جایش گفته بودم نه باید زود برگردم. نمی‌دانم چه شده بود که شوخی شوخی رسیده بودیم به این که از ناراحتی و دلخوری نفرین‌اش کرده‌ام... گفتم من تابحال کسی را نفرین نکردم. حتی پدرِ نفسک را... او هم سر تکان داده بود که جدی؟ ناراحت نبودی؟
بعد من برگشته بودم عقب، خودم خواسته بودم تعریف کنم... 
نفرین‌اش نکرده بودم هیچ وقت. اصلا دلم نمی‌آمد. بسکه دوست‌اش داشتم و بعدتر هم بسکه نفسک را دوست داشتم. زبانم به نفرین پدرش نمی‌چرخید. نه وقتی رفته بودم پزشکی قانونی جلوی دکترها لباسم را در آورده بودم و کبودی‌ها را نشان داده بودم... نه وقتی توی کلانتری نیشخند سربازها و نگاه‌های هیزشان را تحمل کرده بودم... یا وقتی توی دادگاه منتظر ایستاده بودم... نفرین‌اش نکرده بودم... اما آن روز گفته بود دیگر اجاره را نمیدهم. خودت خانه پیدا کن و من هول هولی خانه ای را پیدا کرده بودم و وسایل را برده بودم و مانده بود انباری. هیچ‌کس نبود. راننده وانت دست به کمر ایستاده بود که من کمکی نمی‌کنم ها! کمرم درد می‌کند. من هم گفته بودم لازم نیست. همه را آورده بودم یکی‌یکی و گذاشته بودم توی ماشین. فقط یک ساک پر از کتابِ بزرگ را نتوانسته بودم. چند بار تقلا کرده بودم و نشده بود. تکان نمی‌خورد و من ناگهان زده بودم زیر گریه... گوشه انباری گریه کرده بودم و یک نفرت بزرگ و سیاه توی دلم چنگ انداخته بود...
درست وقتی که فکر می‌کردم آدم شده‌ام، به خودم مسلطم و فراموش کرده‌ام... وسط تعریف کردنِ این ماجرا گریه‌ام گرفت. توی بزرگراه. ته  همین همت. نتوانستم جمله‌ام را تمام کنم. بغض کردم و اشکم سرازیر شد. زد بغل، ماشین را نگه داشت و زل زد به من که نمی‌خواد تعریف کنی... گریه نکن... و من احساس شرم کردم بابت این ضعف و تمام مدت به خودم بد و بیراه گفتم که چرا فراموش نمی‌کنی طفلکی؟! چرا فراموش نمی‌کنی...