۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

طبق معمول کم آوردن مادر همانا کودک را!

روز بیست و یکم ماه رمضان:
صبح نفسک در حالی که کانال های تلوزیون رو بالا و پایین کرده، کلافه و دمق:
- چرا کارتون نداره؟
- عزاداریه دخترم امروز کارتون نداره...
بعد از ظهر بازهم بعد از گشتن کانال‌ها:
- مامان هنوز کارتون نداره؟
- نه گلم عزاداریه...
عصر با عصبانیت:
- اَه! خیلی گذشته هنوز کارتون نداره! خب مگه عزاداری فقط مالِ خانواده‌های اونی که مرده نیست؟ پس چرا همه‌ی تلوزیون رو اینا گرفتن؟ فامیل همه‌‌ی مَردُما که نبوده!!

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

آره... منم درست می‌شم!

من خیلی چیزا بلد نیستم. منصفانه که بخوام خودمو قضاوت کنم تو خیلی چیزا یه نادونِ درجه یکم. اما اغلب ندونستون اون چیزا خطر مرگ نداره! مثلا بلد نیستم ویندوز عوض کنم یا با یه سری نرم‌‌افزارها کار کنم. یا مثلا دایره لغاتم محدوده... معنی و تلفظ کلی کلمه رو بلد نیستم... ولی خب اینا چه اهمیتی داره؟ ندونستن‌شون بدِ بدش این می‌شه که یه جایی شرمنده بشم. اما یه چیزهایی هست که عاقبت ندونستن و بلد نبودنشون خیلی بدتر از یه شرمندگیِ ساده است.
واقعیت اینه که من بلد نیستم زود ببخشم. بلد نیستم عذرخواهی کنم. بلد نیستم اشتباهم رو قبول کنم و بهش بخندم. وقتی یکی می‌گه خب باشه... حق با توئه... ببخشید... یا مثلا می‌گه من نارحتم ازت چون تو فلان کار رو کردی... من کفرم در میاد. چون من نمی‌تونم همین چند کلمه رو بگم. وقتی اشتباه از یکی دیگه باشه باید بذاره مغزم یه کم اطلاعات رو پردازش کنه! نمی‌تونم فوری خودمو جمع کنم. وقتی هم خودم اشتباه می‌کنم باز مغزم هنک می‌کنه. تا چند دقیقه مدام می‌خواد دلیل بیاره که اشتباه نمی‌کنه و حق با منه... بعدش هم که متوجه می‌شه یه جایی اشتباه کرده... باز اون دستور مخصوص رو به دهنم صادر نمی‌کنه که بگو ببخشید! دیشب وسط یه عالمه آدم یکی داشت به یکی می‌گفت خب راستش من فکر کردم فلان... واقعا قصدم فلان... حالا ببخشید... تهش هم اضافه کرد من بگم غلط کردم خوبه؟ بعد همه خندیدن...
بعد من فکر کردم که من بمیرم هم نمی‌تونم اینکارو بکنم. من چه اشتباه بکنم چه اشتباهی در قبالم انجام بدن حرف نمی‌زنم... یه هو می‌رم تو هم... نه بلدم به موقع‌اش بگم ببخشید نه بلدم به موقعش بگم چی منو ناراحت کرده... از هر گفت‌وگویی فرار می‌کنم... تو بهترین حالت ترجیح می‌دم ایمیل یا اس‌ام‌اس بدم... . آره خیلی بده... خیلی بد... واسه همینه که وقتی من یه روزی... بعد از یه شب سکوت و خفقان همیشگی... به سوال ساده‌ی : "بهم بگو واقعا چته!"  جواب دادم و گفتم چون دیروز فلان... داشتم از ذوق می‌مُردم... وقتی گوشی رو گذاشتم به خودم گفتم تو داری آدم می‌شی! خلاصه خواستم این‌جا ثبت کنم که آره! گمونم به منم امیدی هست...

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

آیا واقعا می‌دانید پفیلا چگونه ساخته می‌شود؟!

نفسک نشسته و به طرز مشکوکی، خیلی آروم و معقول داره پفیلا می‌خوره...  یه هویی انگار به نتیجه رسیده باشه می‌گه:
- مامان! می‌دونی پفیلا چجوری درست می‌شه؟
اولش چیپس و ماست رو با هم حسابی قاطی می‌کنن یه جوری که ماستش دیگه آب نداشته باشه... بعد با انگشت مثل خمیر بهش شکلِ عجیبی! می‌دن. بعدشم یه دونه بادوم قهوه‌ایه گرد! می‌ذارن وسطش می‌شه پفیلا!

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

تا وقتی پدرمادرها اعتقاد دارند: چوب استاد به زِ مهر پدر!

بی‌بی‌سی چند فیلم کوتاه که با موبایل گرفته شده، را نشان می‌دهد که  در آن معلم‌ها بچه‌ها را تنبیه می‌کنند. آمار بچه‌های ناقص‌شده و حتی کشته‌شده توسط آموزگاران‌شان را می‌خواند... همین‌جا... ایران خودمان... من خیره به صفحه‌ی تلوزیون مانده‌ام بغض دارد خفه‌ام می‌کند... یاد خودم افتاده‌ام... گوش پسرک را گرفته و می‌کشد، داد می‌زند و کمی بعد پسرک زیر مشت و لگدهایش نقش زمین می‌شود. یکی می‌گوید چرا این بچه ها به پدر و مادرشان نمی‌گویند...

کلاس پنجم دبستان بودم در دبستان مقداد تهران... اسم خانوم معلم و قیافه‌اش را خوب یادم هست... دو تا کلاس پنجم بودیم و معلم‌های‌مان حسابی باهم جی‌جی‌باجی بودند. برای همین هم هر برنامه‌ای داشتیم هردو کلاس با هم بودیم... حتی ورزش‌های‌مان. یک‌بار بازی تازه‌ای یادمان دادند که شعری داشت مثلا گرگم و گله می‌برم... مدتی بازی کردیم و گفتند که بازی تمام است. معلم‌ها حرف می‌زدند و بچه‌ها هم‌همه می‌کردند. من زیر لب شعر را می‌خواندم. نزدیک دیوار و پشتِ بچه‌ها ایستاده بودم، که دیدم صف شکافته شد و معلم‌مان با خشم عجیبی صاف آمد سمت من و با پشت دست به صورتم کوبید. یادم نیست شدت ضربه زیاد بود یا مثلا قدمی عقب رفتم و پاهایم به هم گره خورد که افتادم زمین. ولی خوب یادم هست که معلم آن یکی کلاس با چشمانی از حدقه در آمده آمد و معلم‌مان را می‌کشید که چی شده؟ چرا عصبانی شدی؟ گفت می‌گم ساکت هنوز شعر می‌خونه... تازه فهمیدم چرا تنبیه شده‌ام... معلم ِآن‌ها زیرلب چیزهایی می‌گفت که حدس می‌زدم در دفاع از من است... اما من فقط یک مشت پا می‌دیدم. تحقیر شده در محاصره‌ی آن همه مانتو شلوار سورمه‌ای... جرات نداشتم به بالا نگاه کنم... آن‌قدر آن‌جا نشستم تا معلم‌ها سوت زدند و جمع پراکنده شد...

پدر من آدم سرشناسی بود. تحصیل‌کرده بود و علی‌رغم درگیری شغل دولتی برای خوش‌آمدِ مدیرمان عضو انجمن اولیا مربیان شده بود. شب وقتی برایش تعریف کردم. روزنامه می‌خواند. حتی سرش را بلند نکرد. گفت: چوب معلم گله... هرکی نخوره خله!

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

تبلیغات ماهواره و نفسِ بنده!

داره سریال مورد علاقه‌اش (آرزوی عروسک پارچه‌ای) رو می‌ده، گرم تماشاست که تبلیغاتش شروع می‌شه. کلی بد و بیراه می‌گه و بعد یه هویی ساکت می‌شه:
_ گفت سفت کننده‌ی باسن! ینی داره باسنش می‌افته؟ مامان شنیدی؟! بعضیا ...شون کنده می‌شه می‌خوان محکمش کنن از اینا می‌خرن می‌چسبونه!!


یه روز دیگه بعد از دیدن تبلیغ آب‌میوه پوپ:
_ مامان! ینی از اینا بخوریم  همه عاششقمون می‌شن؟ برای منم بخر همه عاااشششقم بشننن بعدش، منم به همه دستور بدم و هرکاری خواستم بکنم!

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

یه روزی، یه جایی، من، دادگاه، به همین بدبختی!


آزمایشگاه شلوغه... هی صبر می‌کنم جلوی میز پذیرش خلوت بشه... حتی نوبتم رو می‌دم به بقیه اما تهش اون‌قدر سالن کوچیکه که همه می‌شنون: من یه برگه‌ی عدم بارداری می‌خوام واسه دادگاه... گفتن که باید...
دیگه نمی‌فهمم چی می‌گم هول شدم... همه ساکت شدن... دارن نگام می‌کنن... فقط منشیه است که خونسردیش‌و حفظ کرده... یه پسر جووون یه زن چادری مسن... یه زن مانتویی جوون که حدس می‌زنم بارداره... و یه آقای چاق میانسال... همه دارن به من نگاه می‌کنن...
حس می‌کنم من الان براشون سوژه‌ام... مثل سوژه‌های جذاب مجله خانواده... نگاهشون می‌گه:  آخی طفلکی... بیا بشین تعریف کن... چی شد که این‌جوری شد؟
ترجیح می‌دم نَشینم... پشت به جمعیت یه پوستری رو می‌خونم، راجع به علائمِ سکته است... صدام می‌کنن... می‌رم تو... می‌گه چه رگ خوبی داری... همه همینو می‌گن. دستِ‌کم نود درصد مواقع اینو شنیدم اما الکی خیال می‌کنم داره ترحم می‌کنه، فقط می‌خواد یه چیزی بگه... تموم که می‌شه چسب می‌زنه برام و می‌گه اگه کبود شد نترس رگت سطحی و نازکه...
یادم می‌افته همین چند ساعت پیش یکی بهم گفت من سطحی‌ام... هیچی به هیچ‌جام نیست... من بهش گفتم اما من همه چی به همه‌جام هست فقط ری‌اکشن بیرونی ندارم... بگذریم که نمی‌گفتم هم مهم نبود به هر حال باور نمی‌کرد... از آزمایشگاه اومدم بیرون به رگم گفتم تو سطحی نیستی... منم سطحی نیستم... ناراحت نشو... بیا بهشون ثابت کنیم... تو کبود نشو... منم فراموش نمی‌کنم باید نشون بدم که همه‌چی به همه‌جام هست، خب؟
                

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

دستِ دزدها بدمزه است!

قبل از سفر:
نفسک: اون‌جا چجوریه؟ مثل این‌جاست؟
من: آره فقط  لازم نیست حتما روسری سر کنن، آدماش هرچی دوست دارن می‌پوشن...
نفسک: راستی؟ پس می‌شه من اون لباس خونه‌امو که می‌گفتی خوب نیست بیرون بپوشم اون‌جا تنم کنم؟

در سفر:
یه روز تو بازار از جلوی مغازه‌های ایرانی رد می‌شیم یکی داد می‌زنه به فارسی دعوت می‌کنه بریم رستوران‌شون...
نفسک: ئه مامان! اینا تهرانی بلدن!

با دخترخاله‌اش بازی می‌کردن و حسابی از ما دور شده بودن، رفتم بترسونمشون...
من: زبون اینا رو که بلد نیستید... راه رو هم که بلد نیستید... نمی‌گید شاید یکی شما رو بدزده؟
دخترخاله‌اش: نه! ما زودی دستشو گاز می‌گیریم فرار می‌کنیم...
نفسک: ولی فک کنم دستِ  دزد بدمزه باشه... چنگش بگیریم بهتره!

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

انسان‌ها چطور بچه دار می‌شوند؟ یا گردالی نُه کدام طرف است؟




تو مهد کودک نفسک از دیروز امتحانات شروع شده و من هرشب قبل از امتحان چند تا سوالی رو که کپی گرفتن و فرستادن برای تمرین می‌خونم و اون جواب می‌ده...
من: پرنده‌ها چطور بچه به دنیا می‌آورند؟
نفسک: تخم‌مرغ می‌ذارن!
من: تخم می‌ذارن... خب انسان‌ها چطور بچه بدنیا می‌آوردند؟
نفسک: (با دست پاره کردن شکم را نشان میدهد) پِخخخخ! بعد بچه در میاد!

توضیح تصویر: برخلاف تصور شما این دست‌نوشته‌های نفسک در آیینه نیست! تا چند ماه پیش نفسک همه چیز رو برعکس می‌نوشت. چند تا کلمه‌ای رو که دوست داشته مثل بابا و مامان و اسم خودش رو نقاشی می‌کرد و البته برعکس. دیروز امتحان ریاضی داشت و قرار بود عددها رو تا ده بنویسه، قبل از رفتن مدام می‌پرسید: 
_ مامان گردالیه نُه کدوم طرفی بود؟! 

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

وقتی مادر می‌شوی...


شما به یه انسان زندگی می‌دید... یه موجود دیگه تو وجودتون رشد می‌کنه... یه بچه که می‌شه تمام زندگی‌تون... دیگه همیشه و همیشه یه نفر هست که بیش‌تر از خودتون دوسِش دارید.. بزرگش می‌کنید و تمام لحظه‌هاتون می‌شه تکرار این زندگی بخشیدن... باید نتیجه‌اش محشر باشه... اما نیست... از لحظه ای که آدم مادر می‌شه دیگه خودش نیست... این‌جا جاییه‌که که به ما قبولوندن وقتی که مادری فقط باید مادر باشی... نمی‌شه دلت تفریح بخواد... نمی‌شه واسه خودت وقت بذاری و لذت ببری، چون تو مادری...
مردم بهت می‌گن نخند، شوخی نکن، اینو ننویس، اونو ننویس و وقتی می‌پرسی چرا؟ من که چیز بد و زننده‌ای توش نمی‌بینم، بهت می‌گن آره! اما تو یه مادری... برای یه مادر خوب نیست!
این‌جا جاییه‌که اگر مادری بچه‌اشو بذاره پیش کسی و بره کافی شاپ یا سینما می‌گن بی احساس و بی مسئولیته... این‌جا جاییه‌که حتی وقتی همسرت بزرگترین عیب‌های دنیا رو داشته باشه و بخوای ازش جداشی بهت می‌گن پس بچه چی؟ تو چجور مادری هستی؟ 
این جا جاییه‌که هرکسی می‌تونه مادر بودن تو رو ببره زیر سوال... هرکسی به خودش حق می‌ده که بهت بگه بچه‌ات رو چجوری تربیت کنی... حتی همسر سابقت که از پدر بودن فقط ماهی یه بار بردن بچه به رستوران رو بلد باشه...
می‌خواستم تهش بنویسم که خب همه‌ی اینا چیزی از لذت مادر بودن کم نمی‌کنه... اما دیدم الان چیزی جز اندوه و نگرانی حس نمی‌کنم... اندوه برای خودم و نگرانی برای عزیزترین موجودی که همین نزدیکی مثل یه فرشته خوابیده...



توضیح تصاویر: چند روز پیش نفسک با یه غصه‌ و دلمشغولی گنده اومد پیشم و بهم گفت که شوهرخاله و دختر خاله‌اش دوتایی رفتن برای روز مادر خرید کردن... بهم گفت می‌دونه که کسی نیست که باهاش بره خرید واسه همین دوست داره خودش برام یه چیزی درست کنه... بعد هم بهم گفت نباید نگاه کنم... کارش که تموم شد نتیجه رو برد قایم کرد اما روز بعد اومد و محکم بغلم کرد و بهم گفت نمی‌تونه تا چند روز دیگه صبر کنه... 
هدیه‌ی من شد دو تا نقاشی خوشگل و یه نقاشی خوشگل تر رو لوله‌ی مقواییه دستمال کاغذی!




۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

من این خودمو دوست ندارم!


یه روزی منم مثل همه‌ی دخترا و زنای دیگه بودم که روزی هزار بار با دوستام تلفنی حرف می‌زدم... که براشون همه چیزو تعریف می‌کردم... که جیک و پوک هم رو می‌دونستیم... که همه‌چی رو... همه‌چی رو براشون تعریف می‌کردم...
اما الان برای هیچ‌کس هیچی رو تعریف نمی‌کنم... هنوز کلی دوست دارم چه زن و چه مرد... هنوز آدم خوب دور و برم هست... اما من حرف زدنم نمیاد... گاهی، دوستام که دارن برام حرف می‌زنن و تند تند تعریف می‌کنن تو دلم می‌گم خب حرفش که تموم شد منم تعریف می‌کنم... بگم دیروز... بگم اون روز... بگم فلانی... بعد به خودم می‌گم خب که چی؟ تعریف کنم که فلانی... که فلان ماجرا... که چی؟ گاهی یه شبایی... تو چت... یا تو ایمیل برای بعضی ها بعضی چیزا رو تعریف می‌کنم... ینی این مَرضم موقع نوشتن تعدیل می‌شه... ولی از تایپ کرن هم خسته می‌شم... کلن خسته می‌شم... از همه چی خسته می‌شم...
بعد یه شبی مثل دیشب هست که باید با یکی حرف بزنم... به خودم می‌گم زنگ بزنم به یکی‌شون... به کدوم‌شون؟ چی بگم؟ ماجرای یه روز و دو روز که نیست... باید از اول تعریف کنم... هی حرف بزنم... هی حرف بزنم... چند ساعت؟ بعد بهم نمی‌گه تو همه‌ی این مدت چرا برام تعریف نکرده بودی؟ بعد به خودم می‌گم تو زنگ نمی‌زنی، تو از پسش بر میایی، تو به کسی احتیاج نداری... ولی من می‌دونم دروغ می‌گم... خودم هم می‌دونم دروغ می‌گم... هردومون می‌دونیم ولی کاریش نمی‌تونیم بکنیم... یکی باید دوباره حرف زدن یاد مون بده... یکی باید دوباره اعتماد کردن یادمون بده...
یکی که نگه تو حرف نمیزنی چون مرموزی... یکی که نگه گارد گرفتی که بهت نزدیک نشم! یکی که نگه تو حرف نمی‌زنی چون سکوت شده افه‌ات!... یکی که هر هزار سال یه بار هم که خواستی حرف بزنی نگه هیچی نگو! نمی‌خواد توضیح بدی! یکی که نگه تو  حرف نزن! خراب‌ترش نکن...
یکی که باور کنه من می‌خوام درستش کنم... من می‌خوام خسته نشم... من می‌خوام آدم بشم... من می‌خوام خودم بشم... همون خود سابقم... قبل از عاشق شدنه... قبل از ازدواج... قبل از طلاق... قبل از لال شدنه...